من دوست داشتن رو «میل به داشتن» معنی میکنم. من حاضرم هزینه داشتن چیزی رو که دوست دارم با چیزای دیگهای که دارم ولی کمتر دوستشون دارم پرداخت کنم.
من ممکنه هزینه چیزی رو که دوست دارم نتونم پرداخت کنم، چون یا دارایی به ارزش اون چیز ندارم و یا بابت داشتنش، چیزهای با ارزشتری رو از دست میدم. پس مجبورم از داشتنش صرف نظر کنم.
عشق «میل به داشتن» چیزیه که حاضرم برای داشتنش تمام چیزهای دیگهای رو که دارم هزینه کنم. عشق «میل به داشتن» چیزیه که از مجموع تمام چیزایی که دارم برام با ارزشتره.
عشق «میل به داشتن» چیزیه که میخوام زندگیم رو تا انتها با اون برقصم.
شکی ندارم که خودخواهی، تنها فرمانده رفتارهای منه. از ساده ترین اونها که نفس کشیدنه تا رفتارهای پیچیده اجتماعی و حرفهای. خودخواهیه که من رو به سمت حسادت، سخاوت، بزدلی، شجاعت و سایر ارزشها و ضد ازرشها میبره. تمام محبتها، کینهها، عشقها و نفرتها، همه و همه ریشه در خودخواهی من دارن. تمام اینها، رفتارهاییند که من برای شادی، امنیت، لذت و در کل، بقای بیشتر خودم انجام میدم.
اما نکته مهم اینه که باید قبول کنم که سایرین هم به اندازهُ من خودخواهند. آیا این بنظر بدیهی نیست؟
من هم مثل اکثر آدما صبح تا شب دارم بیشتر وقتم رو به گذشته و آینده نزدیک به حال فکر میکنم. بعضی وقتا از زمان حال بیشتر فاصله میگیرم و گاهی به ابتدا و انتهاش میرسم. ابتدا و انتهای زمان خودم. و باز مثل اکثر آدما خیلی زود خودم رو از شر اون فکر خلاص میکنم.
ولی گاهی مثل الان، نمیتونم از اون فکر فرار کنم. تفکر به ابتدا و انتها، بخصوص انتها، واقعا ملال آوره. تفکر بینتیجهای که با هیچ منطقی نمیشه از تلخیش کاست. تفکری که حاصلش یک احساس پوچی دیوانه کنندست. موندن در این وضعیت یه چیزی شبیه قرار گرفتن یک مکانیزم لنگ و لغزنده (Slider Crank) در نقاط مرگشه .نقاط مرگ این مکانیزم، نقاط ابتدا و انتهای حرکت لغزندهی اونه. اگر اینرسی اون مکانیزم کافی باشه، براحتی از نقاط مرگش عبور میکنه. وگرنه از حرکت میایسته.
فکر به ابتدا و انتهای خودم، نقاط مرگ تفکر من هستند. موقعی خلاصی از دستش آسونه که اینرسی زندگی کافی باشه.
به هر حال، این هم یکی از واقعیات تلخ زندگیه که من هم مثل اکثر آدما میل دارم چششمام رو به روشون ببندم، تا؟!!
هر ابراز علاقهای در اصل رفع نیاز کسیه که دوستش داریم. اگه اون دوست نیازی نداشته باشه که من بتونم رفعش کنم، هیچ جوری نمیتونم دوستیم رو بهش نشون بدم.
من باید بهش بفهمونم که به دیدنش و همصحبتیش نیاز دارم، به غذایی که درست میکنه نیاز دارم، به گلی که برام میاره نیاز دارم، به قدرتش، زیباییش، آغوشش نیاز دارم.
فرقی نداره عاشق کیه. پدر و مادر، دوست، پارتنر یا فرزند. من باید بعضی نیازام رو پیششون فاش کنم. بزارم برام مفید باشن، و بهشون بفهمونم که برام مفیدن.
معشوق بی نیاز هرگز ابراز عشق عاشق رو نمیبینه.
یه بار دیگه به خودم میخوام یادآوری کنم، عشقی که ابراز نشه، بود و نبودش فرقی نداره.
گفتم: تجربههای گذشتم بهم میگه..... میپره توی حرفم که: مگه تجربه غیر از تجربه گذشته هم هست که تاکید میکنی تجربه گذشته.
