Sunday, November 12, 2006

نباید؟

وقتی برا آموختن نیومده، نباید چیزی یادش بدم؟
وقتی برا آموزش نیومده، نباید ازش چیزی یاد بگیرم؟
وقتی برا گوش دادن نیومده، نباید براش تعریف کنم؟
وقتی برا گفتن نیومده، نباید انتظار تعریف داشته باشم؟
وقتی برا پرسیدن نیومده، نباید جواب سوالش رو بدم؟
وقتی برا پاسخ دادن نیومده، نباید ازش بپرسم؟
وقتی برا دیده شدن نیومده، نباید تماشاش کنم؟
وقتی برا دیدن نیومده، نباید بهش نشون بدم؟
وقتی برا لذت دادن نیومده، نباید ازش لذت ببرم؟
وقتی برا لذت بردن نیومده، نباید بهش لذت بدم؟
وقتی برا دادن نیومده، نباید تمنا کنم؟
وقتی برا گرفتن نیومده، نباید بهش بدم؟

وقتی برا دوست داشته شدن نیومده، نباید دوستش داشته‌باشم؟
وقتی برا دوست داشتن نیومده،....................

نباید؟ ها؟ نباید؟
-------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ۱۴ نوامبر ۲۰۰۶ ساعت ۱۱ شب:

بعد دو روز فکر کردن به این سوالها تنها جوابی که بهش رسیدم اینه:

اگه دوستش داری باید،
آره باید.

Sunday, November 05, 2006

تضاد

جنگ، جنگ، جنگ........

هیاهو،

میدوم،

به جلو،

بسمت چیزی که باید فتح بشه. بسمت چیزی متضاد. متضاد بامن. متضاد با ما. ما همقطارها.

اما نمیدونم برای چی باید فتح بشه. فقط میدونم باید فتح بشه. مثل یه عکس‌العمل غریزی.

میدوم.

جنگ........

آیا روزی میرسه که تضادی نباشه؟ یا آیا روزی میرسه که تضادها به صلح برسن و با هم کاری نداشته‌باشن؟ اگر چنین روزی رسید از فرداش باید چیکار کنم؟

Sunday, October 15, 2006

این و آن (۱)

- کی برمیگردی.
- با خداست.
- مواظب باش.
- مواظبم.
- خداحافظ.
- خدا حافظ.

آن رفت. این ماند. ماند با همان دیوارها. همان سقف. همان فرش. همه چیز همان ماند، ولی بی آن.

این ترک شده بود و آن این را ترک کرده بود.

چه سخت است این بودن.

Thursday, October 05, 2006

هوس

بدجوری هوس لبو کردم. نه از اینا که تو خونه درست میکنن. اونایی که کنار پیاده روی خیابونای تهرون میفروشن. اونایی که میذارن وسط اون سینیِ بزرگِ روی گاری دستی، توی یه مایع قرمز و جوشان و پر بخار. از اونا که قرمز قرمزه و داغه و ریشه هم نداره. اون لبویی که نمیخوای ببری خونه. همونجا داغ داغ فروشندش بذاره تو بشقاب و با چاقوی خودش قاچش کنه، با یه چنگال بده دستت تا بخوری.

هوس حلیم هم کردم. نه از این حلیم الکیا. حلیم گلپایگانیِ پل چوبی. نه که بگیری ببری خونه. نه. بری همونجا بشینی برات بریزه تو کاسهٔ استیل بیاره سر میز و مخلوط عطر دارچین و روغن داغ و حلیم تمام مشامتو پر کنه. تصویر شکر خیس از روغن، با پس زمینه‌ی قهوه‌ای دارچین و تراشه‌های گوشت و اون حاشیه حلیم در قاب کاسه و حس دسته قاشق در مشتم دهنمو پر آب میکنه.

وای که هوس چلو کبابِ لقمهٔ رستوران نویدِ خیابون آپادانا داره عصبیم میکنه. همونی که وقتی با حرص به گارسون میگی «دو سیخ کباب لقمه» میگه «اجازه بدین یکی بیارم اگه سیر نشدین چشم». اون انتظار کشنده‌. اوردن اشتها اورهای بی مصرف. نوشابه. استقبال چشمان نگرانت از هر گارسونِ ظرف بدست با این امید که «این یکی دیگه مال منه» . دست آخر بشقاب پلو و دیس کباب و گوجه میاد رو میزت. خدایا چی میشد این میز تحریر، میز چلوکبابی نوید بود و این کی‌برد اون بشقاب پلو و این مانیتور دیس حاوی کباب لقمه.

خوب اگه همین حالا کنار اون گاری دستیِ لبویی داشتم لبو میخوردم چقدر کیف داشت؟
- خیلی.
اگه توی حلیمی گلپایگانی بودم و داشتم دو لپی حلیم میخوردم چقدر؟
- بازم خیلی.
اگه توی رستوران نوید.....
- اون هم خیلی.

خوب حالا هر کدوم از این کیف کردنا چقدر زمانش طول میکشه؟
- مممممم....خیلی کم. شاید تا لقمه دوم یا سوم.

----------------------------------------------------------------------------

این رو ننوشتم که بگم نباید دنبال ارضای هوسام باشم. فقط میخواستم به خودم بگم که:

- همیشه یادت باشه مدت لذت ارضای هر هوسی محدوده. اکثرا خیلی کوتاه. اگه یه موقع دنبال یه هوسی و میخوای هزینه‌شو با ارزشش مقایسه کنی این رو هم بیار توی حساب.

جواب خودم رو میدم:

- مگه کسی که دنبال یه هوسه حساب کتابم هم میکنه؟

Saturday, September 23, 2006

کتاب زندگی

زندگی مثل نوشتن یک کتابه. نوشتن یک کتاب بر صفحات حافظه‌. با جوهری پاک نشدنی. نمیدونم این کتاب رو برای کدوم خواننده مینویسم. شاید هیچکس جز خودم. گاهی چند سطری از اون رو برای عزیزی خوندم یا بر برگی کاغذ نوشتم. ولی تنها چند سطر.

آیا دوام صفحات این کتاب به خشک شدن جوهرِ نونِ «پایان» میرسه؟

Thursday, September 21, 2006

پائیز

چند روز پیش چشمم افتاد به چنتا درخت که بخشی از برگاشون زرد شده بودن. البته به اصطلاح زرد. زرد و نارنجی قاطی بود. این یعنی پائیز داره میاد.

