Sunday, July 22, 2007

3C

- از دست این مشغله‌های کاری صاحبم شکایت دارم. اصلا چه معنی میده. بابا جان، یه وبلاگ خوندنی. چارتا خط نوشتنی، چیزی. خسته شدم از دست این صاحبم. خودخواهی‌هاش اصلا به من مجال فکر کردن هم نمیده. آی مَردم، من باید شکایتم رو پیش کی ببرم.

- چه‌خبرته بابا. شکایت چی؟ کشک چی؟ تو اگه وبلاگ خون و وبلاگ نویس بودی، می‌تمرگیدی پشت اون کامپیوتر و میخوندی و مینوشتی. کی جلوتو گرفته. اصلا بخاطر بازی گوشیای خودته. چرا گردن من میندازی.

- تو چی گفتی. بتمرگم. ها. بتمرگم. حرف دهنتو بفهم. من ناسلامتی بخش با فرهنگ و روشنفکر شخصیتتم. چطور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی.

- هه هه. با فرهنگ. روشنفکر. همه اینا مال شکم سیره. اگه صبح تا شب جون نمی‌کندم و این شیکم رو سیر نمی‌کردم، این کُرکُریا رو نمیخوندی.

- تو همش فکر میکنی زندگی سیر کردن شیکمه. اصلا بقیه ابعادش برات اهمیت نداره. بابا توی این عمر کوتاه باید آدم دریچه چشمش رو، بروی چیزهایی بجز شغلش هم باز کنه.

- مثلا تو دریچه چشمت بروی همه چیز بازه؟ تو اصلا مشکلات بنزین و گرونی و اعدام‌ها و فساد اجتماعی و اقتصادی مملکت و حذف شدن تیم‌ملی از جام ملتهای آسیا و گرم شدن کره زمین رو میبینی؟

- پس چی؟ فکر کردی من مثل تو هستم که سرم رو کرده‌باشم توی لاکم و چیزی جز کارم و زندگی روزمره ر و نبینم.

- اگه راس میگی پس چرا هیچوقت در مورد این‌جور مسائل نمینویسی، سرکار روشنفکر؟

- چون.... خوب چون سبک نوشته‌هام به این موضوع‌ها نمیخوره. اینکه در موردشون نمینویسم دلیل این نیست که نسبت بهشون بی تفاوتم. تویی که تک بعدی هستی و فقط چسبیدی به کارت و سعی میکنی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.

- تو فکر میکنی دنیا فقط با تفکر متفکرین داره راه میره. زندگی که تو دنبال معنیش تو کتابا میگردی، من دارم انجامش میدم. الکی هم منو متهم نکن. جوجه متفکر بی عمل!!

- به من میگی....................

............................................................................................
این یه واقعیته. انتقاد (Critisize) شکایت (Complain) و متهم کردن (Condemn) فقط ارتباطم رو با اونهایی که دوستشون دارم و میخوام در کنارشون باشم، ضعیف میکنه. دل‌کارنگی ( Dale Carnegie) درست میگه که باید این سه «C» رو از رفتارمون با اونهایی که میخوایم بطور دائم باهاشون در ارتباط خوبی باشیم، حذف کنیم. انتقاد، شکایت و اتهام هر کسی رو در موقعیت دفاعی قرار میده. اصلا هم مهم نیست که حق با کیه. مشکل بشه با انتقاد و شکایت و اتهام به ارتباط فی‌مابین رضایت بخشی رسید. مثل همین بحث بی نتیجه من و صاحبم. تهش چیزی جز دلخوری نیست.

Sunday, July 01, 2007

این و آن (۴)

آن: وقتی پیشش هستم احساس امنیت میکنم. چون مواظبمه.

این: وقتی پیشم هست احساس امنیت میکنم. چون مواظبشم.

Sunday, June 03, 2007

ماهِ من

شبِ عشق. ماهِ من گردِ گرد. چشم، خیرهُ مهتابش. درون غوغا. زبان، عاشقانه‌ترین زمزمه‌ها. تا خود صبح.

روز بعد خلسه. منتظر، بی‌تاب. بی‌تابِ طلوع ماه. بیتابِ تکرار. تا خود شب.

شب. طلوع ماه. ماهِ من. زیبا. چیزی کم است؟ ولش. لحظه را عشق است. باز نگاه، گرما، نجوا. تا خود صبح.

روز، سفر کُند خورشید. مزه مزهُ دیشب. انتظار امشب. انتظار تا خود شب.

بار دیگر شب. ماهِ زیبا. ماهِ من. آیا چیزی کم است؟ خیالی نیست. بازی عشق را در یاب. ولی چیزی کم است!

روز. خواب میآید. رویا میاید. ماهِ من هم. گردِ گرد. مهتابیِ مهتابی. سزاوار عاشقانه ترین عاشقانه‌ها. بازی عشق تا خود شب.

شب ماه میآید. ماه من؟ نه. این که ماه من نیست. ماه من گرد است. گردِ گرد. مهتابیِ مهتابی. ماه من سیاهی ندارد. ماه من تاریکی ندارد. ماه من نیمه پنهان ندارد. من این ماه را نمیخواهم. من ماه خودم را میخواهم.

میخوابم. شاید به خوابم بیاید. ماهِ من.

Monday, May 21, 2007

ترس

داخل اون گودال تاریک و مرطوب. درد کشنده پا. سفیر گلوله‌ها. آذزخشها با بدرقه‌ی صدای کر کننده انفجار. بوی گزنده دود. فریادها. فریادهایی به زبانی نا آشنا. حس مرگ در یک قدمی.

نه من در اون گودال نبودم. ولی اگه بودم خیلی میترسیدم.

قهوه‌چی عزیز منو به یه بازی دعوت کرده. بازی ترس. هرکی توی این بازی شرکت کنه باید بگه که از چه چیزایی میترسه.

راستش این هم مثل خیلی از سوالاست که من هیچوقت از خودم نپرسیده بودم. از اون موقع که به این بازی دعوت شدم گاه و بیگاه این سوال به ذهنم اومده و منو به فکر واداشته.

برای شروع بهتره اول یه تعریف کوتاه از ترس داشته باشم .

ترس یه واکنش خودبخودِ دفاعی در مقابل محرکیه که از نظر من یه تهدید (معمولاً مهلک) بحساب میاد. این محرک میتونه خیالی یا واقعی باشه.