اون روز جوابی نداشتم. ولی این روزا به این نتیجه رسیدم که تجربهها دو دسته هستند. تجربههای گذشته و تجربههای جدید . من در تجربهّای جدید زندگی میکنم. تجربههای گذشته مال زمان خودشونن و گذشتهاند. من زندگی رو در دنیای امروز تجربه میکنم. تکیه به تجربیات گذشته پر خطا، غیر سازنده و خیلی هم کسل کنندست. هر روز باید اون روز رو تجربه کرد. نباید دنیای امروز رو با دیروز اشتباه گرفت. هر لحظه شناسنامه خودش رو داره.
شکی نیست که اونچه بلدم نتیجه تجربههای گذشتهست . ولی چیزهایی که بلدم برای تجربههای جدید یا کهنه هستند و یا کم. تجربههای جدید من رو وادار به یادگیری چیزهای جدید میکنه.
تابستون امسال پر بود از تجربیات جدید که مال همون تابستون بودن. بزرگهاشون جزو خاطراتم میشن و کوچیکهاشون فراموش. پاییز هم با تمام آرامش و زیباییش داره طبیعت یکدست سبز یا سفید اینجا رو رنگارنگ میکنه. من هم دارم یه پاییز جدید رو در زندگیم تجربه میکنم. پاییزی که در اون بعد از ماهها غیبت، به دنیای مجازی وبلاگستان بر گشتم. دنیایی که دلم برا اون و ادماش بینهایت تنگ شده بود. دنیایی که من، منِ ناشناس، آشنای خیلیا هستم.
واقعا کدوم غذا از نظرم خوشمزه تره. چلوکباب؟ حلیم؟ کلهپاچه؟ فسنجون؟ سبزیپلو ماهی؟ خورشتبادمجون؟ قرمهسبزی؟ قلیهماهی؟ کشک و بادمجون؟ میرزاقاسمی؟ یا پیتزا؟ یا اصلا ساندویچ کالباس با چیپس و مایونز و گوجهفرنگی؟
من عاشق همه این غذاهام. اصلا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی وقتی هرکدومشون رو میخورم، هیچ لقمهای مزه لقمه اول رو نداره! بعدش وقتی دهنم مزه اون غذا رو به خودش گرفت و بهش عادت کرد.................
تقریبا ۶ ساعت تا آغاز سال نو رسمی شهری که درش زندگی میکنم باقی مونده. پارسال همین موقعهّا یه «قطع نامه سال نو» برا خودم نوشتم و امضا کردم که ببینم چقدر به قولهایی که به خودم میدم وفادارم. توی سه ماهه اول سال همه چیز خوب پیش رفت، ولی به مرور اونقدر تبصره و ماده به اون چهار خط قطع نامه اضافه شد که در ربع آخر سال تقریبا هر کاری رو انجام میدادم جز مفاد اون قطع نامه.
سال پیش یه دوره سه هفتهای گذروندم که یه بخشش مربوط بود به علت رفتارها. چیز جالبی که یاد گرفتم این بود که رفتار آدم خیلی تحت تاثیر زمان و مقدار احتمال نتیجه اون رفتاره. آدم بیشتر ترجیح میده کارهایی رو انجام بده که نتایج آنی و قطعی داره تا نتایج دیر و مبهم.
ورزش کردن برای سلامت جسمی، مطالعه عمومی، خوردن غداهای کم چربی، پر ویتامین و سالم نتایج آنی و قطعی نداره. در مقابل خوردن یه غذای چرب و چیلی خوشمزه، لم دادن روی کاناپه و تماشای تلویزیون و قهوه و کیک شکلاتی لذتهای قطعی و آنی به همراه داره.
من در نیمه دوم سالی که چند ساعتی بیشتر ازش نمونده، در زندگی شخصیم ، بیشتر دنبال نتایج آنی و قطعی بودم که از این بابت اصلا راضی نیستم. بندهای قطعنامه سال نوی قبلم نتایج آنی و قطعی قوی نداشت و نتایجشون بیشتر دیر بدست میومد و تعهدات حرفهای و اجتماعیم، خستگی ناشی از کار و درگیریهای روزمره تونستند براحتی در انجامشون وقفه ایجاد کنن.