زمان دبستان از مدرسه بدم میومد. واضح تر بگم متنفر بودم. توی دوران راهنمایی و دبیرستان نفرتم فروکش کرد ولی هیچوقت نبود که اشتیاقی به مدرسه و حتی دانشگاه داشته باشم. ولی این احساس بد رو هرگز به پائیز گره نزدم. همیشه پائیز رو دوست داشتم. شاید بتونم بگم اونقدر دوستش داشتم که شروع مدرسه از شدت علاقم به این فصل کم نمیکرد. همیشه پائپز آرومم کرده. هوای ابری و بارونای کم صدا و طولانیش نه تنها افسردم نکرده و نمیکنه، بلکه یه‌جورایی باعث شادی که نه، ولی موجب آرامشم میشه. توی این منطقه از دنیا هم که زندگی میکنم پائیزهای دیدنیی داره. حدود یه ماه دیگه چشم بسختی از پس اون همه رنگ بر میاد. مخلوط در هم و حیرت آوری از رنگای گرم قرمز و نارنجی و زرد زمین و زمان رو پر میکنه. اولین پاپیزی که اینجا اومده بودم همش میترسیدم موقع رانندگی هواسم پرت شه و تصادف کنم. جون میده برا عکاسی. خلاصه قراره بزودی پاپیز توی همچین لباسی باز دلبری کنه.

اما اون روزی که اون چنتا درخت نیمه پاپیزی نوید اومدن فصل محبوبم رو بهم دادن، رفتم تو این فکر که ای کاش پائیز زندگیم به قشنگیه پائیز اینجا باشه. توی این فکر بودم که علت زیباپیه پائیز اینجا، زیادی و تنوع درختاشه. حال آیا اگه منم تو زندگیم درختای زیاد و جورواجور بکارم، پائیزش به این قشنگی میشه؟ یکم بیشتر که تو بحر این تشابه سازی رفتم دیدم نه اصلا نمیتونم اسم اواخر عمرمو بزارم پائیز. شاید قشنگی پائیز برا اینکه آخر خط نیست. بیشتر شبیه آرامش و رخوت قبل از خوابه. خوابی که بعدش دوباره بیداریه. قبول دارم که باید جوری زندگی کرد که اگه پیر شم و به پشت سرم نگا کنم از عمر رفته راضی باشم. ولی هرچی فکر کردم نشد پیری رو به پاپیز تشبیه کنم. به خودم گفتم: بابا بیخیال ترخدا. تو هم گیر میدیا. سر جدت بذا با این پائیز حال کنیم.

Sunday, September 10, 2006

خوب بودن (۳)

من برای اینکه اونی که میخوام بشم، در کنار تمام استعدادهام، جراُت لازم دارم. اگه جراُت نداشته باشم در محل کارم رشد نمیکنم، نمیتونم دنیا رو بشناسم، نمی‌تونم عزیزی رو از خطر نجات بدم، نمیتونم حتی خودم رو به اونهایی که میخوام بشناسونم و مورد توجه و در معرض دوست‌داشته شدن قرار بدم. بدون جراُت نمیشه رانندگی کرد یا حتی سوار ماشینی شد که شخص دیگه‌ای رانندگی میکنه. کلا بدون جراُت نمیشه از زندگی رضایت داشت. جراُت با بی‌پروایی و بی‌کله‌گی فرق داره. آدم بی‌پروا از روی نادونی به استقبال خطر میره. او نمیترسه چون نمیدونه. جراُت به معنی نترسیدن نیست. جراُت پیشرفتن به سمت هدف با علم به خطرهای احتمالیش و تسلط به احساس ترسه. مایه بی‌پروای حماقت و مایه جراُت خِرَدهِ. حالا اگه بی‌پروایی رو در یک سمت جراُت بذارم، باید بزدلی رو سمت دیگه‌ش قرار بدم. بزدل کسیه که برعکس خطرها رو بطور غیر واقعی بزرگنمایی میکنه. بزدلی و بی‌پروایی باعث آسایش در زندگی نمی‌شه و من رو به کسی که دلم میخواد تبدیل نمیکنه. جراُت اون چیزیه که میتونه ابزار مناسبی باشه که از خودم آدم خوبی بسازم، همونجوری که راضیم میکنه. ظاهرا خاصیتی در من هست که مثل یه طیف میمونه. یه سرش بزدلیه و یه سرش بی‌کله‌گی. یه جایی اون وسطها هم جراُته. من خودم حق انتخاب دارم کجا قرار بگیرم. من به بودن در هر جای این طیف میتونم خودم رو عادت بدم. پس بهتره خودم رو به جراُت داشتن عادت بدم. یعنی اون وسط.

در من از این نوع طیف‌ها کم نیست.

در وسط طیفی که دو سرش ول‌خرجی و خساست هست میشه سخاوت رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش دلقکی و ترشرویی هست میشه خوشرویی رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش تملق و پرخاش‌گریه میشه دوستی رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش نوکرصفتی و غروره میشه سرفرازی رو پیدا کرد.

-----------------------------------------------------------------------------------------

دیدِ ارسطو {۱} به موضوعِ خوب بودن دیدی متفاوت از بسیاری فلاسفه قبل، هم عصر و حتی بعد از اونه. شاید علت اصلیش اینه که ارسطو فقط یک فیلسوف نبوده. ارسطو خودش رو یک طبیعی دان هم میدونسته. به قولی اون به هر چیزی زیر نور خورشید و خود خورشید کار داشته.حالا کار ندارم که علم طبیعیش چقدر درست یا غلط بوده. چیزی که اون رو متفاوت میکرده روش دیدن و تحلیل‌کردنش بوده. ارسطو هر پدیده از جمله آدم رو سعی کرده بر اساس تمام خصوصیات طبیعیش بشناسه (و طبقه بندی کنه). اون از آدم فقط یک پرتره زیبا رسم نمیکنه. تمام خصوصیات رو میبینه. او میگه هر خاصیت آدم یک طیفی از حد اکثر تا حداقل رو شامل میشه. آدم حق انتخاب داره که در اون طیف کجا قرار بگیره. بزدل باشه، بیکله باشه یا شجاع باشه. این حق انتخاب باعث اخلاق متفاوت آدماست. او برعکس معلمش(افلاطون) فکر نمیکرده که خوب بودن فقط مخصوص انسانهای خاصه که از مسیری بسیار تنگ و سخت میتونن بهش برسن. برعکس. ارسطو معتقد بوده خوب بودن برای آدمای معمولی کاملا قابل دسترسه. دلیل ارسطو برای خوب بودن هم دلیل روشن و آسونیه. «من میخوام خوب باشم تا شاد زندگی کنم.» بر خلاف خیلیا که دلیل خوب بودن رو مجازات نشدن یا گرفتن پاداش در یک دنیای دیگه میدونن.

