Wednesday, November 05, 2008

چیزی عوض میشود؟

باز نسیم عوض شدن میوزد. و باز خیال فرداهایی بهتر، آسمان ذهنها را فرا میگیرد.

خیال فرداهایی بهتر.




Monday, November 03, 2008

قرمز

چرا رنگ قرمز هم رنگ عشقه و هم رنگ جنگ؟

شاید برا اینه که آدم فقط برا عشقشه که میجنگه. برا بدست آوردن یا حفظ چیزی که دوست داره.

Friday, October 17, 2008

افشای نیاز

هر ابراز علاقه‌ا‌ی در اصل رفع نیاز کسیه که دوستش داریم. اگه اون دوست نیازی نداشته باشه که من بتونم رفعش کنم، هیچ جوری نمیتونم دوستیم رو بهش نشون بدم.

من باید بهش بفهمونم که به دیدنش و هم‌صحبتیش نیاز دارم، به غذایی که درست میکنه نیاز دارم، به گلی که برام میاره نیاز دارم، به قدرتش، زیباییش، آغوشش نیاز دارم.

فرقی نداره عاشق کیه. پدر و مادر، دوست، پارتنر یا فرزند. من باید بعضی نیازام رو پیششون فاش کنم. بزارم برام مفید باشن، و بهشون بفهمونم که برام مفیدن.

معشوق بی نیاز هرگز ابراز عشق عاشق رو نمیبینه.

یه بار دیگه به خودم میخوام یادآوری کنم، عشقی که ابراز نشه، بود و نبودش فرقی نداره.

Tuesday, September 30, 2008

تجربه

گفتم: تجربه‌های گذشتم بهم میگه.....
میپره توی حرفم که: مگه تجربه غیر از تجربه گذشته هم هست که تاکید میکنی تجربه گذشته.

اون روز جوابی نداشتم. ولی این روزا به این نتیجه رسیدم که تجربه‌ها دو دسته هستند. تجربه‌های گذشته و تجربه‌های جدید . من در تجربهّای جدید زندگی میکنم. تجربه‌های گذشته مال زمان خودشونن و گذشته‌اند. من زندگی رو در دنیای امروز تجربه میکنم. تکیه به تجربیات گذشته پر خطا، غیر سازنده و خیلی هم کسل کنندست. هر روز باید اون روز رو تجربه کرد. نباید دنیای امروز رو با دیروز اشتباه گرفت. هر لحظه شناسنامه خودش رو داره.

شکی نیست که اونچه بلدم نتیجه تجربه‌های گذشته‌ست . ولی چیزهایی که بلدم برای تجربه‌های جدید یا کهنه هستند و یا کم. تجربه‌های جدید من رو وادار به یادگیری چیزهای جدید میکنه.

تابستون امسال پر بود از تجربیات جدید که مال همون تابستون بودن. بزرگهاشون جزو خاطراتم میشن و کوچیکهاشون فراموش. پاییز هم با تمام آرامش و زیباییش داره طبیعت یکدست سبز یا سفید اینجا رو رنگارنگ میکنه. من هم دارم یه پاییز جدید رو در زندگیم تجربه میکنم. پاییزی که در اون بعد از ماه‌ها غیبت، به دنیای مجازی وبلاگستان بر گشتم. دنیایی که دلم برا اون و ادماش بینهایت تنگ شده بود. دنیایی که من، منِ ناشناس، آشنای خیلیا هستم.

Tuesday, July 22, 2008

باز خواهم گشت

از اواخر سپتامبر به دنیای وبلاگستان بر میگردم.

Saturday, May 17, 2008

این و آن - ۶

این: تو همیشه با سوُالهای احمقانت وقت همه رو میگیری.
آن: اگه چشمت رو باز میکردی و دنیای دورتو درست می‌دیدی چنین اشتباهی نمیکردی.
این: تا حالا صد دفعه بهت گفتم که کارت رو درست انجام بده.
آن: می‌تونستی از مغزت کمک بگیری.
این: سوادش رو نداری.
آن: منطق نداری.

تا حالا این و آن خیلی شده تلاش کنن تا که به دیگری بفهمونن که احمقه، ولی حاصلش جز اوقاتی پر تنش و ایجاد دشمنی نبوده.