امسال دوباره میخوام همون قطعنامه رو داشته باشم و فقط یه بند بهش اضافه کنم. اون بند اینه که در عرض دو هفته روشی پیدا کنم که از نادیده گرفتن تعهداتم به خودم جلوگیری کنه. باید تمرین کنم درصدی از احساس تعهدی که نسبت به بیرون از خودم دارم رو به درونم اختصاص بدم. وگرنه در آینده حتما پشیمون میشم.
سال نوی میلادی (بین المللی) به تمام کسانی که به وبلاگم سر میزنن مبارک باشه. برای همگی سالی سرشار از سلامتی و شادی آرزو میکنم.
سر شب بود و از سر کار برمیگشتم. بزرگراه شرقی-غربی پر از ماشینایی بود که به کندی در حرکت بودند. بیشتر مسیر ۳۰ کیلومتری بین خونه و محل کارم رو این بزرگراه تشکیل میده. صبحها ترافیک نسبتا سرعتش خوبه، ولی موقع برگشتن خیلی کنده. همینطور که یواش یواش میرفتم و به این راه دور که هر روز میام و میرم فکر میکردم، یاد اون شرکتی افتادم که نزدیک خونمه و میتونستم درش کار کنم، ولی به خاطر پیشنهاد بهتر شرکتی که الان توش کار میکنم، ازش صرف نظر کردم. به خودم گفتم که اگه این شرکتی که الان توش کار میکنم اصلا وجود نداشت چقدر زندگیم راحتتر بود. قشنگ همون نزدیک خونم کار میکردم و لازم نبود این همه راه رو توی این ترافیک سنگین بکوبم بیام و برگردم.
بعدش فکر کردم که راستی اگه پلانک تئوری ذرهای نور (انرزی) رو به دنیا اراپه نکرده بود، الان چه فرقی برای خودش و من داشت؟ اونجوری من اصلا نمیفهمیدم همچین چیزی هم ممکنه . این هم میرفت روی اون بینهایت نادانیی که دارم. بینهایت نادانی که باعث شده بینهایت امکانات و تسهیلات رو نتونم برای خودم و دیگران ایجاد کنم. خودشم که مرده و اصلا براش فرقی نداره که همچین کار بزرگی رو کرده یا نکرده.
یا اگه هواپیما اختراع نمیشد چی؟ نه مخترعینش الان براشون وجود هواپیما مهمه (چون همشون مردن) و نه من میدونستم که هواپیما چه نعمتیه. میشد مثل تموم اون اختراعهایی که پونصد سال دیگه شاید بشه و من امروز ازشون بیخبرم و از نبودن اون امکانات احساس ناراحتی نمیکنم.
حالا واقعن با تمام این اختراعات و کشفیات، آدما راحتتر و در آرامش بیشتر زندگی میکنن؟ به نظر من اینطور نیست. آدما عادت کردن که تا سر حد توانشون خودشون رو توی سختیها گرفتار کنن. آدما عادت کردن که برن روی کوهِ سنگهایی که قبلیها روی هم گذاشتن، سنگ جدیدی بذارن تا زیر سنگهای بعدی مدفون شه.
نمیخوام بگم به اونجا رسیدم که فکر میکنم که نفس بعدی رو چه فرقی میکنه اگه نکشم. نه. اصلا نمیخوام به چنین نقطهایی برسم. علت تمام این افکار اینه که طی این مدت که چیزی نمینوشتم، صاحبم تمام وقت درگیر فکر به بدستآوردن بیشتر و بیشتر بوده. بیشترهایی کوچیک و بزرگ. بیشترهایی که میتونن باعث آسایش بیشترش بشن اگه به همونا قانع بشه و بعدش باز بیشتر نخواد. اینجوری حس میکنم زندگیش داره میشه نوردِ کوهی بی قله و من رو هم دنبال خودش میکشه. خیلی از بیشترهایی که توی زندگی میخواد، میشه اصلن نباشه. میشه اصلن دیده نشه. اون موقع نبودنش اصلن حس نمیشه و وفتی رو که قراره براش بزاره، میتونم به لذت بردن از چیزایی که داره صرف کنه.
چقدر باید بالغ بود که بشه برای لذت از زندگی، ازبعضی «بیشترهای دستیافتنی» صرفه نظر کرد.