فکر کنم دیگه نیاز زیادی به توضیح نیست که ارسطو چه روشی رو برای رسیدن به خوبی معرفی میکنه. روش پیشنهادی او تمرین و عادت کردن به بودن در محدوده میانی هر کدوم از خصوصیاتی که در خودم میشناسم.مثل جراُت داشتن که در بین بی‌پروایی و بزدلی قرار گرفته. به اون محدوده هم میگه میانه‌ی طلایی. ارسطو میگه آدم برای رسیدن به یک زندگی شاد، خودش رو باید عادت بده در تمام خصوصیاتش در میانه قرار بگیره. مثل مواردی که در اول نوشتم. (البته نباید اینو با میانه رو بودن اشتباه گرفت. میانه رو بودن مربوط میشه به روش رفتار در مقابل اتفاقات بیرونی که مربوط به این بحث نیست.) به این میشه گفت یه اخلاق خرد مندانه.

خوبی‌هایی که ارسطو خیلی مورد بحث قرار داده جراُت، همدردی، عشق به خود، دوستی و بخششه. اما ظاهرا دوستی رو بیشتر مورد تاکید قرار داده. در حدی که میگه بدون دوستی زندگی ارزش زندگی کردن رو نداره. از نظر او دوست تو کسیه که هر آنچه خوبی برای خودت میخوای رو برای دوستت هم بخوای و باهاش شریک شی و در مقابل دوستت هم به همون شکل عمل کنه. این نوع دوستی رو هم فقط میشه با تعداد معدودی داشت. از نظر او یکی از مهمترین چیزهایی که به دوستی توان میده قدمتشه که بدون بخشش ممکن نیست.{۲}

پس تا حالا دوتا ابزار برای خوب بودن میشناسم.

۱- از افراط یا تفریط در خصوصیات اخلاقی دوری کنم و خودم رو به اون میانهُ طلایی عادت بدم.

۲- برای هر کار خوب باید دلیلی داشت که مستقل از اوضاع سیاسی و فرقه‌ای و جنسیت و ... بشه پذیرفتش و با گذشت زمان دست خوش تغییر نشه. (موضوع بحث خوب بودن ۲)

---------------------------------------------------------------------------------
{۱} ارسطو فیلسوف و دانشمند یونانی صدهُ سوم و دوم قبل از میلاد

{۲} برای جزئیات بیشتر به مراجع زیر رجوع شود:

The Story of Philosophy, Will Durant, Chapter II

The Philosophy of Aristotle, Renford Bambrough, Ethics

Aristotle and Virtue Ethics, Lawrence M. Hinman

Virtue Theory: Five Virtues (courage, compassion, self-love, friendship, and forgiveness), Lawrence M. Hinman



Thursday, August 10, 2006

آدم

میگه:

کاندیشنر میسازم بزنی به موهات خوشحالت شه.
غذا میپزم بخوری کیف‌کنی، تپلی شی.
نه، چاق شی اصلا خوب نیست. هم از ریخت میوفتی و هم برا سلامتیت بده. نوشابه رژیمی و تردمیل و توپ و زمین ورزش میسازم وزنت رو کم کنی.
نترس، مریض‌شی دارو میسازم و دکتر میشم خودم خوبت میکنم.
برا ماشینت کمربند ایمنی میسازم تا اگه تصادف کردی نمیری.
سیگار میسازم روش مینویسم که برات ضررداره و نباید بکشی. (یه چیزای باحال‌تر هم میسازم اگه خواستی خصوصی باهام صحبت کن)
اگه جنگ شه و خونه‌تو خراب کنن و فامیلاتو بکشن میرم تظاهرات ضد جنگ و بی عدالتی که در حقت شده رو به گوش همه میرسونم.
اگه تو جنگ یا سانحه هم زخمی شدی بیمارستان میسازم درمونت میکنم.
اگه ناقص شدی هم بالاخره یه صندلی چرخداری چیزی میسازم تا خیلی سخت نگذره. خیابونا و ساختمونا رو هم جوری میسازم که با صندلی چرخدارت راحت همه جا بری.
اگه بدبخت شی برات پول جمع میکنم و از دیگران میخوام بیان کمکت کنن.
چاقو میسازم خیار رو با پوست نخوری دلت درد بگیره. تازه اگه نمیتونی با یارو کنار بیای هم میتونی با چاقوه دوتا خط خوشگل رو صورتش بندازی ادبش کنی.
یه هفتیر میسازم اگه طرف پررویی کرد با یه تیر مرخص‌شه.
اگه تعدادشون هم زیاده نگران نباش مسلسل هم میسازم.
اصلا فکر تعدادشونو نکن، ساختن تانک و بمب و موشک برام که کاری نداره. ردیفش میکنم.
اصلا خودم میام ازت دفاع میکنم و خودشونو و کشورشونو مثل کره ماه ساکتِ ساکت میکنم.

میگم: این آخریاش بدردم نمیخوره.

میگه: بگو هنوز بدردم نمیخوره. آدم از فرداش خبر نداره.

میگم: میشه حالا این آخری‌هارو قلم بگیری.

میگه: میدونی من دارم کارارو برا آدما راحت میکنم. این کارای آخری فقط اسمشون بد در رفته. تو فکر‌کردی اگه توپ و تفنگ نباشه مردم همدیگرو نمیکشن. این آدما رو که من میشناسم هیچی هم که دم دستشون نباشه، پاش برسه با چنگ و دندون کارشونو میکنن.

میگم: اینا رو که میگی آدم نیستن، حیونن.

میگه: دلم برا سادگیت میسوزه. آخه چند جور حیوون جز آدم میشناسی که همدیگرو بکشن. تازه از نظر من اشکالی هم نداره. زمون خضرت آدم هم بچه‌هاش همدیگرو کشتن طوری نشد. بعدشم آدما هی همدیگرو کشتن و ماشالا هر روز زیادتر و سُر و مُر و گنده‌تر شدن.

میگم: تا حالا خودتو جای اونا که تو جنگ بدبخت میشن گذاشتی؟

میگه: من خودم همون آدمی هستم که هم میکشه و هم کشته میشه. هم میسازه و هم خراب میکنه. تعارف که نداریم. من همینم که میبینی. من آدمم. اگه خوشت نمیاد بده برات یه موجود دیگه خلق کنن، اونجوری که دوست داری. اسمشم هرچی میخوای بذار، فقط آدم نذار.

Sunday, July 30, 2006

حرکتی برای مردم لبنان

اگه جای مردم لبنان بودم چه توقعی از آدمای دیگه‌ی این کره خاکی داشتم.

علی و بخشی از دوستان هم فکرش تصمیم دارن حرکتی رو که چند روز پیش در جهت فشار برای آتش‌بس در لبنان انجام دادن، بار دیگه تکرار کنن.