مدتیه صاحبم رو قانع کردم که نباید دنبال اثبات حماقتهای دیگران باشه.

Sunday, April 13, 2008

بارِ اول

واقعا کدوم غذا از نظرم خوشمزه تره. چلوکباب؟ حلیم؟ کله‌پاچه؟ فسنجون؟ سبزی‌پلو ماهی؟ خورشت‌بادمجون؟ قرمه‌سبزی؟ قلیه‌ماهی؟ کشک و بادمجون؟ میرزا‌قاسمی؟ یا پیتزا؟ یا اصلا ساندویچ کالباس با چیپس و مایونز و گوجه‌فرنگی؟

من عاشق همه این غذاهام. اصلا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی وقتی هر‌کدومشون رو میخورم، هیچ لقمه‌ای مزه لقمه اول رو نداره! بعدش وقتی دهنم مزه اون غذا رو به خودش گرفت و بهش عادت کرد.................

ای‌کاش،
ای‌کاش میشد لذت بار اول‌ رو جاودانه کرد.
لذت بار اول از چیزایی که دوستشون دارم.

Tuesday, March 18, 2008

اینجا اونجا نیست

اصلا حس و حالش نیست.

شاید برا این برفاست که هنوز با لجاجت همه زمینا رو پوشوندن.

شاید برا اینه که امشب که چهارشنبه‌سوری بود هیچ برنامه‌ای نداشتم. نه آتیش، نه ترقه و فشفشه. نه آجیل، نه قاشق زنی.

شاید برا اینه که توی محل کارم اکثر همکارام نمیدونن پس‌فردا سحر سالِ نو میاد.

نمیدونم.

شایدبرا اینکه خونه تکونی نکردم.

شاید برا اینه که هنوز لوازم هفت‌سین نخریدم.

شاید برا اینکه فردا باید برم سر کار، وقتی توی ایران همه تعطیلن و دارن تدارک تحویل سال رو میبینن.

شاید برا اینه که پس‌فردا هم باید برم سر کار، وقتی توی ایران همه دارن میرن عید‌دیدنی.

یا...........

یا شاید برا اینه که اون سالی که زمان بچه‌گی با هیجان منتظر تحویلش میشدم و عیدی میگرفتم فقط توی ایران نو میشه.

شاید برا اینه که اون سالی که برای نو شدنش تخم‌مرغ رنگ میکردم، مال خاکیه که هزاران کیلومتر ازش دورم.

برا اینه که اینجا ایران نیست.
-----------------------------------------------------------------------------

به بهانه‌ي پایان سال (پایان سال ۸۴)
دیدار (پایان سال ۸۵)

Monday, February 25, 2008

دو راهی

سر هر دو راهی وامیسم و کلی حساب و کتاب میکنم که از کدوم راه برم.

واقغیت اینه که میدونم مقصد هر دو راه یکیه! اما همه این حساب کتابا واسه اینه که میخوام از ظولانی‌ترین مسیر به اون مقصد برم!

زندگی تنها جاده‌ایه که همه دوست دارن ظولانی‌تر باشه و هرچه دیرتر به مقصد برسن.

Thursday, February 14, 2008

روز ابراز عشق

عشقی که ابراز نشه به چه درد معشوق میخوره؟ باید جرعت داشت و عشق رو به زبون اورد.



Monday, December 31, 2007

2008

تقریبا ۶ ساعت تا آغاز سال نو رسمی شهری که درش زندگی میکنم باقی مونده. پارسال همین موقع‌هّا یه «قطع نامه سال نو» برا خودم نوشتم و امضا کردم که ببینم چقدر به قولهایی که به خودم میدم وفادارم. توی سه ماهه اول سال همه چیز خوب پیش رفت، ولی به مرور اونقدر تبصره و ماده به اون چهار خط قطع نامه اضافه شد که در ربع آخر سال تقریبا هر کاری ‌رو انجام میدادم جز مفاد اون قطع نامه.