این: من فکر میکنم که باید بیشتر به هم توجه کنیم آن خیره به این. این: منطورم اینه که باید از درون هم دیگه با خبر باشیم. آن خیره به میز. این: میدونی، اینکار جز از طریق گفتگو عملی نیست. ما باید با هم حرف بزنیم. آن دوباره خیره به این. این: با حرف زدنه که سوتفاهمها از بین میره. ما باید تمرین کنیم حرفهای هم رو بشنویم. آن: این چایی من خیلی تلخه، بزا برم یه کم بیشتر شکر توش بریزم.
.
.
.
آن: خوب میگفی. این: حالا تو بگو. نظر تو چیه؟
آن: نظر من در مورد چی چیه؟(یه جرعه چای) این: در مورد حرف زدن. آن: حرف در مورد چی؟ چاییت سرد نشه. این: بابا در مورد خودمون. آن: ها. این: خوب؟ آن: خوب چی؟ این: تو اصلا میشنوی من چیمیگم. آن: آره! این: فکر کنم داریم وقتمون رو تلف میکنیم. من میرم.. آن: یه دقه صبر کن، من الان چاییم تموم میشه و با هم میریم. تو چاییتو نمیخوری؟
دوست دارم کلمه شنیدن رو اینجا فرای حسکردن صداها تعریف کنم. میخوام شنیدن رو اطلاق کنم به مجموعه ای از فرایند حس صداها، گزینش اون صداها و درک صداهای گزینش شده.
شاید در فرایندِ شنیدن، بخش گزینش برای گوینده از همه مهمتر باشه. البته مهمه که بعد از گزینش شنونده درک درست یا بهتر بگم، درکی نزدیک به منظور گوینده داشته باشه. ولی اگر این سخن از مرحله گزینش عبور نکنه، شانسی برای کفتگو و نزدیک شدن درک دو طرف پیش نمیاد. برا همینه که گوینده باید بدونه که شنونده به چه صداهایی اجازه عبور به بخش تفکر و اندیشه رو میده. نشنیدن یکی از مهمترین عوامل تخریب یک ارتباطه.
واقعا چه چیزی موجب گزینش یک صدا برای درک کردن میشه؟ به نظر من منافع شنونده مهمترین و کلیترین معیار گزینشه. باید انگیزهای برای گزینش یه صدا وجود داشته باشه. «آن» صدای «این» رو نمیشنوه، چون انگیزهای برای شنیدن نداره. «این» مایوس میشه چون حس میکنه اهمیت شنیدهشدن نداره.
البته من حق رو همیشه به گوینده نمیدم. گوینده به اختیار خودش چیزی رو میگه یا نمیگه. خوب شنونده هم به اختیار خودش میشنوه یا نمیشنوه. گوینده معمولا تمایل داره چیزی رو بگه که مرتبط به منافع خودش باشه. هر خبر، سوال، انتقاد و تحسین بطور مستقیم یا غیر مستقیم منافعی رو برای گوینده بههمراه داره.
اگه اونی که دوستش دارم صدام رو نمیشنوه، باید بدونم که در اون مورد برا هم فایده نداریم. اگه این نشنیدهشدنها داره زیاد میشه و اگه ارزشش رو داره که ارتباطم رو باهاش حفظ کنم، باید به فکر ایجاد منافع مشترک باشم.
در همین ارتباط: شنیدن ............................................................................................
پ.ن.: فیلم پیانو رو سالها پیش دیدم. ظرافت بیان لذت شنیدهشدن در اون فیلم رو هیجوقت فراموش نمیکنم. این هم لحطاتی از اون فیلم با موسیقی زیبای «The heart asks the pleasure first»:
آیا اون اسباببازی رو برام میخرن. آیا دانشگاه قبول میشم. ایا میتونم باهاش دوست بشم. آیا برای اون شغل منو میپذیرن. آیا میتونم باهاش ازدواج کنم. آیا عروسیش/دامادیش رو میبینم.
یا
نکنه اسباببازیم بشکنه. نکنه از دانشگاه بیرونم کنن. نکنه ازم قهر کنه. نکنه شغلم رو از دست بدم. نکنه بهم خیانت کنه. نکنه بچهام توریش بشه.