زمان: یکشنبه سی جولای ساعت چهار و نیم بعداز‌ظهر

مکان:

University Plaza, University of Waterloo, beside Shandiz restaurant

برایشون آرزو میکنم این بار گروهشون بزرگ تر باشه.

ولی از همه مهمتر اینه که کاری رو که معتقدن درسته، در حد توانشون دارن انجام میدن.

Thursday, July 27, 2006

خوب بودن (۲)

۱) تقلب سر امتحان کار بدیه؟ اگه خوبه که بحثی نیست. اما اگه بده چرا؟
- چون اگه موچمو بگیرن آبروم میره.
- چون اگه موچمو بگیرن از مدرسه بیرونم میکنن.
- چون بابا و مامان گفتن بده.
- چون گفتن خدا میفرستم جهنم.
- چون همه میتونن مثل من تقلب کنن و نادون فارغ‌اتحصیل بشن و دیگه مدرکی که این مدرسه صادر کنه دوزار هم نمی‌ارزه.

۲) دروغ گفتن کار بدیه؟ چرا بده؟
- چون دروغ گو دشمن خداست.
- چون بابا و مامان بچهٔ دروغگو رو دوست ندارن.
- چون ترس نداره که، واسه چی دروغ بگم.
- چون دیگران هم میتونن دروغ بگن و اگه همه دروغ بگن، من خودم هم دیگه روی حرف عزیز ترین کسم نمیتونم حساب کنم. و چیزی به نام اعتماد دیگه نمیتونه معنی داشته باشه.

۳) میخوام سر چهار راه با ماشینم بپیچم سمت چپ. خیلی شلوغه. آیا کار بدیه اگه از سمت راست همراه ماشینایی که دارن سریعتر مسیر مستقیم رو میرن خودمو برسونم سر چهارراه و بعد راحت بپیچم سمت چپ؟!!! چرا بده؟!!!
- چون اگه پلیس ببینه جریمه میکنه!!!!
- چون مردم فحش میدن.
- چون ممکنه ماشینای قراضه مسافرکش با اون راننده‌های عجول و خسته‌شون بمالن بهم.
- یا چون همه میتونن این کارو بکنن. اگه همه عین من برونن چهاراه بند میاد و مجبوریم ساعتها توی راه‌بندون بمونیم.

۴) بده اگه آدم یه پارتنر (دوست دختر/پسر یا همسر) داشته باشه و حالا یواشکی یه شیطنتیهایی هم بکنه؟ چرا بده؟
- چون اگه پارتنرم بفهمه ترکم میکنه.
- چون ممکنه دوستا و آشناها بفهمن آبروم بره.
- چون (در مورد همسر) خطر سنگسار و اعدام هست.
- چون پارتنرم یا حتی پدر و مادرم هم میتونه همین کار رو بکنن و اون موقع (فکر کنم نیازی به شرح نداره).

۵) کنار ساحل قدم میزنم. متوجه میشم شخصی داره غرق میشه و کمک میخواد. چرا خوبه که برای نجاتش کمک کنم؟
- چون شاید یه پاداش خوب بهم بده.
- چون اگه جنسش مناسب(!) باشه میتونم یه حالی بکنم.
- خودمو میذارم جای اون شخص و فکر میکنم در اون شرایط چه انتظاری از آدمای توی ساحل دارم.

کدوم یکی از جوابایی که به پنج تا سوال بالا دادم رو واقعا از ته دل میپذیرم؟

------------------------------------------------------------------------------------------------

سعی میکنم در چند خط اونچه از فلسفه کانت{۱} برای بحثم نیاز دارم رو خلاصه کنم.
کانت معتقد بوده علم انسان حاصل فرایند:

- احساس کردن پدیدهٔ بیرونی که در زمان و مکان خاصی رخ داده؛
- و درک کردن اون احساس؛
- و اندیشه‌ ناشی از اون درکه .

هر سه بخش ارادیه و بسته به خواست و استعداد یک انسان میتونه متفاوت باشه. علم با وجود تمام اهمیت و نظمش، نسبیه و امکان داره در آینده تغییر کنه. او معتقده وظایف هر انسان بر اساس علمش از بیرون تعریف نمیشه. علمی که بسته به شرایط زمان و مکان متغیره. اون میگه وظایف انسان مطلقه و منشأ این وظایف برمیگرده به منبع مورد اعتمادی در درون خود انسان. خرد هر انسان با رجوع به داخل خودش میتونه وظایفش رو درک کنه. کانت معتقده هر انسان پاسخگوی اعمال خودشه. او باید وظایفش رو انجام بده حتی اگه دیگرانی هستند که این کار رو نمیکنند. (منظور کانت رو از وطیفه‌ نباید با دستوراتی که از بیرون به انسان داده می‌شه اشتباه کرد). کانت بین انسان و سایر چیزها تفاوت اساسی قائل میشه و هیچ وظیفه‌ای رو بالاتر از محترم شمردن (جان) انسان نمیدونه. انسانی که خودش میتونه از درون، خودش رو قانونمند کنه.{۲}

کدوم یکی از جوابایی که به پنج تا سوال بالا دادم با وظیفه‌ای که کانت تعریف میکنه مطابقت داره؟

من اینجا نمیخوام (چون صلاحیتش رو ندارم) تفکرات و تئوری‌های کانت رو ارزیابی کنم. ولی میخوام بگم چه جوری میتونم از اینها استفاده کنم و دلایل مناسبی برای خوب یا بد بودن بعضی از اعمالی که باید انجام بدم تعریف کنم. من برای انجام هر کاری یه دلیل میخوام. اگر پایه‌های دلایلم سست باشن و در آینده با کسب اطلاعات جدید نظرم عوض شه، شاید خیلی از کارای خوبی که امروز میکنم فردا حتی در حد جنایت تنزل کنن. باید دنبال دلایلی باشم که در حد دو دو تا چارتا روشن و محکم باشه.

اینکه کانت میگه این دلایل رو باید از درونم استخراج کنم رو خیلی سر در نمیارم (نه اینکه قبول ندارم). اما اینو میفهمم که این دلایل نبایداطاعت کورکورانه از دستورالعملهایی باشه که از بیرون به من داده میشه. بنظرم این دلیل چه از درون خودم اومده باشه چه از خارج، باید توسط خِردم به عنوان یک دلیل محکم شناخته بشه و خِردم بپذیره که اون دلیل تابع زمان و مکان نیست. این دلیل نباید ربطی به چیزهایی مثل اوضاع اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و سنی خودم و دیگران داشته‌باشه و بتونم در هر شرایطی اون رو بپذیرم. اینجوری انجام این کارخوب یا دوری از اون کار بد برام میشه وظیفه. اگه دیگران هم اون رو انجام ندن مهم نیست. من انجام میدم. اما مهمترین وظیفه رو نباید از جلوی چشمم دور کنم. اون هم اینه که هرکاری که بخواد حرمت (جان) انسانها رو تهدید کنه، جزو اعمال خوب نیست و دوری از اون رو وظیفه خودم بدونم.