شکی ندارم که اکثر آدمای معمولی براشون پیش میاد که بترسن. برای من هم همینطوره. از زمان بچگی تا حالا موارد بیشماری پیش اومده که بترسم. فکر کنم منحنی ترسیدن در طول عمر من مثل یه سهمی نامتقارن میمونه که نقطه مینیمومش در هفده هجده سالگیم بوده.

در بچگی بشدت ترسو بودم. اونقدری که حتی از جوجه‌مرغ هم میترسیدم. تاریکی و سگ و جک و جونورایی مثل سوسک و مارمولک که جای خود داشتن. بزرگترین کابوس زندگیم هم دیکته فارسی بود. نمیدونم دیکته چطور میتونست یه تهدیدی مهلک باشه، ولی موقع امتحان دیکته بدنم یخ میکرد و بشدت احساس ترس میکردم!

اما در اواخر دبیرستان و اوایل دانشگاه حسابی تلافی بچگی رو دراوردم. تقریباً از چیزی نبود که بترسم. حتی دیکته فارسی. واقعاً خدا رحم کرد اون حال و هوا گذشت و من زنده موندم.

پس از اون دوران جوانی و بی‌کله‌گی، کم‌کم محافظه کاری در من رشد کرد و باز عوامل ترسناک در زندگیم پیدا شدن.

یکی از ساده‌ترین چیزای ترسناک در زندگیم اینه که مسافر ماشینی باشم که در یه تصادف جانانه شرکت کنه. مثل اون شب که توی جاده دیلم به بوشهر اون وانت نیسان شاخ به شاخ زد به ماشین ما. یا اون شب زمستون که از شیراز به سمت تهرون می‌رفتیم و بعد از اصفهان کف جاده از یخ مثل آینه بود. هرچی به اون راننده ناشی گفتیم که با احتیاط برون به خرجش نرفت و اخرش سوتمون کرد توی آبروی کنار جاده.

هواپیما سواری هم بعضی وقتا برام ترسناکه. وقتی هواپیما کاهش ارتفاع ناگهانی میده (نه لرزشهای معمولی در اثر توربلانس) و وقتی دور موتورهاش بیموقع (از نظر من) کند میشه کمی میترسم. بخصوص در پروازهای داخلی ایران.

ار نظر من شنا کردن در مناطق عمیق دریا و دور از ساحل ترسناکه. برای اینه که موقع آبتنی توی دریا دوست ندارم از ساحل دور بشم. چون میدونم اون وسط اگه چیزی مثل گرفتگی پا برام پیش بیاد بسختی میشه از مرگ گریخت.

وقتی در تهران زندگی میکردم، یه زلزله بزرگ، هولناکترین چیزی بود که میشد تصور کنم. حتی الان هم فکر زنده به گور شدن، جستجوی نا‌امیدانه بین خرابه‌ها برای یافت عزیزان، گرسنگی و تشنگی و بیماری و غارت ... خیلی خیلی برام ترسناکه.

ولی شاید ترسناک‌ترین اتفاقها اونهایی هستند که اصلا از قبل به ترسناک بودنشون فکر نکردیم و ناگهان بدون هیچگونه آمادگی بصورت یه تهدید واقعی زندگیمون رو به خطر میندازن.

کلا شناختن چیزهایی که میتونه زندگی ما رو تهدید کنه بسیار حیاتیه. خیلی مهمه که در یه جامعه مردم عوامل ترسناک رو به هم اطلاع بدن، اون‌هارو درست ارزیابی کنن و راه ‌های مقابله باهاشون رو پیدا و به اطلاع همه برسونن. توی خیلی از کشورها مثل کانادا سایتهای زیادی مثل این یا این درست شدن که به مردم بگن چی واقعاً ترسناکه و برای پرهیز از اونها و یا کمک به قربانیا چه بکنن.

در کانادا یه رسم خوبی که داره باب میشه اینه که در شروع جلسات و حتی کنفرانسها یه نفر داوطلب میشه و در یکی دو دقیقه یه مورد واقعی ترسناک (خطرناک) رو مطرح و چاره علمی اون رو برای حضار توضیح میده.

نمیدونم که در وبلاگستان کسی در مورد ایمنی چیزی می‌نویسه یا نه. فکر میکنم زمینه جالب، جذاب و مفیدیه. باید بهش فکر کنم.

Sunday, May 06, 2007

Fatigue

فشار (Pressure) یعنی تقسیم نیروی فشاری بر سطح اثر اون نیرو. اگه روی کف پاهام بایستم فشار کمتری روی پوست پام وارد میشه تا وقتی روی پنچه‌هام بایستم. نیروی فشاری در هر دو حالت یکیه و برابر وزنمه. چیزی که متفاوته سطحیه که این نیرو بهش وارد میشه.

فشار یک نوع تنشه (Stress).

تنش برابره با نیرویی که به یک جسم وارد میشه تقسیم بر سطح مقطع اون جسم. این نیرو میتونه فشاری باشه یا کششی (حتی برشی). اگه یه میله رو از دو طرف بکشم تنش کششیی که در داخلش ایجاد میشه برابره با مقدار نیروی کششی تقسیم بر سطح مقطع اون میله. حالا هرچه میله قطور تر باشه، یعنی سطح مقطعش بزرگتر باشه، تنش کششی کمتری درش بوجود میاد. برای اینکه بتونم ابعاد یه جسمی رو که میخواد یه نیرو رو تحمل کنه تعیین کنم باید بدونم مادهُ تشکیل دهنده اون جسم چه مقدار از هر نوع تنش رو میتونه تحمل کنه. برای این کار نمونه‌هایی از اون ماده رو در ازمایشگاه مورد آزمایش قرار میدم. اول آزمایش کشش. توی این آزمایش یه نمونه رو شروع میکنم با نیرویی کم از دو طرف میکشم . وقتی اون قطعه تحت کشش قرار میگیره ملکولها (در فلزات اتمها) سعی میکنن از هم جدا نشن، ولی کمی تغییر مکان میدن. همین باعث میشه طول اون قطعه کمی زیاد شه. اگه نیرو رو از روی اون قطعه بردارم، ملکولها برمیگردن سر جاشون و طول نمونه هم برمیگرده به مقدار اولیش. اما اگه نیرو رو کم کم زیاد کنم، فاصله ملکولها اونقدر زیاد میشه که از جای اولشون خیلی فاصله میگیرن. اونقدری که اگه نیرو رو بردارم دیگه نمیتونن دوباره سر جاشون برگردن و قطعه تغییر شکل دائم پیدا میکنه. حین آزمایش هر لحظه مقدار تنش و تغییر طول رو ثبت میکنم. به میزان تنشی که از اونجا به بعد قطعه تغییر طول دائم میده میگن تنش تسلیم! قبل از اینکه اون قطعه به مرحله تسلیم برسه میگن که اون ماده انعطاف پذیره. یعنی تنش رو تحمل میکنه بدون اینکه تغییر شکل دائم بده. حالا اگه بعد از مرحله تسلیم به افزایش نیرو ادامه بدم به نقطه‌ای میرسم که ارتباط ملکولهای اون ماده گسیخته میشه و قطعه میشکنه. تنش رو در اون مرحله میگن تنش شکست! عین همین آزمایش رو برای تنش فشاری انجام میدم که آخرش میرسم به لهیدگی (!) (بُرش هم تقریبا همینطوره).

