Sunday, June 25, 2006

چرا برنمیگردم

شده مثل این خونه‌ها که یه کامپیوتره و ده تا خورهُ کار با اون کامپیوتر. حالا وقتی یه آقابالاسر قلدر هم بخواد کارها رو اهم و فل‌اهم کنه میشه وضع من بیچاره. دو هفتس به این صاحبم میگم بابا تیم ایران برگشت خونه و زنها رو تو خیابون کتک زدند و من این مغز رو لازم دارم تا بهشون فکر کنم و نتیجشو تو وبلاگم بنویسم . با کمال خودخواهی میگه نخیر کارای ضروری‌تری هست و وقت وبلاگ نویسی نیست. فقط کمی وقت داده تا وبلاگ بخونم و تازه فرصت کامنت گذاشتن هم نداده. اما تو این مدت یه پست از ولگرد خوندم و یکی هم از انار که حتی توجه صاحبم رو هم جلب کرد. اولی دلتنگ از اینکه قراره دیارشو ترک کنه و دیگری در شک که آیا برگرده یا نه؟ خلاصه دیدم وقت چونه زنیه. بهش گفتم یه وقت بده تا براشون نظرم رو بنویسم. گفت که بذارم اون بنویسه، شاید بیشتر بدردشون بخوره. اصلا توقع نداشتم توی این شلوغ پولوقی کاراش همچین پیشنهادی بده. ولی وقتی یاد قول و قرارمون افتادم گفتم نه، این وبلاگ منه. اونا آدمی مثل تو زیاد میشناسن و تو چیزی به دانسته‌هاشون اضافه نمیکنی. فقط با این کارت چارچوب این وبلاگ رو بهم میزنی. گفت خیله خوب بابا تو هم با این وبلاگت. حالا کی وقت میخوای. گفتم یکشنبه عصر و قبول کرد و حالا پای کامپیوترم.

الان که فکر میکنم می‌بینم اون سالهایی که صاحبم داشت تصمیم می‌گرفت که ایران رو ترک کنه، من اصلا رقمی نبودم و به هیچ عنوان مورد مشورت هم قرار نگرفتم. خوب من هم اصلا نمیدونستم اونجا چه چیزی میتونست در انتظارم باشه. مغز صاحبم پر بود از اطلاعات وضعیت کار و اقتصاد و مسکن و هزینه ها و لیسانسهایی که باید میگرفت و امکاناتی که از تفریح و مسافرت و ووو در انتظارش بود. این میون من هم بی‌جهت هیجان زده بودم. مثل بچه‌ای که از هیجان بزرگترها به هیجان اومده باشه. آخرش تصمیم به مهاجرت گرفته شد. سالهای انتظار برای ویزا در بلا تکلیفی و غم ترک غریب الوقوع دیار و خویشان و دوستان گذشت. تا موعد سفر رسید و باز هم بدون اینکه از من سوالی بشه منو سوار هواپیما کرد و آورد اینجا. ماه‌های اول بساطی بود. همون یه‌ذزه توجهی که قبلا از سر ژست و امروزگری به من میشد هم مثل قطرهُ آب کف ماهی‌تابه داغ بخار شد و رفت هوا. صبح تا شب میشستم برای خودشو و خودم غصه می‌خوردم. یه کمشو توی پست «زبان» نوشتم. ولی مشکلات زیاد بود. خوشبختانه مجموعهُ شانس و زمان و حرفه و استعداد و شخصیتش و دوستان خوبش باعث شدند اوضاع زود مرتب بشه. کمی که از بار فشارها کم شد یه روز صاحبم رو کرد به من و گفت چطوری تو ، چیکارا میکنی؟ اول فکر کردم عوضی شنیدم یا منو عوضی گرفته. گفتم با منی؟ گفت آره چرا همیشه تو اینقدر ساکت و منزوی هستی. گفتم تو همیشه سرت شلوغ بوده. چه دوران درس و چه بعدها در دوران کار. تازه اون موقع‌هام که میذاشتی خودی نشون بدم آخرش میدیدم حاصلش رو برای چیزایی استفاده میکردی که ربطی به من نداشت. از موقعی هم که فکر مهاجرت به ذهنت رسید تا حالا ، اصلا منو هیچ بحساب آوردی. میخواستی چیکار کنم. میدونی چند وقته حتی نگاهت به روی من نیوفتاده. رفت توی فکر. میدونست دارم راست میگم. اما چرا به یاد من افتاده بود؟ خیلی ساده‌ست. در یک کلام. کمال همنشین درش اثر کرده بود. اون با چشماش میدید که چطور بسیاری آدمها منِ شخصیتشون رو رشد دادن و چقدر زندگی رو بهتر زندگی میکنن. اون کم‌کم فهمیده بود که زندگی بخشهایی داره که که باید از طریق من زندگی بشه. اون دریافته بود میشه عمر تموم شه، بدون اینکه اون بخشها رو زندگی کرده باشه. اون میدید که چه بخش بزرگی از زندگی نادیده گرفته شده. چرا اون بخشها رو ندیده بود؟ چون در ایران اون بخشها ارزش واقعی خودشون رو نداشتن. یا بهتر بگم ارزش خودشون رو از دست داده‌بودن. از اون روز به من فرصت فکر کردن داد. من مورد مشورت قرار گرفتم. پیشنهادات من، وقت تلف کردن و فانتزی تلقی نشد. کم‌کم وقت صرف من کرد. منو پرورش داد و تقویتم کرد. الان برنامه ریز خیلی از کارها من هستم. بسیاری از بخشهایی که من اداره میکنم بدون وقفه و تعطیلی انجام میشه. نه از اجبار. نه بخاطر ژست و خودنمایی و امروزی گری. بلکه از روی نیاز. بخاطر ضرورت. بخاطر جبران عقب افتادگیها. برای همین تا جایی که زورم برسه نمیذارم برگرده. یه چیزی‌رو باید تاکید کنم. اینها تنها دلایل بر نگشتن صاحبم به ایران نیست. اینها دلایل منه.