سال پیش یه دوره سه هفته‌ای گذروندم که یه بخشش مربوط بود به علت رفتارها. چیز جالبی که یاد گرفتم این بود که رفتار آدم خیلی تحت تاثیر زمان و مقدار احتمال نتیجه اون رفتاره. آدم بیشتر ترجیح میده کارهایی رو انجام بده که نتایج آنی و قطعی داره تا نتایج دیر و مبهم.

ورزش کردن برای سلامت جسمی، مطالعه عمومی، خوردن غداهای کم چربی، پر ویتامین و سالم نتایج آنی و قطعی نداره. در مقابل خوردن یه غذای چرب و چیلی خوشمزه، لم دادن روی کاناپه و تماشای تلویزیون و قهوه و کیک شکلاتی لذت‌های قطعی و آنی به همراه داره.

من در نیمه دوم سالی که چند ساعتی بیشتر ازش نمونده، در زندگی شخصیم ، بیشتر دنبال نتایج آنی و قطعی بودم که از این بابت اصلا راضی نیستم. بندهای قطعنامه سال نوی قبلم نتایج آنی و قطعی قوی نداشت و نتایجشون بیشتر دیر بدست میومد و تعهدات حرفه‌ای و اجتماعیم، خستگی ناشی از کار و درگیریهای روزمره تونستند براحتی در انجامشون وقفه ایجاد کنن.

امسال دوباره میخوام همون قطعنامه رو داشته باشم و فقط یه بند بهش اضافه کنم. اون بند اینه که در عرض دو هفته روشی پیدا کنم که از نادیده گرفتن تعهداتم به خودم جلوگیری کنه. باید تمرین کنم درصدی از احساس تعهدی که نسبت به بیرون از خودم دارم رو به درونم اختصاص بدم. وگرنه در آینده حتما پشیمون میشم.

سال نوی میلادی (بین المللی) به تمام کسانی که به وبلاگم سر میزنن مبارک باشه. برای همگی سالی سرشار از سلامتی و شادی آرزو میکنم.

Sunday, December 16, 2007

سنگی بر کوه‌ی از سنگها

سر شب بود و از سر کار برمیگشتم. بزرگراه شرقی-غربی پر از ماشینایی بود که به کندی در حرکت بودند. بیشتر مسیر ۳۰ کیلومتری بین خونه و محل کارم رو این بزرگراه تشکیل میده. صبح‌ها ترافیک نسبتا سرعتش خوبه، ولی موقع برگشتن خیلی کنده. همینطور که یواش یواش میرفتم و به این راه دور که هر روز میام و میرم فکر میکردم، یاد اون شرکتی افتادم که نزدیک خونمه و میتونستم درش کار کنم، ولی به خاطر پیشنهاد بهتر شرکتی که الان توش کار میکنم، ازش صرف نظر کردم. به خودم گفتم که اگه این شرکتی که الان توش کار میکنم اصلا وجود نداشت چقدر زندگیم راحتتر بود. قشنگ همون نزدیک خونم کار میکردم و لازم نبود این همه راه رو توی این ترافیک سنگین بکوبم بیام و برگردم.

بعدش فکر کردم که راستی اگه پلانک تئوری ذره‌ای نور (انرزی) رو به دنیا اراپه نکرده بود، الان چه فرقی برای خودش و من داشت؟ اونجوری من اصلا نمیفهمیدم همچین چیزی هم ممکنه . این هم میرفت روی اون بینهایت نادانیی که دارم. بینهایت نادانی که باعث شده بینهایت امکانات و تسهیلات رو نتونم برای خودم و دیگران ایجاد کنم. خودشم که مرده و اصلا براش فرقی نداره که همچین کار بزرگی رو کرده یا نکرده.

یا اگه هواپیما اختراع نمیشد چی؟ نه مخترعینش الان براشون وجود هواپیما مهمه (چون همشون مردن) و نه من میدونستم که هواپیما چه نعمتیه. میشد مثل تموم اون اختراعهایی که پونصد سال دیگه شاید بشه و من امروز ازشون بیخبرم و از نبودن اون امکانات احساس ناراحتی نمیکنم.

حالا واقعن با تمام این اختراعات و کشفیات، آدما راحت‌تر و در آرامش بیشتر زندگی میکنن؟ به نظر من اینطور نیست. آدما عادت کردن که تا سر حد توانشون خودشون رو توی سختی‌ها گرفتار کنن. آدما عادت کردن که برن روی کوهِ سنگهایی که قبلیها روی هم گذاشتن، سنگ جدیدی بذارن تا زیر سنگهای بعدی مدفون شه.