کدوم یکی از جوابایی که به پنج تا سوال بالا دادم با وظیفه‌ای که در آخر تعریف کردم مطابقت داره؟

این تئوری میتونه پایه‌ی خوبی باشه برای پذیرش انجام بسیاری از وظایف شخصی و اجتماعی. ولی قبلا هم گفتم که تمام شمول نیست. خیلی موقع‌ها وظایف در مقابل هم قرار میگیرن و تصمیم گیری رو مشکل میکنن. این موضوع رو در آخرین پست بحث «خوب بودن» بازش میکنم.

--------------------------------------------------------------------------------------

{۱} ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی: ۱۷۲۴-۱۸۰۴م

{۲} برای جزعیات به دو منبع زیر رجوع شود:

Monday, July 17, 2006

خوب بودن(۱)

امان از دست این تابستون. هی یه دستمو «خاطره زمستون پارسال» و یه دستم رو «خیال زمستونی که در راهه» میگیرن و از خونه میبرن بیرون تا با این «تابستون بازیگوش» هم بازی بشم و نمیذارن بشینم پشت این کامپیوتر و چند خط مطالبی که ذهنمو خیلی وقته به خودش مشغول کرده رو بنویسم. همیشه حس میکنم که یه بچه در من زندگی میکنه که بعضی وقتا نمیتونم حریف بازیگوشیاش بشم. بخصوص تابسونا که میبینه همه بچه‌ها تعطیلن، تقریبا از پسش بر نمیام و باید بذارم بره دنبال بازیگوشیاش. اما امروز ازش خواستم بذاره چند ساعت چیزی رو که میخوام، توی وبلاگمون بنویسم. اونهم قبول کرد. کلا بچه خوبیه. با بچه‌های بخشهای دیگه شخصیت صاحبم تومنی دوزار توفیر داره.

گفتم بچه خوب؟

آره. «خوُب».

یک کلمه کوچولوی سه حرفی.

کلمهٔ کوچولویی که دنیایی از مفاهیم، ابهامات و تناقضات رو در طول اعصار یدک کشیده و خودش رو به ما رسونده. مفاهیم، ابهامات و تناقضاتی که در کنار هم مثل یه گلوله برف که روی یه سرازیری پر برف قل میخوره، هی بزرگ و بزرگتر شده. اونقدری که حالا آدم بعضی وقتا گیج میشه که حتی مثلا راستگو بودن یا تقلب نکردن یا خیلی چیزایی از این قبیل خوبند یا نه.

وقتی آدم یه کمی عمیق توی بحر این «خوب بودن» میره، میبینه نه بابا، فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه. وقتی میشنوم بزرگان فلسفه در طول تاریخ خودشون رو کشتن تا بتونن یه تعریف کامل برای «خوب بودن» پیدا کنن و هر چی گفتن آخرش یه جاش میلنگیده و مورد انتقاد قرار میگرفتن، می‌فهمم که موضوع به این سادگیا هم نیست. برای همین دیدم ارزشش رو داره که یه وقتی رو روی این موضوع صرف کنم و مروری غیر حرفه‌ای (غیر فیلسوفانه) بر تئوری‌های مطرح در فلسفه داشته باشم و خلاصهٔ اونها رو درچند پست بعدیم بنویسم.

اما قبل از وارد شدن به جزییات این بحث باید دونست با وجودیکه هیچیک از این تئوری‌ها جامعیت تمام شمول در تعریف «خوب بودن» ندارن، ولی در کنار هم ابزار مناسبی هستند که بشه تا حد قابل قبولی کار خوب رو از بد تشخیص داد. البته این نه‌تنها در فلسفه، بلکه در سایر علوم هم رایجه که بعضی تئوری‌ها و یا حتی قوانین، محدودهٔ خاصی رو شامل میشن و خارج از اون محدوده کاربرد ندارن. یه مثال آشنا قانون دوم نیوتنه که در محدوده سرعتهای خیلی کمتر از نور صلاحیت داره و در محدوده سرعت نور پاسخ درستی نمیده و باید به تئوری نسبیت رجوع کرد. ولی این محدودیت تا امروز به‌هیچ عنوان از ارزش اون قانون کم نکرده و هنوز هم عصای دست بشر در صنعته .

Sunday, June 25, 2006

چرا برنمیگردم

شده مثل این خونه‌ها که یه کامپیوتره و ده تا خورهُ کار با اون کامپیوتر. حالا وقتی یه آقابالاسر قلدر هم بخواد کارها رو اهم و فل‌اهم کنه میشه وضع من بیچاره. دو هفتس به این صاحبم میگم بابا تیم ایران برگشت خونه و زنها رو تو خیابون کتک زدند و من این مغز رو لازم دارم تا بهشون فکر کنم و نتیجشو تو وبلاگم بنویسم . با کمال خودخواهی میگه نخیر کارای ضروری‌تری هست و وقت وبلاگ نویسی نیست. فقط کمی وقت داده تا وبلاگ بخونم و تازه فرصت کامنت گذاشتن هم نداده. اما تو این مدت یه پست از ولگرد خوندم و یکی هم از انار که حتی توجه صاحبم رو هم جلب کرد. اولی دلتنگ از اینکه قراره دیارشو ترک کنه و دیگری در شک که آیا برگرده یا نه؟ خلاصه دیدم وقت چونه زنیه. بهش گفتم یه وقت بده تا براشون نظرم رو بنویسم. گفت که بذارم اون بنویسه، شاید بیشتر بدردشون بخوره. اصلا توقع نداشتم توی این شلوغ پولوقی کاراش همچین پیشنهادی بده. ولی وقتی یاد قول و قرارمون افتادم گفتم نه، این وبلاگ منه. اونا آدمی مثل تو زیاد میشناسن و تو چیزی به دانسته‌هاشون اضافه نمیکنی. فقط با این کارت چارچوب این وبلاگ رو بهم میزنی. گفت خیله خوب بابا تو هم با این وبلاگت. حالا کی وقت میخوای. گفتم یکشنبه عصر و قبول کرد و حالا پای کامپیوترم.