Friday, June 09, 2006

یه فرصت استثنایی.


من کییم؟

یه بچه؟ یه نوجوون یا جوون؟ میانسال یا پیر؟

کاسب یا کارمند؟ محصل؟ دانشجو؟ معلم؟ استاد؟

مذهبی؟ قرتی؟ لامذهب؟ روشن فکر؟

زن؟ مرد؟ فیمنیست؟ مرد سالار؟

مجرد؟ متاهل؟ مطلقه؟ بیوه؟

دهاتی؟ شهرستانی؟ بچه ناف تهرون؟ بالا شهری؟ پایین شهری؟

ساکن ایران؟ مهاجر؟ سیتی‌زن؟ پناهنده؟

سیاسی؟ غیر سیاسی؟

زندانی؟ زندانبان؟

ثروتمند؟ متوسط؟ فقیر؟

مجاهد خلق؟ کمونیست؟ حکومتی؟ چپ؟ راست؟ تندرو؟ کندرو؟ استشهادی؟ لیبرال؟ اپوزوسیون؟ حزب‌الهی؟ سلطنت طلب؟

ورزشکار؟ غیر ورزشکار؟ دوچرخه سوار؟ والیبالیست یا بستکتبالیست؟ فوتبالیست؟

هر کدوم از اینا باشم میخوام چند روزی با بقیه اونایی که خودشونو مال ایران میدونن، از هر سن و جنس و فرقه و حرفه و دین و آپینی که هستند، نگران تیممون باشم. اگه باختیم باهاشون غمگین شم، اگه بردیم باهاشون جشن بگیرم. یه فرصت استثناییه. قراره چند روزی از یه موضوع یا همه با هم شاد شیم یا غمگین.
_____________________________________________________________
نوشته یک دوست در همین مورد:

Thursday, June 01, 2006

شنیدن


همیشه وقتی به صدای ضبظ شده خودم گوش میدم با اونی که گوشم از صدای خودم میشناسه فرق داره. ولی هر کس دیگه که اون صدای ضبط شده رو می‌شنوه میگه: نه، صدای خودته.

یکی از علتاش برمیگرده به اینکه بخشی از صدای من از بیرون و بخشی از داخل به گوشم میرسه. تاثیر این دو بخش صدا بر پرده و اجزای گوشم موجب حس صدایی میشه که با صدایی که دیگران میشنون متفاوته. پس یک عامل این تفاوت اینه که صدای من از طریق دو محیط متفاوت به گوش خودم و دیگران میرسه.