نمیخوام بگم به اونجا رسیدم که فکر میکنم که نفس بعدی رو چه فرقی میکنه اگه نکشم. نه. اصلا نمیخوام به چنین نقطهایی برسم. علت تمام این افکار اینه که طی این مدت که چیزی نمینوشتم، صاحبم تمام وقت درگیر فکر به بدست‌آوردن بیشتر و بیشتر بوده. بیشترهایی کوچیک و بزرگ. بیشترهایی که میتونن باعث آسایش بیشترش بشن اگه به همونا قانع بشه و بعدش باز بیشتر نخواد. اینجوری حس میکنم زندگیش داره میشه نوردِ کوهی بی قله و من رو هم دنبال خودش میکشه. خیلی از بیشترهایی که توی زندگی میخواد، میشه اصلن نباشه. میشه اصلن دیده نشه. اون موقع نبودنش اصلن حس نمیشه و وفتی رو که قراره براش بزاره، میتونم به لذت بردن از چیزایی که داره صرف کنه.

چقدر باید بالغ بود که بشه برای لذت از زندگی، ازبعضی «بیشترهای دست‌یافتنی» صرفه نظر کرد.

Sunday, October 28, 2007

این و آن - ۵

این: من فکر میکنم که باید بیشتر به هم توجه کنیم
آن خیره به این.
این: منطورم اینه که باید از درون هم دیگه با خبر باشیم.
آن خیره به میز.
این: میدونی، اینکار جز از طریق گفتگو عملی نیست. ما باید با هم حرف بزنیم.
آن دوباره خیره به این.
این: با حرف زدنه که سوتفاهم‌ها از بین میره. ما باید تمرین کنیم حرفهای هم رو بشنویم.
آن: این چایی من خیلی تلخه، بزا برم یه کم بیشتر شکر توش بریزم.
.
.
.
آن: خوب میگفی.
این: حالا تو بگو. نظر تو چیه؟
آن: نظر من در مورد چی چیه؟(یه جرعه چای)
این: در مورد حرف زدن.
آن: حرف در مورد چی؟ چایی‌ت سرد نشه.
این: بابا در مورد خودمون.
آن: ها.
این: خوب؟
آن: خوب چی؟
این: تو اصلا میشنوی من چی‌میگم.
آن: آره!
این: فکر کنم داریم وقتمون رو تلف میکنیم. من میرم..
آن: یه دقه صبر کن، من الان چاییم تموم میشه و با هم میریم. تو چایی‌تو نمیخوری؟

.......................................................................................

دوست دارم کلمه شنیدن رو اینجا فرای حس‌کردن صداها تعریف کنم. میخوام شنیدن رو اطلاق کنم به مجموعه ای از فرایند حس صداها، گزینش اون صداها و درک صداهای گزینش شده.

شاید در فرایندِ شنیدن، بخش گزینش برای گوینده از همه مهمتر باشه. البته مهمه که بعد از گزینش شنونده درک درست یا بهتر بگم، درکی نزدیک به منظور گوینده داشته باشه. ولی اگر این سخن از مرحله گزینش عبور نکنه، شانسی برای کفتگو و نزدیک شدن درک دو طرف پیش نمیاد. برا همینه که گوینده باید بدونه که شنونده به چه صداهایی اجازه عبور به بخش تفکر و اندیشه رو میده. نشنیدن یکی از مهمترین عوامل تخریب یک ارتباطه‌.

واقعا چه چیزی موجب گزینش یک صدا برای درک کردن میشه؟ به نظر من منافع شنونده مهمترین و کلی‌ترین معیار گزینشه. باید انگیزه‌ای برای گزینش یه صدا وجود داشته باشه. «آن» صدای «این» رو نمیشنوه، چون انگیزه‌ای برای شنیدن نداره. «این» مایوس میشه چون حس میکنه اهمیت شنیده‌شدن نداره.