ضربه پذیری هم از اون خواصیه که باید بخوبی شناخت. یه نمونه از اون ماده رو برمیدارم و محکم با چکش میکوبم بهش. اگه نشکست و فقط کج و کوله شد اصطلاحا میگن این ماده نرمه. اگه شکست بهش میگن شکنندس!

یه آزمایش دیگه اینه که یه سوزن کُند رو روی سطحش فشار میدم. اگه کم فرو رفت سخته. اگه زیاد فرو رفت باز بهش میگن نرمه (که با نرمیه آزمایش بالایی فرق داره).

رفتار مواد مختلف در مقابل تنش‌های متفاوت فرق داره. بتون بخوبی تنش فشاری رو تحمل میکنه ولی اصلا با تنش کششی میونه‌ُ خوبی نداره. بر عکس فولاد مقاومت کششیش بیشتره تا فشاری. فولاد رو تنش برشی از پا درمی‌آره و چدن رو تنش کششی. مقاومت مواد در دماهای متفاوت تغیر میکنه. مثلا تنش تسلیم فولاد در اثر افزایش دما کم میشه! اگه خیلی دما کم بشه فولاد مثل شیشه شکننده میشه.

با تمام این حرفا، آیا اگه تنشهای تسلیم و نرمی و شکنندگی و سختی ماده‌ی یه جسم رو بشناسم می‌تونم جوری باهاش رفتار کنم که همیشه در دامنه انعطاف پذیریش باشه و به مراحل خطر ناک نرسه؟(البته اگه هدفم شکستن اون جسم نباشه).

نه. متاسفانه در واقعیت ساختمان داخلی مواد ساختاری کاملا یکنواخت نداره و با تمام دقتی که در ساخت و شناسایی اونا میشه، باز هم نا همگونیهای میکروسکپی در داخلشون هست. برای اینه که در صنعت سعی میکنن در محاسبات طراحی فاصله زیادی رو تا تنش تسلیم اون ماده حفظ کنن. اونا برای تنشهای محاسبه شده سقف بسیار پایین‌تری رو قائل میشن که بهش میگن تنش مجاز. اما شناختن تنش مجاز و رعایتش تا موقعی دوام یک جسم رو تضمین میکنه که شرایط ثابتی از تنش و دما در اون حفظ بشه. اینجوری حتی اگه در نقاطی که خصوصیات متفاوت و ناشناخته‌ای دارن، تنش از حد تسلیم یا حتی شکست بگذره، بقیه اجزا که از تنش تسلیم فاصله زیادی دارن کل جسم رو در شرایط انعطاف پذیر نگه میدارن. اما اگه شروع کنیم مرتب مقدار و نوع تنشها و میزان دما رو تغییر بدیم، حتی اگه محاسبات نشون بده که از حدود تنشهای مجاز خارج نشدیم، در اون نقاط حساس و ناشناخته، تنشهای موضعیِی که خیلی خیلی بزرگ هستند ایجاد میشه که موجب بروز تَرَکهای میکروسکپی در درون جسم میشه. از اینجا به بعد سطح مقطع مقاوم واقعی کمتر از سطح مقطعی میشه که ما در محاسباتمون بکار بردیم. در اثر هر بار تکرار تغییرات، این ترکها بزرگ و بزرگتر میشن و سطح مقطع مقاوم اون قطعه رو کاهش میدن. این باعث میشه به مرور تنش در سطح مقطع مقاوم واقعی بالا و بالاتر بره تا جایی که یه موقع از حد تسلیم میگذره و در یک لحظه غیر منتظره جسم میشکنه. به این پدیده میگن Fatigue.

............................................................................................................

اون یه انسان منطقی و انعطاف‌پذیر بود. یه آدم کاملا با ظرفیت. توی این چندین سالی که میشناختمش با زیر و بم اخلاقش آشنا بودم. همه زوایای شخصیتشو خوب میشناختم.

نمیدونم چرا یکدفعه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. Fatigue در فارسی خستگی ترجمه شده. اما خستگی با استراحت قابل رفعه و نمیتونه مفهوم Fatigue رو ادا کنه.

Sunday, April 22, 2007

آرزو

آرزو میکنم که اون بشم. آرزو میکنم اونجا برم. آرزو میکنم اون رو ببینم. آرزو میکنم اونجوری بشه.

همیشه آرزو مال بعدنه. معلوم نیست بشه یا نشه. مخلوطی از هدف و امید. امید رسیدن به هدفی که همه چیزش دست من نیست.

آرزوها بزرگ و کوچیک دارن. میتونن یه خواسته ساده باشن یا یه خواسته فوق طبیعی. ارزششون هم به بزرگی و کوچیکیشون نیست. بعضی وقتا کوچیکتراشون خیلی مهم میشن.

شاید مهمترین علت یه آرزو برگرده به تاریخچه زندگی آدم. به وقایعی که خیلیاش بینهایت خصوصیند. برا همینه که آرزوهای یه نفر رو دیگرون نمیتونن درست ارزیابی کنن. یه آرزوی واقعی مثل راز میمونه. رازی که جاش توی صندوقچه اسرار قلبمونه . آرزویی که برای صاحبش خیلی با ارزشه شاید در دید دیگران حتی خنده‌دار یا احمقانه هم باشه.