الان که فکر میکنم می‌بینم اون سالهایی که صاحبم داشت تصمیم می‌گرفت که ایران رو ترک کنه، من اصلا رقمی نبودم و به هیچ عنوان مورد مشورت هم قرار نگرفتم. خوب من هم اصلا نمیدونستم اونجا چه چیزی میتونست در انتظارم باشه. مغز صاحبم پر بود از اطلاعات وضعیت کار و اقتصاد و مسکن و هزینه ها و لیسانسهایی که باید میگرفت و امکاناتی که از تفریح و مسافرت و ووو در انتظارش بود. این میون من هم بی‌جهت هیجان زده بودم. مثل بچه‌ای که از هیجان بزرگترها به هیجان اومده باشه. آخرش تصمیم به مهاجرت گرفته شد. سالهای انتظار برای ویزا در بلا تکلیفی و غم ترک غریب الوقوع دیار و خویشان و دوستان گذشت. تا موعد سفر رسید و باز هم بدون اینکه از من سوالی بشه منو سوار هواپیما کرد و آورد اینجا. ماه‌های اول بساطی بود. همون یه‌ذزه توجهی که قبلا از سر ژست و امروزگری به من میشد هم مثل قطرهُ آب کف ماهی‌تابه داغ بخار شد و رفت هوا. صبح تا شب میشستم برای خودشو و خودم غصه می‌خوردم. یه کمشو توی پست «زبان» نوشتم. ولی مشکلات زیاد بود. خوشبختانه مجموعهُ شانس و زمان و حرفه و استعداد و شخصیتش و دوستان خوبش باعث شدند اوضاع زود مرتب بشه. کمی که از بار فشارها کم شد یه روز صاحبم رو کرد به من و گفت چطوری تو ، چیکارا میکنی؟ اول فکر کردم عوضی شنیدم یا منو عوضی گرفته. گفتم با منی؟ گفت آره چرا همیشه تو اینقدر ساکت و منزوی هستی. گفتم تو همیشه سرت شلوغ بوده. چه دوران درس و چه بعدها در دوران کار. تازه اون موقع‌هام که میذاشتی خودی نشون بدم آخرش میدیدم حاصلش رو برای چیزایی استفاده میکردی که ربطی به من نداشت. از موقعی هم که فکر مهاجرت به ذهنت رسید تا حالا ، اصلا منو هیچ بحساب آوردی. میخواستی چیکار کنم. میدونی چند وقته حتی نگاهت به روی من نیوفتاده. رفت توی فکر. میدونست دارم راست میگم. اما چرا به یاد من افتاده بود؟ خیلی ساده‌ست. در یک کلام. کمال همنشین درش اثر کرده بود. اون با چشماش میدید که چطور بسیاری آدمها منِ شخصیتشون رو رشد دادن و چقدر زندگی رو بهتر زندگی میکنن. اون کم‌کم فهمیده بود که زندگی بخشهایی داره که که باید از طریق من زندگی بشه. اون دریافته بود میشه عمر تموم شه، بدون اینکه اون بخشها رو زندگی کرده باشه. اون میدید که چه بخش بزرگی از زندگی نادیده گرفته شده. چرا اون بخشها رو ندیده بود؟ چون در ایران اون بخشها ارزش واقعی خودشون رو نداشتن. یا بهتر بگم ارزش خودشون رو از دست داده‌بودن. از اون روز به من فرصت فکر کردن داد. من مورد مشورت قرار گرفتم. پیشنهادات من، وقت تلف کردن و فانتزی تلقی نشد. کم‌کم وقت صرف من کرد. منو پرورش داد و تقویتم کرد. الان برنامه ریز خیلی از کارها من هستم. بسیاری از بخشهایی که من اداره میکنم بدون وقفه و تعطیلی انجام میشه. نه از اجبار. نه بخاطر ژست و خودنمایی و امروزی گری. بلکه از روی نیاز. بخاطر ضرورت. بخاطر جبران عقب افتادگیها. برای همین تا جایی که زورم برسه نمیذارم برگرده. یه چیزی‌رو باید تاکید کنم. اینها تنها دلایل بر نگشتن صاحبم به ایران نیست. اینها دلایل منه.

Friday, June 09, 2006

یه فرصت استثنایی.


من کییم؟

یه بچه؟ یه نوجوون یا جوون؟ میانسال یا پیر؟

کاسب یا کارمند؟ محصل؟ دانشجو؟ معلم؟ استاد؟

مذهبی؟ قرتی؟ لامذهب؟ روشن فکر؟

زن؟ مرد؟ فیمنیست؟ مرد سالار؟

مجرد؟ متاهل؟ مطلقه؟ بیوه؟

دهاتی؟ شهرستانی؟ بچه ناف تهرون؟ بالا شهری؟ پایین شهری؟

ساکن ایران؟ مهاجر؟ سیتی‌زن؟ پناهنده؟

سیاسی؟ غیر سیاسی؟

زندانی؟ زندانبان؟

ثروتمند؟ متوسط؟ فقیر؟

مجاهد خلق؟ کمونیست؟ حکومتی؟ چپ؟ راست؟ تندرو؟ کندرو؟ استشهادی؟ لیبرال؟ اپوزوسیون؟ حزب‌الهی؟ سلطنت طلب؟

ورزشکار؟ غیر ورزشکار؟ دوچرخه سوار؟ والیبالیست یا بستکتبالیست؟ فوتبالیست؟

هر کدوم از اینا باشم میخوام چند روزی با بقیه اونایی که خودشونو مال ایران میدونن، از هر سن و جنس و فرقه و حرفه و دین و آپینی که هستند، نگران تیممون باشم. اگه باختیم باهاشون غمگین شم، اگه بردیم باهاشون جشن بگیرم. یه فرصت استثناییه. قراره چند روزی از یه موضوع یا همه با هم شاد شیم یا غمگین.
_____________________________________________________________
نوشته یک دوست در همین مورد:

Thursday, June 01, 2006

شنیدن


همیشه وقتی به صدای ضبظ شده خودم گوش میدم با اونی که گوشم از صدای خودم میشناسه فرق داره. ولی هر کس دیگه که اون صدای ضبط شده رو می‌شنوه میگه: نه، صدای خودته.

یکی از علتاش برمیگرده به اینکه بخشی از صدای من از بیرون و بخشی از داخل به گوشم میرسه. تاثیر این دو بخش صدا بر پرده و اجزای گوشم موجب حس صدایی میشه که با صدایی که دیگران میشنون متفاوته. پس یک عامل این تفاوت اینه که صدای من از طریق دو محیط متفاوت به گوش خودم و دیگران میرسه.

جالب اینه که من بوسیله گوشم شدت و تُن صدام رو برای شنیدن شنونده تنظیم میکنم. برای همینه که وقتی با هدفون به موسیقی گوش میدم و صدای خودم رو کمتر میشنوم، موقع حرف زدن صدام رو خیلی بلندتر از حد لازم میکنم.