اما اصلا چه معنی میده که خودم رو اسیر دوست داشتن چیزی یا کسی بکنم که شاید یه روز از دستش بدم؟ چرا باید قله کوه دوستی، عشق، رو فتح کنم که خودم رو در لبه پرتگاه از دست دادن معشوق قرار بدم؟
ولی بدون دوست داشتن زندگی چه معنی داره؟ چه انگیزهای مثل دوست داشتن در زندگی حرکت ایجاد میکنه؟
منی که برای خلاصی از این تضاد در فکر خلق یک معشوق ابدی نیستم، چه کنم؟
شماته ساعت مثل مته مغزم رو سوراخ میکنه. چشمام باز نمیشه. کورمال کورمال دنبال کلید شماته ساعت میگردم. تا انگشتم لمسش میکنه، صداش رو خفه میکنم. بعد یکی دو بار غلت میزنم و از ترس دیر شدن، هراسان از تخت میزنم بیرون. به ضرب دوش خواب رو از خودم دور میکنم.
«بدو دیر شد».
حول حولی لباس میپوشم و به یه چشم به هم زدن پشت فرمون ماشینمم و قطرهای از رود خیابانها و بزرگراها میشم. میرسم پشت میزم. کارهای مونده از دیروز بهم دهن کجی میکنن. اسم و کلمه عبور. ایمیلها سرازیر میشن. آدمها با سوالاشون سراغم میان. با سوالام سراغ آدمها میرم. مشکلات میایند و حل و بعد فراموش میشن. نهار. بحث سیاسی. حرف زدن پشت سر این و اون. باز کار کار کار. خسته. باز پشت فرمون ماشین. برگشتن راهی که صبح رفته بودم. راه بندان. خانه. بیگاریهای قبل از شام. شام و بیگاریهای بعد از شام. تمام.
حالا،
میرم روی اون مبل راحتی ولو میشم. خواب پلکهام رو نوازش میکنه. خوشم میاد. مقاومت میکنم. برام مهم نیست فردا چی میشه. فقط میدونم تا چند دقیقه دیگه خواب تمام وجودم رو میگیره و برای چند ساعت از این دنیا دورم میکنه. دوست ندارم زود بخوابم. دوست ندارم آرامش این دقایق قبل از خواب تموم بشه. دوست دارم این حالت خلسه یه ده ساعتی طول بکشه. با خودم فکر میکنم که شاید برا اینه که اینقدر «پاییز» رو دوست دارم.
یادم میاد مدتها پیش دوستی داشتم که سالها شغلی داشت که مجبور بود هر یکی دو هفته یک بار سوار هواپیما بشه. یه بار که همسفرش بودم، دیدم موقعی که هواپیما بلند شد چیزی روی کارت پروازش نوشت. پرسیدم که چی داره مینویسه. گفت که از همون اوایلی که سفرهای هوایی بخشی از زندگیش شده تاریخ، شماره پرواز و زمان بلند شدن هواپیما از زمین رو روی کارت پروازش مینویسه و اونها رو نگه میداره. بعد از اون تا چند سال ندیدمش و وقتی یه روز اتفاقی همدیگرو ملاقات کردیم ضمن احوال پرسی متوجه شدم هنوز همون شغل سابقش رو داره. پرسیدم آیا هنوز کارت پروازاش رو نگه میداره و گفت آره. پرسیدم که واسهچی این کار رو میکنه. گفت نمیدونم. شاید یه عادته. تا حالا این کار رو کردم و حیفه ادامش ندم. تعجبم رو بروش نیاوردم، ولی با خودم گفتم عجب قیدی برای خودش ساخته.
راستی قید چیه؟ بی رودرواسی قید محدود کننده آزادیه.