آرزو یه چیزیه حد فاصل رویا و یک خواسته کاملا عقلانی. آرزو، طلبیه که دل میکنه نه عقل. شاید عقل تائید کنه،......... شاید هم نه. آرزو چیزیه که دل میخواد. با دلایل مربوط به خودش.

آرزو چیزیه که بشه در خیالِ برآوده شدنش غوطه ور شد. حالا این خیال میتونه مثل یه برکه، کوچیک و کم عمق باشه و یا مثل یه اقیانوس، پهناور و عمیق. باید بشه در خیال، لذت برآورده شدن آرزو رو لمس کرد. مثل:
آرزوی تصاحب اون عروسک برای یه بچه،
آرزوی داشتن اون موتورسیکلت برای یه نوجَوون،
آرزوی ورود به دانشگاه برای یه کنکوری،
آرزوی رسیدن به معشوق برای عاشق.

آرزوها هم مثل همه چیز عمر دارن.عمر بعضی‌اشون تا آخر عمر صاحبشونه و با هم دفن میشن. عمر بعضی‌اشونم کوتاه‌تر از عمر صاحبه‌شونه. یا براورده میشن و یا میمیرن. آیا توی زندگیم آرزویی داشتم که مرده باشه؟ خوب آره. آرزوهای پلیس و خلبان و معلم شدن دوره‌های مختلف بچگی،خیلی آرزوهای دوره نوجَوونی، و بعضی آرزوهای دوره بزرگسالی من مُردن. از بعضی‌اشون فقط یه خاطرهُ لبخند یا حتی خنده آور مونده، و از بعضی‌اشون فقط افسوس........آره افسوس....... بگذریم....

من اصلا آرزوهای اجتماعی ندارم. از اون آرزوها که مثلا بشریت اِل بشه و بل بشه. تمام آرزوهام کاملا شحصی‌ند. آرزوهایی برای خودم و بستگان بسیار نزدیکم. آرزوی عوض شدن حکومت و رونق مملکت و اینجور حرفا رو ندارم. از موفقیتهای دیگرون خیلی خوشحال میشم. به سایرین هم تا بتونم کمک میکنم تا به هدفهاشون برسن. ولی آرزوی اینکه اونا موفق بشن و به اهدافشون برسن رو ندارم. اگر هم بهشون بگم که مثلا «آرزوی پیشرفت شما رو دارم» واقعا تعارف کردم. اگر هم مثلا برای مملکتم آرزوی بهتر شدن وضعش رو بکنم، منظورم اینه که وضعش مطابق میل من بشه و باز هم خودم مطرحم. (خیلی خودخواهم؟)

توی ایام عید عده‌ای از دوستای وبلاگ نویس یه بازی جدید راه انداختن به نام« بازی آرزوهای سال نو». توی این بازی اگه کسی دعوت میشد باید پنج‌تا از ارزوهاشو مینوشت. ولگرد عزیز هم توی همون ایام عید محبت کرد و منو دعوت کرد، ولی تا حالا نشد در موردش چیزی بنویسم. راستش تمام این صغرا کبرایی رو که چیدم برا اینه که بگم با وجودی که با دعوتش واقعا منو مورد لطف قرار داده و ازش ممنونم، ولی نمیتونم چیزی که بشه اسمشو آرزو گذاشت رو اینجا بنویسم. ولی بجاش نظر خودم رو در مورد آرزو نوشتم. امیدوارم مورد قبول باشه.

Saturday, April 07, 2007

این و آن (۳)

آن: میخوام مهاجرت کنم. اینجا حروم میشم. استعدادم به باد میره. قدرم رو نمیدونن. اونجا دنیای فرصتهاست. مامانم هم درک میکنه. بالاخره بهتره پارهُ تنش در یه جای مساعدتر رشد کنه. اون هم ترجیح میده جگر گوشش توی این محیط خراب نپوسه و ازبین نره. باید جهانی فکر کرد. آب و خاک محترمه. ولی من فکر میکنم مال این دنیا هستم و محدود به مرزهای کشورم نیستم. باید جایی باشم که حاصل تلاشم گسترده‌تر باشه.

این: نه، من نمیرم. اگه همه برن، پس تکلیف این مملکت چی میشه. اونایی که من رو به اینجا رسوندن حق به گردنم دارن. کی به اونایی کمک کنه که بار سنگین و کج و بی تعادل این کشور رو به دوش میکشن. پدر پیرم چی. چطور توی این سن و سال ولش کنم برم و یه روز بهم خبر بدن که آرزوی دوباره دیدنم رو به گور برد. اگه بدبینی رو هم کمی کنار بزارم، اینجا هم پر از انگیزه‌های حرکت و زمینه فعالیت و دوستی و عشقه.

باز هم آن رفت و این ماند. هر دو راضی از تصمیم خود و شگفت از گفتهُ دیگری قدم به سمت خواسته‌هاشون برداشتند. خواسته‌هایی که هر کدوم براش منطقی قابل قبول ساختند. مغز خودشونو به خدمت گرفتن تا دلیل کافی برای خواستشون بسازن.

.....................................................................................

راستی اینجوریه؟ مغر هم مثل سایراعضای بدنم وسیله‌ایه که کمک میکنه تا من نیازهام رو براورده کنم؟ مرکز این نیازها کجاست؟ غریزه؟ غریزه چیه؟ میل به زنده موندن بیشتر؟

اصلا دوست ندارم جواب این سوالها مثبت باشه. اصلا دوست ندارم همه چیز به این سادگی باشه. دوست ندارم تفکرم در خدمت غریزه‌ام باشه. من مهم‌تر از این حرفا هستم.

آیا من هستم چون فکر میکنم ، یا اینکه من فکر میکنم چون میخوام بیشتر بمونم؟

آیا این و آن هم بقای بیشتر خودشون رو بترتیب در موندن و رفتن دیدن؟ به همین سادگی؟
.........................................................................................
پ.ن.: «زندگی فقط جنگ با نخوابیدنه، همون خوابی که همیشه برندهُ نهایی این جنگه.»‌ (شوپنهاور)

Wednesday, March 07, 2007

دیدار

هوس دیدار خویشان، دوستان.

هوس لبو، حلیم، چلو کباب. هوس کتاب فروشیهای جلو دانشگاه. هوس پیترا بوف. هوس پارک ملت و جمشیدیه و داشجو. هوس دربند. هوس نون بربری، سنگک. هوس تهرون.

هوس شمشک.