جالب اینه که من بوسیله گوشم شدت و تُن صدام رو برای شنیدن شنونده تنظیم میکنم. برای همینه که وقتی با هدفون به موسیقی گوش میدم و صدای خودم رو کمتر میشنوم، موقع حرف زدن صدام رو خیلی بلندتر از حد لازم میکنم.

تفاوت در توانایی گوش من و شنونده هم باعث تفاوت بیشتر در شنیده شدن صدای من توسط خودم و شنونده میشه.

فاصله هم از اون فاکتور های اساسیه. هرچه نزدیکتر، صدا واضحتره.

حرکت منبع صدا نسبت به شنونده هم باعث تفاوت در شنیدن صدا میشه. اگر بسمت هم بیان صدا زیرتر و وقتی از هم دور شن صدا بم تر شنیده میشه. مثل وقتی که کنار جاده وایسیم و به صدای ماشینی که از دور میاد و از جلومون میگذره و بعد دور میشه گوش بدیم. هرچه سرعت هم بیشتر باشه تفاوت در زیری و بمی صدا هنگام نزدیک و دور شدن بیشتر میشه. این صدا با اونی که راننده ماشین میشنوه کاملا متفاوته.

بعضی وقتا درک سخن هم یه جورایی شبیه شنیدن صداست.

سخن تا بخواد درک بشه باید از محیط ذهن بگذره. اونچه که من از حرف خودم درک میکنم چیزیه که از محیط ذهن خودم گذشته، که با محیط ذهن مخاطبم متفاوته.

من حرفم رو بر اساس اونچه درک میکنم برای مخاطبم تنظیم میکنم.

میزان تفاوت توانایی درک من و مخاطبم از عوامل مهم سو تفاهمه.

نزدیکی و دوری منافع مخاطبم به حرف من باعث توجه بیشتر یا کمتر او به جزییات چیزی که گفتم میشه.

و بالاخره علاقه یا عدم علاقه مخاطبم به من در پیشداوری مثبت یا منفی در درک حرفهای من تاثیر داره.

..........................................

چند دفعه تا حالا از حرفم یا نوشته‌م یا شعرم و نقاشیم یا کلا رفتارم انتقاد شده و گفتم که بابا من اصلا منظورم این نبوده؟

تا حالا چند دفعه حرف خودم رو ۱۸۰ درجه برعکس برای خودم تفسیر کردن؟

تا حالا چند دفعه ساده ترین حرف و درخواست و انتقاد و رفتارم به عنوان اهانت و قانون شکنی تعبیر شده؟

تا حالا چند بار شوخی کردم و جدی گرفته شده؟

تا حالا چند بار جدی گفتم و شوخی گرفته شده؟

تا حالا چقدر پیش اومده که یکی بگه:- نه تو درست نمیگی و درستش اینه.و من بگم:- آخه من هم که همینو گفتم؟

تا حالا چند بار بابت چرت و چرندی که گفتم قربون صدقم رفتن و برام هورا کشیدن؟

تا حالا چند بار مهم ترین و سازنده ترین حرفام توجه اونایی رو که باید جلب کنه، جلب نکرده؟

خیلی.

بعضی وقتا از پاسخ مخاطبم حس میکنم حرفم رو یه جور دیگه شنیده. اما آیا من پاسخش رو اونجوری که خودش شنیده شنیدم؟

Wednesday, May 24, 2006

ای کاش زود تر

ای کاش زود تر سه چهار سالش بشه تا بتونیم راحت یه مهمونی یا مسافرت بریم.

.................................

ای کاش زود تر برم مدرسه.

ای کاش زود تر بزرگ شم.

ای کاش زود تر این خرداد بگذره و مدرسه تعطیل شه.

ای کاش زود تر این امتحان نهایی رو بدم و شر این مدرسه کم شه.

ای کاش زود تر آخر ماه شه حقوق بگیرم.

ای کاش زود تر این دوره حبس بگذره و آزاد شم.

ای کاش زود تر این پروژه تموم شه و پولمو بگیرم.

ای کاش زود تر تعطیلی آخر هفته برسه.

ای کاش زود تر این زمستون بگذره. مُردم از دست این سرما.

ای کاش زودتر شب شه تا برگرده خونه.

ای کاش زود تر این بگذر و تا اون بشه.

ای کاش زود تر .............

........................................................................................