البته من حق رو همیشه به گوینده نمیدم. گوینده به اختیار خودش چیزی رو میگه یا نمیگه. خوب شنونده هم به اختیار خودش میشنوه یا نمیشنوه. گوینده معمولا تمایل داره چیزی رو بگه که مرتبط به منافع خودش باشه. هر خبر، سوال، انتقاد و تحسین بطور مستقیم یا غیر مستقیم منافعی رو برای گوینده به‌همراه داره.

اگه اونی که دوستش دارم صدام رو نمیشنوه، باید بدونم که در اون مورد برا هم فایده نداریم. اگه این نشنیده‌شدنها داره زیاد میشه و اگه ارزشش رو داره که ارتباطم رو باهاش حفظ کنم، باید به فکر ایجاد منافع مشترک باشم.

...........................................................................................

در همین ارتباط: شنیدن
............................................................................................

پ‌.‌ن.: فیلم پیانو رو سالها پیش دیدم. ظرافت بیان لذت شنیده‌شدن در اون فیلم رو هیجوقت فراموش نمیکنم. این هم لحطاتی از اون فیلم با موسیقی زیبای «The heart asks the pleasure first»:


Monday, October 08, 2007

تضاد

آیا اون اسباب‌بازی رو برام میخرن.
آیا دانشگاه قبول میشم.
ایا میتونم باهاش دوست بشم.
آیا برای اون شغل منو میپذیرن.
آیا میتونم باهاش ازدواج کنم.
آیا عروسیش/دامادیش رو میبینم.

یا

نکنه اسباب‌بازیم بشکنه.
نکنه از دانشگاه بیرونم کنن.
نکنه ازم قهر کنه.
نکنه شغلم رو از دست بدم.
نکنه بهم خیانت کنه.
نکنه بچه‌ام توریش بشه.

نکنه بمیره.
نکنه بمیرم.

------------------------------------------------------------------------

هرچی رو خیلی دوست دارم:
یا ندارمش و می‌خوامش و میترسم بدستش نیارم،
یا دارمش و میترسم از دستش بدم.

همش ترس و نگرانی و اضطرب.

اما اصلا چه معنی میده که خودم رو اسیر دوست داشتن چیزی یا کسی بکنم که شاید یه روز از دستش بدم؟ چرا باید قله کوه دوستی، عشق، رو فتح کنم که خودم رو در لبه پرتگاه از دست دادن معشوق قرار بدم؟

ولی بدون دوست داشتن زندگی چه معنی داره؟ چه انگیزه‌ای مثل دوست داشتن در زندگی حرکت ایجاد میکنه؟

منی که برای خلاصی از این تضاد در فکر خلق یک معشوق ابدی نیستم، چه کنم؟

ترس و نگرانی و اضطرب؟ یا حذف دوست داشتن از زندگی؟

آیا راه حل سومی هم هست؟

Saturday, September 22, 2007

یک روز معمولی

شماته ساعت مثل مته مغزم رو سوراخ میکنه. چشمام باز نمیشه. کورمال کورمال دنبال کلید شماته ساعت میگردم. تا انگشتم لمسش میکنه، صداش رو خفه میکنم. بعد یکی دو بار غلت میزنم و از ترس دیر شدن، هراسان از تخت میزنم بیرون. به ضرب دوش خواب رو از خودم دور میکنم.

«بدو دیر شد».

حول حولی لباس میپوشم و به یه چشم به هم زدن پشت فرمون ماشینمم و قطره‌ای از رود خیابانها و بزرگراها میشم. میرسم پشت میزم. کارهای مونده از دیروز بهم دهن کجی میکنن. اسم و کلمه عبور. ایمیلها سرازیر میشن. آدمها با سوالاشون سراغم میان. با سوالام سراغ آدمها میرم. مشکلات میایند و حل و بعد فراموش میشن. نهار. بحث سیاسی. حرف زدن پشت سر این و اون. باز کار کار کار. خسته. باز پشت فرمون ماشین. برگشتن راهی که صبح رفته بودم. راه بندان. خانه. بیگاریهای قبل از شام. شام و بیگاریهای بعد از شام. تمام.