هوس چها‌راه سینما سعدی. قصرالدشت، زند و داریوش. هوس عفیف‌آباد. هوس کلوچه مسقطی، آش، دوغ. هوس حافظیه، سعدی. هوس بازار وکیل. هوس مرکز مختصات، شیراز.

هوس چهار‌شنبه سوری شلوغ و خطر ناک.

هوس عید. هوس عیدِ اونجا که واقعا عیده.

چمدون میبندم. عازم ایرانم. سر تا پا شوق دیدار اونجایی هستم که برای ترک کردنش چقدر تلاش کردم. اونجایی که سنگشو به سینه میزنم ولی از دور. هر روز اخبارشو میخونم و حرص میخورم ولی از دور. فحش میدم به اونایی که اون کارا رو دارن میکنن، اون کارایی که من دوست ندارم، ولی از دور. آرزوی یه حکومت دمکرات و مردم با فرهنگِ مدرن رو براش دارم، ولی از دور. آره دارم میرم اونجا.

ذوق دیدار اونهایی رو دارم که دوستشون داشتم و به خاطر هزار و یکجور توجیه «من درآوردی» ترکشون کردم. اونهایی که به اختیار یا اجبار موندن و شونه دادن زیر بار کج اون مملکت و راش میبرن. اونهایی که از دل خیلی‌هاشون رفتم و وقتی برم متوجه این واقعیت میشم. اونهایی که با یه لبخند ظاهری سعی میکنن چیزی که توی دلشونه رو از من پنهون کنن.

اَه که حس بدیه این حسی که دارم. حس کسی که مثل یه وصله نا هم رنگ باشه. مثل یه فراری از جبههُ جنگی که بقیه هم قطارا دارن هنوز توش میجنگن.

اما با تمام این حرفا میدونم عده‌ای اونجا هستند که همیشه دوستم دارن. حتی با وجود اینکه خودخواهانه ترکشون کردم. میدونم تا اونجا که میتونن پیش‌تر به استقبالم میان تا لحظه دیدار رو جلوتر بکشن. میدونم دارن لحظه شماری میکنن برای شروع با هم بودن.

اما حیف که فقط دو هفته‌س. میدونم موقع برگشت جای این شوق شرماگین رو غمی خاکستری میگیره. هر‌چه میکنم نمیتونم به تموم شدنش فکر نکنم. لعنت. همیشه همینطور بوده. هیچ وقت به ترک کردن و ترک شدن عادت نکردم. اونقدری که نمیذاره حضِ دیدار، تمام وجودم رو اشغال کنه. این هم یه مرض دیگس که من دارم.

خوب گمان نکنم بتونم در ایران چیزی برای سال نو بنویسم. در نتیجه همینجا از فرصت استفاده میکنم و فرا رسیدن سال نو رو به تمام شما دوستای وبلاگستانیم تبریک میگم و براتون آرزوی بهروزی و سلامت و موفقیت میکنم.

Thursday, February 22, 2007

علافی

میگه دارم میرم آرایشگاه، اگه کاری نداری تو هم بیا. میگه یه نیم ساعتی بیشتر کارش طول نمیکشه. دنبالش راه می‌افتم میرم آرایشگاه. تا میرسیم میبینیم که آرایشگرش منتظرشه. میرم روی یکی از اون صندلیا که کنار دیوار ردیف شدن میشینم. صدای قیچی و سشوار، گپ زدن آرایشگرا و مشتریاشون و گاهی هم خنده بعلاوه موزیک. بعدِ سه چهار دقیقه تماشای آدما و کاراشون و در و دیوار پر از عکس مدلهای مو حس میکنم حوصلم داره سر میره که یه‌هو توجهم رو یه دسته مجله که روی میز روبروم هست جلب میکنه. یه دونشونو که از عکس روی جلدش خوشم میاد بر میدارم و شروع میکنم ورق زدن و نگاه کردن عکسها و تیترهای مطالبش. یه مقاله در مورد آتشفشان توجهم رو جلب میکنه و تمامشو میخونم. وقتی دارم بقیه مجله رو ورق میزنم مستخدم آرایشگاه یه چایی برام میاره. مجله رو برمیگردونم سر جاشو مشغول نوشیدن چایی میشم. چقدر به‌موقع. حسابی میچسبه. چاییم که تموم میشه مبایلمو ور میدارم شماره یکی از دوستامو میگیرم. بعد‌از سلام و احوال پرسی از کار جدیدش و ماشینش که گذاشته صاف کاری و قبولی خواهرش تو کنکور میگه و منم از عمل بابام که با موفقیت انجام شده و بهم ریختگی زندگیم با وجود نقاشایی که خونه رو رنگ میکنن و علافیم توی آرایشگاه براش میگم. تلفنم که تموم میشه میبینم که داره دستمزد ارایشگر رو میده. میفهمم وقت رفتنه.

با خودم فکر میکنم که زندگی هم یه جورایی عین همین علافی توی آرایشگاهه. برا اینکه حوصلم سر نره وقتم رو با یاد گرفتن و لذت بردن و ارتباط با دیگران پر میکنم. ولی توی آرایشگاه علاف کسی بودم که اونجا یه کاری داشت، و تاحد خوبی هم میدونستم بعد تموم شدن علافیم چی در انتظارمه. اما این یه عمر علافی تو این دنیا چی؟ ..........

(نه، فکر خود کشی ندارم)

Monday, February 12, 2007

پایان سال اول، شروع سال دوم

امروز وبلاگِ بنفش ناشناس یکساله شد.

در یکسال گذشته ۳۸ نوشته (تقریبا ۳ تا در ماه) در ناشناس منتشر شده.علت اصلی نوشته‌های کم ناشناس رو میتونم به دو عامل اصلی ربط بدم. شلوغی سر صاحبم و محدودیت در موضوعها و سبکی که ناشناس دنبال میکنه. در این مدت ناشناس بیشتر به مساپل کلی و فردی پرداخته تا موضوعات سیاسی و اجتماعی روز .

تا کنون در ناشناس دو مجموعه شکل گرفته. یکی با عنوان «خوب بودن» که دید فلاسفه مختلف دراخلاق (Ethics) رو مرور میکنه و دومی «این و آن» که کمک میکنه بعضی ذهنیاتم رو در قالب گفتگو و عاقبتِ دو انسان «ناشناس» ارائه بدم .