تفاوت در توانایی گوش من و شنونده هم باعث تفاوت بیشتر در شنیده شدن صدای من توسط خودم و شنونده میشه.

فاصله هم از اون فاکتور های اساسیه. هرچه نزدیکتر، صدا واضحتره.

حرکت منبع صدا نسبت به شنونده هم باعث تفاوت در شنیدن صدا میشه. اگر بسمت هم بیان صدا زیرتر و وقتی از هم دور شن صدا بم تر شنیده میشه. مثل وقتی که کنار جاده وایسیم و به صدای ماشینی که از دور میاد و از جلومون میگذره و بعد دور میشه گوش بدیم. هرچه سرعت هم بیشتر باشه تفاوت در زیری و بمی صدا هنگام نزدیک و دور شدن بیشتر میشه. این صدا با اونی که راننده ماشین میشنوه کاملا متفاوته.

بعضی وقتا درک سخن هم یه جورایی شبیه شنیدن صداست.

سخن تا بخواد درک بشه باید از محیط ذهن بگذره. اونچه که من از حرف خودم درک میکنم چیزیه که از محیط ذهن خودم گذشته، که با محیط ذهن مخاطبم متفاوته.

من حرفم رو بر اساس اونچه درک میکنم برای مخاطبم تنظیم میکنم.

میزان تفاوت توانایی درک من و مخاطبم از عوامل مهم سو تفاهمه.

نزدیکی و دوری منافع مخاطبم به حرف من باعث توجه بیشتر یا کمتر او به جزییات چیزی که گفتم میشه.

و بالاخره علاقه یا عدم علاقه مخاطبم به من در پیشداوری مثبت یا منفی در درک حرفهای من تاثیر داره.

..........................................

چند دفعه تا حالا از حرفم یا نوشته‌م یا شعرم و نقاشیم یا کلا رفتارم انتقاد شده و گفتم که بابا من اصلا منظورم این نبوده؟

تا حالا چند دفعه حرف خودم رو ۱۸۰ درجه برعکس برای خودم تفسیر کردن؟

تا حالا چند دفعه ساده ترین حرف و درخواست و انتقاد و رفتارم به عنوان اهانت و قانون شکنی تعبیر شده؟

تا حالا چند بار شوخی کردم و جدی گرفته شده؟

تا حالا چند بار جدی گفتم و شوخی گرفته شده؟

تا حالا چقدر پیش اومده که یکی بگه:- نه تو درست نمیگی و درستش اینه.و من بگم:- آخه من هم که همینو گفتم؟

تا حالا چند بار بابت چرت و چرندی که گفتم قربون صدقم رفتن و برام هورا کشیدن؟

تا حالا چند بار مهم ترین و سازنده ترین حرفام توجه اونایی رو که باید جلب کنه، جلب نکرده؟

خیلی.

بعضی وقتا از پاسخ مخاطبم حس میکنم حرفم رو یه جور دیگه شنیده. اما آیا من پاسخش رو اونجوری که خودش شنیده شنیدم؟

Wednesday, May 24, 2006

ای کاش زود تر

ای کاش زود تر سه چهار سالش بشه تا بتونیم راحت یه مهمونی یا مسافرت بریم.

.................................

ای کاش زود تر برم مدرسه.

ای کاش زود تر بزرگ شم.

ای کاش زود تر این خرداد بگذره و مدرسه تعطیل شه.

ای کاش زود تر این امتحان نهایی رو بدم و شر این مدرسه کم شه.

ای کاش زود تر آخر ماه شه حقوق بگیرم.

ای کاش زود تر این دوره حبس بگذره و آزاد شم.

ای کاش زود تر این پروژه تموم شه و پولمو بگیرم.

ای کاش زود تر تعطیلی آخر هفته برسه.

ای کاش زود تر این زمستون بگذره. مُردم از دست این سرما.

ای کاش زودتر شب شه تا برگرده خونه.

ای کاش زود تر این بگذر و تا اون بشه.

ای کاش زود تر .............

........................................................................................

آی،............... ای همرَه، .................. به کجا چنین شتابان؟

Saturday, May 13, 2006

اختلاف نظر

واقعا برام دوستهای خوبیین. با وجودی که همیشه با هم اختلاف نظر دارن، تا حالا هیچوقت دعواشون نشده و توی سرو کله هم نزدن. هر کدوم دنیا رو از زاویه خاص خودشون میبینن . هیچکدومشون اصرار ندارن که نطر نطر اونه و من باید فقط نظر اون رو باور کنم. هیچکدوم هم دیگری رو محکوم به اشتباه نمیکنن. اینه که بین ما همیشه آرامش برقراره و من میتونم با داشتن نظرات متفاوت اونها دید بهتری از دنیا داشته باشم. اونا واقعا برام دوستای خوبیین. چشمام رو میگم.

Thursday, May 04, 2006

تحسین

صبح یکشنبه گذشته هوای دلپذیر بهاری و آفتاب درخشان برای قدم زدن به پارک جنگلی نزدیک خونمون دعوتم کردند. منهم باکمال میل پذیرفتم و رفتم. خیلی‌های دیگه هم اومده بودن. بعضیا با دوچرخه، بعضیا با رولربلید و خیلیا هم مثل من پیاده بودن. مسیر باریک کنار رودخونه رو میرفتم و از گرمای مطبوع ‌آفتاب در هوای معتدل و درختای غرقِ در برگای جوان و نغمه عاشقونه پرنده‌ها احساس مستی میکردم. ناگهان چند درخت دست ذهنم رو گرفتند و با خودشون بردند به اون بعد از ظهر سردِ زمستونِ دوسال پیش. اون روز ابری و سرد، که از تنهایی و دلتنگی اومدم به این پارک تا کمی قدم بزنم . بنظر میرسید که کسی جز من در پارک نبود. رد پایی روی برفا دیده نمی‌شد. سکوت کمی آزارم میداد. رود که آسمون تیره رو به چشمم منعکس میکرد اونقدر آرام در بسترش میخزید که سکوت غم‌انگیز محیط‌ رو دوچندان میکرد. راه همیشگیم رو میرفتم و در فکر بودم. از کنار یادگاری های اون مادر و پدر بیچاره گذشتم. یادگاری‌هایی که از سالها قبل پای درختی گذاشته بودن که محل پیدا شدن جسد دختر بچه‌شون بود. با دلی تنگتر به رفتن ادامه دادم. نگاهم به مقابل و اندیشه‌ام به درون خیره بود. درون مثل روبرو پر بود از سایه روشنها. ولی چه بودند اون سایه روشنهایی که در مقابلم بودند. اندیشه به کمک نگاه اومد. شاخه‌ها. شاخه‌های درختان. تصویری ضد نور از شاخه‌های برهنه از برگ در زمینه خاکستری آسمانِ افق. هزاران شاخه ریز و درشت با ظرافتی وصف ناشدنی این صحنه بدیع رو ساخته‌بودن. محشر بود. یک شاهکار. سر تا پا محو زیبایی شدم. سر تا پا غرق لذت دیدن. بیقرار. بیقرار ِ ابراز. ابراز احساس. ابراز تحسین. ابراز به چه کسی؟ خوب معلومه. به خودشون. به درختا. اونا که صاحب این زیبایی بودن. بی خجالت و بی حسادت باید تحسین رو به زبون اورد. بی اختیار گفتم:

- شماها واقعا زیبایید.