حالا،

میرم روی اون مبل راحتی ولو میشم. خواب پلکهام رو نوازش میکنه. خوشم میاد. مقاومت میکنم. برام مهم نیست فردا چی میشه. فقط میدونم تا چند دقیقه دیگه خواب تمام وجودم رو میگیره و برای چند ساعت از این دنیا دورم میکنه. دوست ندارم زود بخوابم. دوست ندارم آرامش این دقایق قبل از خواب تموم بشه. دوست دارم این حالت خلسه یه ده ساعتی طول بکشه. با خودم فکر میکنم که شاید برا اینه که اینقدر «پاییز» رو دوست دارم.
-------------------------------------------------------------
مرتبط با این موضوع:

Thursday, September 13, 2007

قید

یادم میاد مدتها پیش دوستی داشتم که سالها شغلی داشت که مجبور بود هر یکی دو هفته یک بار سوار هواپیما بشه. یه بار که همسفرش بودم، دیدم موقعی که هواپیما بلند شد چیزی روی کارت پروازش نوشت. پرسیدم که چی داره مینویسه. گفت که از همون اوایلی که سفرهای هوایی بخشی از زندگیش شده تاریخ، شماره پرواز و زمان بلند شدن هواپیما از زمین رو روی کارت پروازش مینویسه و اونها رو نگه میداره. بعد از اون تا چند سال ندیدمش و وقتی یه روز اتفاقی همدیگرو ملاقات کردیم ضمن احوال پرسی متوجه شدم هنوز همون شغل سابقش رو داره. پرسیدم آیا هنوز کارت پروازاش رو نگه میداره و گفت آره. پرسیدم که واسه‌چی این کار رو میکنه. گفت نمیدونم. شاید یه عادته. تا حالا این کار رو کردم و حیفه ادامش ندم. تعجبم رو بروش نیاوردم، ولی با خودم گفتم عجب قیدی برای خودش ساخته.

راستی قید چیه؟ بی رودرواسی قید محدود کننده آزادیه.

اعضا و اتصالات اسکلت یک ساختمون قیدهایی هستند که از واژگون شدن یا کلا حرکت اون جلوگیری مي‌کنن. خاک اطراف ریشه یک درخت اون رو مقید به سکون میکنه. جاذبهُ خورشید زمین رو مقید میکنه مستقیم حرکت نکنه و دور خورشید بگرده. پیستون توسط سیلندر مقید میشه که فقط یک حرکت رفت و برگشتی انجام بده. قطارها مقید به حرکت در طول ریلشون هستند. حکومت اسلامی زنها رو مقید به داشتن حجاب میکنه. فشار خون بالا مریض رو مقید به رژیم غذایی میکنه. قوانین راهنمایی، رانندها رو مقید میکنه که موقع قرمز بودن چراغ از تقاطع عبور نکنند. مدرسه دانش‌آموز رو مقید به خوندن درسایی میکنه که شاید دوست نداشته‌باشه. مذهب برای عاقبت به خیر شدن، مومنین رو مقید به شکر خدا و به‌جا اوردن نماز میکنه. بعضی پدر مادرها بچه‌هارو مقید میکنن زود بخوابند. بعضیا برای سلامتیشون، خودشون رو مقید میکنن صبح زود ده دقیقه نرمش کنن. میل به زندگی آدم رو مقید میکنه که نفس بکشه، آب و غذا بخوره و از طبقه ۴۵ یه ساختمون پایین نپره. برای بهره‌مند شدن از امنیت اجتماعی باید مقید به قوانین و اخلاقیات اون اجتماع بود. سرما آدم رو مقید به پوشیدن لباس ضخیم میکنه و تغییر فصل بعضی پرنده‌ها رو مقید به مهاجرت. یکی هم از روی عادت خودش رو مقید به ثبت زمان بلند شدن هواپیما روی کارت پرواز میکنه.