جا داره از این فرصت استفاده کنم و از اونی که طی سال گذشته قبل از انتشار نوشته‌هام زحمت اصلاح دیکتشون رو کشیده و از اونهایی که نوشته‌هام رو خوندن، نقطه‌نظرهاشون رو بیان کردن و به وبلاگم یا نوشته‌هام لینک دادن و باعث دل گرمیم شدن و در کنار خودم حسشون کردم، سپاس‌گزاری کنم.

Saturday, February 10, 2007

این و آن (۲)

این: از تو متفرم.

آن: چرا؟ گناه من چیه؟ من فقط دوستت دارم. جز تو کسی رو ندارم. تو، تو اِی آفتاب روزگار تار من.

این: از من دور شو. من رو تنها بذار. تو هم یکی از اونایی. همتون مثل هم‌ید.

آن: خودت رو از من نگیر. انتقام ظلمی رو که دیگران به تو کردن از من نگیر.

این: میگم از من دور شو. تو هم یکی مثل تمام اونهایی. بمیییییییییییییییییییییییییییییییییر

آن مُرد و این ماند. در دنیایی بی آن. آن، که متفاوت بود با آنهای دیگر. و تفاوتش در عشقِ به «این» بود. آن مُرد و عشق به این هم مُرد. چه راحت معشوقهایِ عشق نشناس، عاشق را میکشند. «این» «آن» را لایق عشق نمیدانست؟ به دنبال چه میگردد «این»؟ شاید یک معشوق. معشوقی لایق عشق. اما شاید معشوق لایق، «این» را لایق عشق نداند.
............................................................................................................

پرستوهای کابل اثری عمیق در من گذاشت. ياسمينه خضراء در سه چهارم اول کتابش حسی تلخ از زندگی در کابل طالبان زده رو در خوانندش ایجاد و در ربع آخر طوفانی از عاشق کُشی بپا میکنه، تلخ تر از تلخی اول.

مرگ عشق و عاشق به دست معشوق داستان جدیدی نیست. ولی هیچوقت هم از تلخیش کم نمیشه. اونقدر تلخ که طالبان هم تلخترش نمیتونه بکنه.

Sunday, January 21, 2007

خوب بودن (۴)

این یخچال هم واقعا دستگاه جالبیه. برای اینکه داخلش رو خنک کنه، محیط بیرونش رو گرم میکنه. برای این میگم جالبه که این گرمای تولید شده بیشتر از اون سرمایی هست که ایجاد کرده.

--------------------------------------------------------------------------------------------

یوتیلیترینیزم {۱} تعریفی جذاب از «عمل خوب» میده:

عمل خوب چیزیه که دنیایی بهتر برای خودمون و بقیه بسازه.

یوتیلیترینیزم بر میگرده به چینِ هزاران سال پیش که با این تعریفی که امروزه از اون میشناسن متفاوته و من هم باهاش کاری ندارم. این تعریفی رو که اینجا نوشتم، اولین بار جرمی بنتامن (۱۸۳۲-۱۷۴۸) ، فیلسوف انگلیسی، مطرح کرد و اساس اخلاق رو تلاش در ساخت دنیایی بهتر توسط ایجاد لذت برای مردم قرار داد. او این تعریف رو در زمانی کرد که فلاسفه بزرگ هم زمانش برای دین زدایی از اخلاق، راهی جز کشتن اخلاق پیدا نمیکردن. بعدها نواده او جان میل (۱۸۷۳-۱۸۰۶) این تعریف رو توسعه داد و امروزه به ابزار مهمی برای سیاستمدارها و اقتصاد دانها تبدیل شده. {۲}

اما این دنیای خوب یعنی چی؟

یعنی دنیایی که توش لذت بیشتر و درد کمتر باشه(جرمی بنتامن)؟

یا دنیایی که توش شادی باشه (جان میل)؟

یا دنیایی که در اون ایده‌آل‌هایی چون آزادی، دانش، عدل و زیبایی زیاد باشه (جی ای مور)؟

یا دنیایی که هر آدمی به اون چیزی که میخواد برسه (کِنت ا‌َرو)؟

این معیار هرچی باشه (من آخری رو ترجیح میدم) برای سنجش خوبی کاری که میکنم باید اول تعداد آدمهایی که اثر کار من شاملشون شده بشمرم و بعد شدت اثر کارم رو در هر کدوم از اون آدمها بررسی کنم. بعد جمع بزنم ببینم کارم چقدر خوب بوده.

این میون دوتا چیز خیلی بنطرم مهم میرسه:

اول اینکه وقتی میخوام آدما رو بشمرم هر کدوم رو یکی بشمرم. نه کمتر و نه بیشتر. بخصوص خودمو.

دوم اینکه همیشه وقتی می‌خوام یه کار خوب بکنم، حواسم باشه آیا کارم باعث بدی و دردی هم برای کسان دیگه میشه؟ اگه اینطوره، حتما اون آدم ها رو به عنوان نمره منفی کارم بشمرم. برای اینکه بفهمم کارم چقدر خوبه نباید خسارتهای کارم از چشمم پنهون باشه. نکنه کارم بشه مثل یخچال که وقتی میخواد یه جارو سرد کنه یه جای دیگرو گرم تر می‌کنه.

راستی آیا اگه درست بشمرم و حساب کنم، هیچکدوم از کارام خوب محسوب میشه؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------

Sunday, January 07, 2007

شمردن

۱-۲-۳-۴-من-۵-۶-۷-۸ .........


یا


۱-۲-۳-۴-من-۶-۷-۸............


دوست دارم قبل از تموم شدن عمرم اونقدر بالغ بشم که بتونم بروش دوم بشمرم. یعنی وقتی دارم آدما رو میشمرم خودمو هم یکی مثل اونا بشمرم. نه یه چیزی دیگه. فقط یکی مثل بقیه.

Sunday, December 31, 2006

۲۰۰۷

در برخی کشورای غربی، قبل از سال نو بعضی مردم یک قطعنامه (New Year Resolution) برای سال جدیدخودشون صادر میکنن. مثلا یکی میگه باید اینقدر وزن کم کنم، یکی دیگه میگه باید این کتابهارو تا آخر سال خونده باشم و چیزهایی از این قبیل. بعضیا حتی خیلی جدی قطعنامه‌شون رو مینویسن و امضا میکنن.