حس کردم درختا صدامو شنیدند و بی تکبر تحسین من رو پذیرفتن. واقعا بی تکبر. توان چشم برداشن از اون زیبایی را نداشتم.

-صبح بخیر.

نگاهمو از شاخه‌های تازه به برگ نشسته درختهای روبرو بسمت صدا برگردوندم. خانوم و آقای مسنی لبخند زنان نگاهم میکردند و از کنارم میگذشتند.

-صبح بخیر.

Saturday, April 22, 2006

آونگها

آونگ رو اکثراً میشناسیم. تاب، پاندولیومِ ساعتهای آنتیک و خیلی نمونه‌های کاربردی و آزمایشگاهی ساده و پیچیده‌ی اون رو میشه نام برد.

ساده ترین شکل آونگ یک وزنه‌ست که بوسیله یه ریسمان از یه نقطه آویزونه. اگه به وزنه‌ش یه ضربه بزنم شروع به نوسان میکنه. هرچه ضربه پر انرژی‌تر باشه، دامنه حرکت آونگ بزگتره. در حالت ایده‌آل بعد از اینکه آونگ به‌حرکت دراومد، باید تا ابد نوسان کنه. ولی در دنیای واقعی بخاطر اصطکاک دامنه حرکتش کم میشه و بالاخره وامیسه. برای اینکه آونگ همیشه حرکت کنه باید انرژی مستهلک شدش رو بهش بدم. جالب اینه که انرژیی رو که بهش میدم باید با آهنگ نوسانش هماهنگ باشه. مثل هل دادن تاب. درست لحظه‌ای که تاب میخواد ازمن دور شه باید هلش بدم. اگه تاب‌ رو وقتی میاد به سمتم هل بدم، بدتر باعث میشم واسه. آهنگ حرکت هر آونگ بخشی از طبیعتشه. مثلا آونگی که طول ریسماش بلند‌تره کندتر میره و میاد .اگه بخوام آونگی رو در حال حرکت نگه دارم باید طبیعتشو بشناسم تا با آهنگ ذاتیش بهش انرژی بدم.

دنیای من تشکیل شده از بسیاری از این آونگها. بعضیاشون از اول بودن. اما اکثرشون رو خودم با میل یا به اجبار در دنیام آویزون کردم.

روابطم با پدر، مادر و اعضای فامیل، دوستی‌هام، عشق‌هام، آرزوهام، هدف‌هام، فعالیتهای حرفه‌ایم، سرگرمیا و دلخوشیام، همه و همه آونگهای دنیای من هستند. آونگهایی که هر کدوم موقع نوسان، آهنگ خاص خودشونو دارن.

زندگی منِ، در حرکت نگهداشتن آونگهای دنیامه. از هرکدوم غافل بشم دامنه حرکتش کم میشه. اگه دیگه ولش کنم که کم‌کم می‌ایسته. بد تر از همه اینه که اگه هل دادن‌هام به موقع نباشه انرژی‌ خودم و اونو تلف کردم.

همه اینارو نوشتم که بگم هم انرژی دادن مهمه و هم زمان انرژی دادن . یعنی وقتی اون میخواد باید بهش انرژی بدم. وگرنه.......

Sunday, April 16, 2006

تا کی؟

یه ماشینِ برو. یه آهنگ باحال.
جاده چالوس. هزار چم.
سرعت.
صدای لاستیکا سر پیچها که داد میزنن: این آخر حال کردنه.
هیجان. یه کمی ترس. ترشح آدرنالین.
وای چه حالی داره سبقتی که ماشین روبروئی رو مویی رد کنی. یه کلاچ تیز و یه دنده سنگین به موقع. ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ...........

- دخترم یه کم احتیاط کن.
- مااااااااااامان، چرا پیرزن بازی در میاری. حواسم هست.

- بابا من میترسم.
- نترس پسرم من دست به فرمونم یکه.

- آقا یکم یواش‌ترلطفا.
- داش حاجیت یه عمره شوفری کرده. راحت لم بده کاریت نباشه(نکبتِ ضدِ حال).

............................................

یعنی چی؟ واقعا یه عده بیگناه باید هزینه ارضای شهوت من رو بدن؟

شهوتِ سرعت.
شهوتِ ثروت.
شهوتِ ......
شهوتِ ......
...............
شهوتِ قدرت.

تا کی بعضی آدما برای ارضای شهوتشون دیگران رو قربانی میکنن و آیندگان مرثیه سرای اون قربانیا میشن؟ تا کی؟

Sunday, April 09, 2006

گیاهِ دوستی

شروع دوستی مثل کاشتن یه بذزه. کاشتن بذر در دل یه نفر دیگه. بذر گونه‌های مختلفِ نیازِ به دوست.
بیشتر این بذرها به شکل تقاضا یا پیشنهادند. و بیشتر این بیشترا خیلی هم ساده‌اند . مثل:

-پاکن داری؟

یا؛

-مداد تراش می‌خوای.

یا خیلی ساده تر:

-سلام!

یا حتی:

یه لبخند یا یک نگاه.

بعد اگه اون بستر (دلِ طرف) برای بذری که کاشتم مناسب باشه و بطور مناسب هم آبیاریش کنیم، بذرم سبز میشه.

بعضی از این گیاه‌ها آب کم می‌خوان. بعضی زیاد (بعضی هم متوسط). عمر این گیاه‌ها هم بطور طبیعی با هم فرق داره و ربطی به میزان نیاز به آب هم ندارن.

مثل بوته هندونه و گل بنفشه. یکی نسبتا آب کم میخواد و دیگر زیاد‌تر. عمر جفتشون هم کوتاهه.

یا کاکتوس و سرو. اولی آب خیلی کم میخواد و دومی به نسبت خیلی بیشتر. هردو، چهار فصل سبزند و عمرشون طولانی.

یه چیز مهم و باید همیشه یادم باشه. اگه اون گیاه‌ها رو کمتر یا بیشتر از میزان لازم آبیاری کنیم، عمر طبیعیشون کوتاه یا محصولشون نامناسب میشه.