شکی نیست که برداشتن یک قید از یک سیستم، ابتدا باعث آزادی بیشتری براش میشه. اما این آزادی همیشه تا ابد ادامه پیدا نمیکنه و بیشتر وقتا اون سیسیتم در شرایط جدیدی مقید میشه . مثلا اگر جاذبه بین زمین و خورشید از بین بره و زمین از قید خورشید رها بشه، زمین تا کجا میتونه مستقیم به حرکتش ادامه بده؟ تا انتهای دنیا؟ بعید به نظر میرسه. اون اونقدر سرگردون میره تا بالاخره اگه توی یه سیاه‌چال سقوط نکنه، گیر یه ستاره دیگه می‌افته و مقید به جاذبه اون میشه و دورش میچرخه. اگه خاک اطراف یه درخت رو بکنیم و دور ریشه‌ش رو خالی کنیم، درخت واژگون میشه. انقلابها قیدهای قدیمی رو بر میدارن و خیلی وقتا قیدهای جدید و بیشتری ایجاد میکنن. حذف قیدِ حجاب خیلی‌ها رو مقید به آراستن مو و تناسب اندام میکنه. منظورم اینه که همیشه برداشتن قید یا قیدها باعث آزادی نمیشه، بلکه باعث مقید شدن به شرایط جدیدی میشه که شاید از اول پیشبینی نمیکردیم.

اما اگه یه سیستم به اندازه کافی پایدار باشه، مثل این میز تحریر من، اضافه کردن قید بیشتر، مثلا شش‌تا پایه دیگه، براش ضرورتی نداره. این قید نه تنها کارآیی این میز تحریر رو اضافه نمیکنه، بلکه مشکل هم بوجود میاره و مزاحم نشستنم پشت میز میشن.

یعنی قبول دارم که بسیاری از قیدها حیاتین. اما بعضی از اونا اصلا ضروری نیستند و فقط دست و پا گیرن. نباید اجازه بدم هیچ قید بیموردی زندگی محدودم رو محدودتر کنه. باید هر چند وقت نتایج قیدهایی رو که اختیارشون دست خودم هست رو برسی کنم. اگه فقط زمان و مکان زندگیم رو اشغال کردن و خاصیتی ندارن، باید حذفشون کنم.

Saturday, August 18, 2007

چه دنیای شگفت‌انگیزی

من درختای سبز رو میبینم، رزهای قرمز رو هم
میبینم که برای من و تو گل دادن.
و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفت‌انگیزیه.

من آسمونای آبی و ابرای سفید رو میبینم،
و روز روشن پر نعمت و شب تاریک روحانی رو میبینم،
و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفت‌انگیزیه.

رنگای زیبای رنگینکمان در آسمان،
و چهرهُ ادمایی که رفت و آمد میکنن،
من دوستها رو میبینم که به‌هم دست میدن و احوال پرسی میکنن،
که در حقیقت دارن میگن که همدیگرو دوست دارن،

من گریه بچه‌ها رو میشنوم و رشدشون رو میبینم،
اونا چیزایی رو یاد میگیرن که من هیچوقت یاد نخواهم گرفت،
و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفت‌انگیزیه.



-----------------------------------------------------------------------------------

این شعر خیلی خیلی ساده‌ست. ولی از نظر من بسیار عمیقه. چیزای ساده دور برمون واقعا شگفت‌انگیزن. اگه ببینیمشون.

این هم لویس آرمسترانگ با اهنگ «چه دنیای شگفت‌انگیزی»
(لطفا قبل از کلیک کردن روی لینک You Tube، موسقی رو در پایین صفحه خاموش کنید. )



Sunday, July 22, 2007

3C

- از دست این مشغله‌های کاری صاحبم شکایت دارم. اصلا چه معنی میده. بابا جان، یه وبلاگ خوندنی. چارتا خط نوشتنی، چیزی. خسته شدم از دست این صاحبم. خودخواهی‌هاش اصلا به من مجال فکر کردن هم نمیده. آی مَردم، من باید شکایتم رو پیش کی ببرم.

- چه‌خبرته بابا. شکایت چی؟ کشک چی؟ تو اگه وبلاگ خون و وبلاگ نویس بودی، می‌تمرگیدی پشت اون کامپیوتر و میخوندی و مینوشتی. کی جلوتو گرفته. اصلا بخاطر بازی گوشیای خودته. چرا گردن من میندازی.

- تو چی گفتی. بتمرگم. ها. بتمرگم. حرف دهنتو بفهم. من ناسلامتی بخش با فرهنگ و روشنفکر شخصیتتم. چطور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی.