من همیشه عادت کردم یا بهتر بگم عادتم دادن در مقابل خانواده، دوست، مدرسه و دانشگاه، مدیریت سازمانی که توش مشغول کارم، آدمهای محله، شهر، کشور و دنیایی که در اون زندگی میکنم خودم رو مسئول بدونم. بحثم این نیست که چقدر در اجرای مسئولیتم موفقم. می‌خوام بگم که فقط بهم یاد دادن که خودم رو همیشه موظف به اجرای عرف و قانون جوامعی که جرئی از اون هستم بدونم. اینجوری اسمم رو مینویسن توی لیست خوبها.

اما مسئولیت در مقابل قولهایی که به خودم میدم چی؟ آیا نگران عهد شکنی با خودم هستم؟ آیا اگه به خودم قول بدم که امسال باید ده‌تا رمان بخونم و حد اقل سه تا یک ساعت در هفته ورزش کنم و غذای چنین و چنان بخورم و بعد یه هفته همشون رو یادم بره یا بخاطر کاهای واجب‌تر!! هی قرارهایی که با خودم گذاشتم رو پشت گوش بندازم اسمم رو مینویسن توی لیست بدها؟ گمان نکنم.

الان ساعت ۵:۴۰ عصر ۳۱ دسامبرِ و چند ساعت بیشتر تا پایان سال ۲۰۰۶ نمونده. میخوام بعد اینکه این پست رو نوشتم برای خودم یه قطعنامه بنویسم و زیرشو امضا کنم. این قطع نامه چند‌تا بند داره که تا پایان سال بعد باید توسط من اجرا بشه. موارد استثنایی که باعث تعویق در اجرا یا عدم اجرای موقت بعضی بندها بشه رو هم روشن مینویسم. زیر هر بند هم یه جای خالی میذارم که آخر سال خودم رو ارزیابی کنم. میخوام ببینم چقدر به چندتا قول ساده که به خودم بدم پابندم.

امیدوارم سال ۲۰۰۷ برای خودم و تمام دوستانی که اینجا نوشته‌هام رو میخونن سال خوبی باشه.

Sunday, December 24, 2006

بازی یلدا

چند روزی بود که با لبخند «بازی یلدا» رو در چند وبلاگی که میخونم دنبال میکردم که ولگرد نمیدونم از بد جنسی یا لطف منو هم به این بازی دعوت کرده. آخه من ناسلامتی ناشناسم!!! خوب ببینم چه جوری میشه ماهی لیز باشم و از این معرکه ناشناس بیام بیرون:

۱- از بچگی دو تا مرض ولکنِ من نیستن و فکر کنم تا گور همرام باشن. حساسیت به گرد و خاک و گرده گل و اینجورچیزا، و دیکته فارسی خراب.

۲- خلوص ناشناسی من صد در صد نیست. دو نفر من رو میشناسن. منظورم اینه که من و صاحبم رو با هم . بجز این دو نفر بقیه یا صاحبم رو میشناسن (در خارج از وبلاگستان) یا من رو (در وبلاگستان) یا هیچکدوم رو.

۳- یکی از دو نفر بند دوم دیکته پستهای منو صحیح میکنه. تا حالا بیشتر از ۱۵ نگرفتم.

۴- از رقابت بیزارم. صاحبم هم. سالهاست مسیر رو جوری میرم که رقیب سر راه نبینم. رقابت برام انگیزه پیشرفت نیست.

۵- ورزش مورد علاقم اسکیه. فکر کنم جرو معدود چیزایه که یاد گرفتم و ازش لذت میبرم. بقیه چیزایی که ازشون لذت میبرم همه غریزیند.

فکر کنم من خودم ته خط این بازی باشم. ولی نگا کردم دیدم هنوز چند نفر که من میشناسم بازی یلداشون رو ننوشتن. علی (آوازهای روزانه) ، ندا (نیم نگاه) و عباس (کافی شاپ) رو من به بازی دعوت میکنم.

Friday, December 22, 2006

یلدا


میگن قدیمها به این گمان بودن که همچون امشبی میترا به جنگ طولانی ترین شبهای سال میرفته و صبح فاتح از کارزار بیرون میامده. ولی ظاهرا این پیروزی چند ساعتی بیشتر به طول نمیکشیده و باز شب به روز چیره میشده. میلیونها سال هم هست که این کشمکش ادامه داره و تمومی هم براش متصور نیست.

علتهاش یکی اینه که فقط یه خورشید داریم و اون هم میتونه سمتی از زمین که بطرف خودشه رو روشن کنه و علت دیگش اینه که سرعت دورانی زمین به دور خودش حدود ۳۶۵ بار بیشتر از سرعت دورانش به دور خورشیده . این باعث میشه که در هر سال تمام سطوح معمولی زمین، بجز مناطق قطبی، ۷۳۰ بار جنگ بین شب و روز رو تجربه کنن.

شاید اگه این اختلاف سرعت نباشه قضیه حل بشه و جدالی هم بین شب و روز در نگیره. بذار فرض کنم سرعت دورانی انتقالی و وضعی زمین برابر بشن. اینجوری زمین جوری دور خورشید میگرده که همیشه یه سمتش بطرف خورشیده و روزه و سمت دیگش همیشه شبه. خوب دیگه شب و روز هرکدوم قلمرو خودشون رو پیدا میکنن و جنگی هم در نمیگیره. اما خیلی زود همه سطح رو به خورشید بیابون میشه و همه سطح پشت به خورشید یخ میزنه. درسته که جنگی در کار نیست ولی حیاتی هم برای این دنیای بدون جنگ بین شب و روز متصور نیست. پس بهتره بذارم زمین با همون سرعتهای طبیعیش بگرده و شب و روز رو مرتب به جون هم بندازه تا شرایط زندگی فراهم بشه .

ولی یه چیزی رو باید از شب و روز یاد گرفت. درسته که اونا متضادن و مدام با هم می‌جنگن، ولی هیچوقت همدیگرو نابود نمیکنن.

....................................................................................................

شب یلدا به تمام دوستانی که به اینجا سر میزنن خوش.