اعضا و اتصالات اسکلت یک ساختمون قیدهایی هستند که از واژگون شدن یا کلا حرکت اون جلوگیری ميکنن. خاک اطراف ریشه یک درخت اون رو مقید به سکون میکنه. جاذبهُ خورشید زمین رو مقید میکنه مستقیم حرکت نکنه و دور خورشید بگرده. پیستون توسط سیلندر مقید میشه که فقط یک حرکت رفت و برگشتی انجام بده. قطارها مقید به حرکت در طول ریلشون هستند. حکومت اسلامی زنها رو مقید به داشتن حجاب میکنه. فشار خون بالا مریض رو مقید به رژیم غذایی میکنه. قوانین راهنمایی، رانندها رو مقید میکنه که موقع قرمز بودن چراغ از تقاطع عبور نکنند. مدرسه دانشآموز رو مقید به خوندن درسایی میکنه که شاید دوست نداشتهباشه. مذهب برای عاقبت به خیر شدن، مومنین رو مقید به شکر خدا و بهجا اوردن نماز میکنه. بعضی پدر مادرها بچههارو مقید میکنن زود بخوابند. بعضیا برای سلامتیشون، خودشون رو مقید میکنن صبح زود ده دقیقه نرمش کنن. میل به زندگی آدم رو مقید میکنه که نفس بکشه، آب و غذا بخوره و از طبقه ۴۵ یه ساختمون پایین نپره. برای بهرهمند شدن از امنیت اجتماعی باید مقید به قوانین و اخلاقیات اون اجتماع بود. سرما آدم رو مقید به پوشیدن لباس ضخیم میکنه و تغییر فصل بعضی پرندهها رو مقید به مهاجرت. یکی هم از روی عادت خودش رو مقید به ثبت زمان بلند شدن هواپیما روی کارت پرواز میکنه.
شکی نیست که برداشتن یک قید از یک سیستم، ابتدا باعث آزادی بیشتری براش میشه. اما این آزادی همیشه تا ابد ادامه پیدا نمیکنه و بیشتر وقتا اون سیسیتم در شرایط جدیدی مقید میشه . مثلا اگر جاذبه بین زمین و خورشید از بین بره و زمین از قید خورشید رها بشه، زمین تا کجا میتونه مستقیم به حرکتش ادامه بده؟ تا انتهای دنیا؟ بعید به نظر میرسه. اون اونقدر سرگردون میره تا بالاخره اگه توی یه سیاهچال سقوط نکنه، گیر یه ستاره دیگه میافته و مقید به جاذبه اون میشه و دورش میچرخه. اگه خاک اطراف یه درخت رو بکنیم و دور ریشهش رو خالی کنیم، درخت واژگون میشه. انقلابها قیدهای قدیمی رو بر میدارن و خیلی وقتا قیدهای جدید و بیشتری ایجاد میکنن. حذف قیدِ حجاب خیلیها رو مقید به آراستن مو و تناسب اندام میکنه. منظورم اینه که همیشه برداشتن قید یا قیدها باعث آزادی نمیشه، بلکه باعث مقید شدن به شرایط جدیدی میشه که شاید از اول پیشبینی نمیکردیم.
اما اگه یه سیستم به اندازه کافی پایدار باشه، مثل این میز تحریر من، اضافه کردن قید بیشتر، مثلا ششتا پایه دیگه، براش ضرورتی نداره. این قید نه تنها کارآیی این میز تحریر رو اضافه نمیکنه، بلکه مشکل هم بوجود میاره و مزاحم نشستنم پشت میز میشن.
یعنی قبول دارم که بسیاری از قیدها حیاتین. اما بعضی از اونا اصلا ضروری نیستند و فقط دست و پا گیرن. نباید اجازه بدم هیچ قید بیموردی زندگی محدودم رو محدودتر کنه. باید هر چند وقت نتایج قیدهایی رو که اختیارشون دست خودم هست رو برسی کنم. اگه فقط زمان و مکان زندگیم رو اشغال کردن و خاصیتی ندارن، باید حذفشون کنم.
من درختای سبز رو میبینم، رزهای قرمز رو هم میبینم که برای من و تو گل دادن. و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفتانگیزیه.
من آسمونای آبی و ابرای سفید رو میبینم، و روز روشن پر نعمت و شب تاریک روحانی رو میبینم، و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفتانگیزیه.
رنگای زیبای رنگینکمان در آسمان، و چهرهُ ادمایی که رفت و آمد میکنن، من دوستها رو میبینم که بههم دست میدن و احوال پرسی میکنن، که در حقیقت دارن میگن که همدیگرو دوست دارن،
من گریه بچهها رو میشنوم و رشدشون رو میبینم، اونا چیزایی رو یاد میگیرن که من هیچوقت یاد نخواهم گرفت، و با خودم فکر میکنم که چه دنیای شگفتانگیزیه.