- هه هه. با فرهنگ. روشنفکر. همه اینا مال شکم سیره. اگه صبح تا شب جون نمی‌کندم و این شیکم رو سیر نمی‌کردم، این کُرکُریا رو نمیخوندی.

- تو همش فکر میکنی زندگی سیر کردن شیکمه. اصلا بقیه ابعادش برات اهمیت نداره. بابا توی این عمر کوتاه باید آدم دریچه چشمش رو، بروی چیزهایی بجز شغلش هم باز کنه.

- مثلا تو دریچه چشمت بروی همه چیز بازه؟ تو اصلا مشکلات بنزین و گرونی و اعدام‌ها و فساد اجتماعی و اقتصادی مملکت و حذف شدن تیم‌ملی از جام ملتهای آسیا و گرم شدن کره زمین رو میبینی؟

- پس چی؟ فکر کردی من مثل تو هستم که سرم رو کرده‌باشم توی لاکم و چیزی جز کارم و زندگی روزمره ر و نبینم.

- اگه راس میگی پس چرا هیچوقت در مورد این‌جور مسائل نمینویسی، سرکار روشنفکر؟

- چون.... خوب چون سبک نوشته‌هام به این موضوع‌ها نمیخوره. اینکه در موردشون نمینویسم دلیل این نیست که نسبت بهشون بی تفاوتم. تویی که تک بعدی هستی و فقط چسبیدی به کارت و سعی میکنی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.

- تو فکر میکنی دنیا فقط با تفکر متفکرین داره راه میره. زندگی که تو دنبال معنیش تو کتابا میگردی، من دارم انجامش میدم. الکی هم منو متهم نکن. جوجه متفکر بی عمل!!

- به من میگی....................

............................................................................................
این یه واقعیته. انتقاد (Critisize) شکایت (Complain) و متهم کردن (Condemn) فقط ارتباطم رو با اونهایی که دوستشون دارم و میخوام در کنارشون باشم، ضعیف میکنه. دل‌کارنگی ( Dale Carnegie) درست میگه که باید این سه «C» رو از رفتارمون با اونهایی که میخوایم بطور دائم باهاشون در ارتباط خوبی باشیم، حذف کنیم. انتقاد، شکایت و اتهام هر کسی رو در موقعیت دفاعی قرار میده. اصلا هم مهم نیست که حق با کیه. مشکل بشه با انتقاد و شکایت و اتهام به ارتباط فی‌مابین رضایت بخشی رسید. مثل همین بحث بی نتیجه من و صاحبم. تهش چیزی جز دلخوری نیست.

Sunday, July 01, 2007

این و آن (۴)

آن: وقتی پیشش هستم احساس امنیت میکنم. چون مواظبمه.

این: وقتی پیشم هست احساس امنیت میکنم. چون مواظبشم.

Sunday, June 03, 2007

ماهِ من

شبِ عشق. ماهِ من گردِ گرد. چشم، خیرهُ مهتابش. درون غوغا. زبان، عاشقانه‌ترین زمزمه‌ها. تا خود صبح.

روز بعد خلسه. منتظر، بی‌تاب. بی‌تابِ طلوع ماه. بیتابِ تکرار. تا خود شب.

شب. طلوع ماه. ماهِ من. زیبا. چیزی کم است؟ ولش. لحظه را عشق است. باز نگاه، گرما، نجوا. تا خود صبح.

روز، سفر کُند خورشید. مزه مزهُ دیشب. انتظار امشب. انتظار تا خود شب.

بار دیگر شب. ماهِ زیبا. ماهِ من. آیا چیزی کم است؟ خیالی نیست. بازی عشق را در یاب. ولی چیزی کم است!

روز. خواب میآید. رویا میاید. ماهِ من هم. گردِ گرد. مهتابیِ مهتابی. سزاوار عاشقانه ترین عاشقانه‌ها. بازی عشق تا خود شب.

شب ماه میآید. ماه من؟ نه. این که ماه من نیست. ماه من گرد است. گردِ گرد. مهتابیِ مهتابی. ماه من سیاهی ندارد. ماه من تاریکی ندارد. ماه من نیمه پنهان ندارد. من این ماه را نمیخواهم. من ماه خودم را میخواهم.

میخوابم. شاید به خوابم بیاید. ماهِ من.