Sunday, December 03, 2006

خاکستری- نارنجی

صدای مشعلِ داخل تنور تمام فضای نونوایی رو پر کرده. تنوره مثل یه چاهک تو کف نونواییه. بخشی از دیواره داخل تنور رو میبینم. دیواره‌ای که نون روش نیست. شاطر که تا نیم‌تنه توی گودال بقل تنور واساده، خم میشه سمت تنور و دستش رو که توی اون بالش کرباس‌پیچ هست میکنه توی تنور و با یه حرکت سریع بالشو میکوبه به دیواره تنور، همونجا که من بهش خیره بودم . بعد مثل برق دستش و بالش رو میاره بیرون. حالا یه ورقه نازک و پهن از خمیر روی اون دیوار چسبیده و همه جاش داره حباب حباب میشه. شاطر بالش رو میذاره کنار و دوباره برمیگرده و این‌دفعه دستشو بدون اون بالشه میکنه توی تنور تا از اونور که من نمیبینم یه نون پخته شده رو از تنور در آره. از داغی آتیش تنور چشاش رو تنگ و صورتش رو چین میده. نون رو در میاره و پرتش میکنه روی اون پالت چوبی و برمیگرده سمت بالش. یه ورقه خمیر نازک رو یه نونوای دیگه پهن میکنه روی بالش. شاطر گوشه‌های خمیر رو میکشه تا تمام روی بالش رو خمیر بپوشونه. دستشو میکنه داخل بالش و برمیگرده سمت تنور. اون نونوای دیگه که خمیر نازک رو پهن کرده بود روی بالش برمیگرده از اون طرف یه خمیر دایره‌ای بر میداره و میندازه روی صفحه چوبی و صاف جلوش و کمی آرد روی خمیر میریزه و وردنه باریک و بلند رو روی خمیر می‌غلتونه تاخمیر نازک شه. بعد وردنه رو می‌کنه زیر خمیره و اون رو بلند میکنه و یکی دو دور تو هوا میچرخونه تا خمیره مثل پارچه نازک شه در همین حال برمیگرده سمت شاطر. بالش آمادَس. خمیر رو با یه حرکت از هوا فرود میاره روی بالش.....................

- بچه چنتا؟
رومو بر میگردونم سمت اون پسره که پشت دخله. مشتمو که توش پوله کف دستش باز میکنم.
- ده تا.

بعد از ظهر یکشنبه پیش مشغول کاری بودم که بی اختیار به یاد اون نونوایی افتادم. با تمام جزئیاتش. سالهای سال پیش بود. اون روز، روز بزرگی نبود. نه شادی بزرگی و نه غم بزرگی. یک روز معمولی معمولی. اون بچه من بودم. منِ بی خیالِ آینده. منِ بی حسرتِ گذشته. منی که غرق تماشای نون درست کردن چنتا نونوا، بی خیال فردا و فرداها بودم. با خودم فکر کردم چی به من شد که اینطور همیشه نگران چیزیهایی در آینده‌م. از آینده‌ای به نزدیکی پایان این نوشته تا آینده‌ای به دوری....به دوری.. نمیدونم خیلی دور. اونجا که از اینجا تاریکِ تاریک دیده میشه. تنها آسودگی از آینده وقتیه که مرغ حسرتی بر شاخه‌ای از درخت ذهنم میشینه.

اما چند روز پیش که روز بزرگی در زندگیم نبود، نه شادی بزرگی و نه غم بزرگی، یه " چیزیهایی" منو از بند نگرانیها و حسرتها آزاد کرد. حس کردم تمام احساساتم زنده هستند. وقتی به خودم اومدم یاد افکار روز یکشنبه قبل افتادم. دیدم اصلا اثری از احساس خاکستری اون‌روز نیست. درست همون بچه توی نونوایی شده بودم. به همون بیخیالی. زنده در زمان حال. نارنجی.
حس میکنم روی یک دایره میچرخم. دایره‌ای که یک سمتش سرد و سمت دیگش گرمه. حس میکنم دائم بین این سرمای خاکستری و اون گرمای نارنجی در نوسانم.

......................................................................................

راستی اون " چیزیهایی" که گفتم چی بودند؟
اونها " صدای" جادویی سارا برایتمن و آندریا بوچلی در " اجرای" بی نظیر زمان خداحافظی بودند.

Sunday, November 12, 2006

نباید؟

وقتی برا آموختن نیومده، نباید چیزی یادش بدم؟
وقتی برا آموزش نیومده، نباید ازش چیزی یاد بگیرم؟
وقتی برا گوش دادن نیومده، نباید براش تعریف کنم؟
وقتی برا گفتن نیومده، نباید انتظار تعریف داشته باشم؟
وقتی برا پرسیدن نیومده، نباید جواب سوالش رو بدم؟
وقتی برا پاسخ دادن نیومده، نباید ازش بپرسم؟
وقتی برا دیده شدن نیومده، نباید تماشاش کنم؟
وقتی برا دیدن نیومده، نباید بهش نشون بدم؟
وقتی برا لذت دادن نیومده، نباید ازش لذت ببرم؟
وقتی برا لذت بردن نیومده، نباید بهش لذت بدم؟
وقتی برا دادن نیومده، نباید تمنا کنم؟
وقتی برا گرفتن نیومده، نباید بهش بدم؟

وقتی برا دوست داشته شدن نیومده، نباید دوستش داشته‌باشم؟
وقتی برا دوست داشتن نیومده،....................

نباید؟ ها؟ نباید؟
-------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ۱۴ نوامبر ۲۰۰۶ ساعت ۱۱ شب:

بعد دو روز فکر کردن به این سوالها تنها جوابی که بهش رسیدم اینه:

اگه دوستش داری باید،
آره باید.

Sunday, November 05, 2006

تضاد

جنگ، جنگ، جنگ........

هیاهو،

میدوم،

به جلو،

بسمت چیزی که باید فتح بشه. بسمت چیزی متضاد. متضاد بامن. متضاد با ما. ما همقطارها.

اما نمیدونم برای چی باید فتح بشه. فقط میدونم باید فتح بشه. مثل یه عکس‌العمل غریزی.

میدوم.

جنگ........

آیا روزی میرسه که تضادی نباشه؟ یا آیا روزی میرسه که تضادها به صلح برسن و با هم کاری نداشته‌باشن؟ اگر چنین روزی رسید از فرداش باید چیکار کنم؟

Sunday, October 15, 2006

این و آن (۱)

- کی برمیگردی.
- با خداست.
- مواظب باش.
- مواظبم.
- خداحافظ.
- خدا حافظ.

آن رفت. این ماند. ماند با همان دیوارها. همان سقف. همان فرش. همه چیز همان ماند، ولی بی آن.

این ترک شده بود و آن این را ترک کرده بود.

چه سخت است این بودن.