آی،............... ای همرَه، .................. به کجا چنین شتابان؟

Saturday, May 13, 2006

اختلاف نظر

واقعا برام دوستهای خوبیین. با وجودی که همیشه با هم اختلاف نظر دارن، تا حالا هیچوقت دعواشون نشده و توی سرو کله هم نزدن. هر کدوم دنیا رو از زاویه خاص خودشون میبینن . هیچکدومشون اصرار ندارن که نطر نطر اونه و من باید فقط نظر اون رو باور کنم. هیچکدوم هم دیگری رو محکوم به اشتباه نمیکنن. اینه که بین ما همیشه آرامش برقراره و من میتونم با داشتن نظرات متفاوت اونها دید بهتری از دنیا داشته باشم. اونا واقعا برام دوستای خوبیین. چشمام رو میگم.

Thursday, May 04, 2006

تحسین

صبح یکشنبه گذشته هوای دلپذیر بهاری و آفتاب درخشان برای قدم زدن به پارک جنگلی نزدیک خونمون دعوتم کردند. منهم باکمال میل پذیرفتم و رفتم. خیلی‌های دیگه هم اومده بودن. بعضیا با دوچرخه، بعضیا با رولربلید و خیلیا هم مثل من پیاده بودن. مسیر باریک کنار رودخونه رو میرفتم و از گرمای مطبوع ‌آفتاب در هوای معتدل و درختای غرقِ در برگای جوان و نغمه عاشقونه پرنده‌ها احساس مستی میکردم. ناگهان چند درخت دست ذهنم رو گرفتند و با خودشون بردند به اون بعد از ظهر سردِ زمستونِ دوسال پیش. اون روز ابری و سرد، که از تنهایی و دلتنگی اومدم به این پارک تا کمی قدم بزنم . بنظر میرسید که کسی جز من در پارک نبود. رد پایی روی برفا دیده نمی‌شد. سکوت کمی آزارم میداد. رود که آسمون تیره رو به چشمم منعکس میکرد اونقدر آرام در بسترش میخزید که سکوت غم‌انگیز محیط‌ رو دوچندان میکرد. راه همیشگیم رو میرفتم و در فکر بودم. از کنار یادگاری های اون مادر و پدر بیچاره گذشتم. یادگاری‌هایی که از سالها قبل پای درختی گذاشته بودن که محل پیدا شدن جسد دختر بچه‌شون بود. با دلی تنگتر به رفتن ادامه دادم. نگاهم به مقابل و اندیشه‌ام به درون خیره بود. درون مثل روبرو پر بود از سایه روشنها. ولی چه بودند اون سایه روشنهایی که در مقابلم بودند. اندیشه به کمک نگاه اومد. شاخه‌ها. شاخه‌های درختان. تصویری ضد نور از شاخه‌های برهنه از برگ در زمینه خاکستری آسمانِ افق. هزاران شاخه ریز و درشت با ظرافتی وصف ناشدنی این صحنه بدیع رو ساخته‌بودن. محشر بود. یک شاهکار. سر تا پا محو زیبایی شدم. سر تا پا غرق لذت دیدن. بیقرار. بیقرار ِ ابراز. ابراز احساس. ابراز تحسین. ابراز به چه کسی؟ خوب معلومه. به خودشون. به درختا. اونا که صاحب این زیبایی بودن. بی خجالت و بی حسادت باید تحسین رو به زبون اورد. بی اختیار گفتم:

- شماها واقعا زیبایید.

حس کردم درختا صدامو شنیدند و بی تکبر تحسین من رو پذیرفتن. واقعا بی تکبر. توان چشم برداشن از اون زیبایی را نداشتم.

-صبح بخیر.

نگاهمو از شاخه‌های تازه به برگ نشسته درختهای روبرو بسمت صدا برگردوندم. خانوم و آقای مسنی لبخند زنان نگاهم میکردند و از کنارم میگذشتند.

-صبح بخیر.

Saturday, April 22, 2006

آونگها

آونگ رو اکثراً میشناسیم. تاب، پاندولیومِ ساعتهای آنتیک و خیلی نمونه‌های کاربردی و آزمایشگاهی ساده و پیچیده‌ی اون رو میشه نام برد.

ساده ترین شکل آونگ یک وزنه‌ست که بوسیله یه ریسمان از یه نقطه آویزونه. اگه به وزنه‌ش یه ضربه بزنم شروع به نوسان میکنه. هرچه ضربه پر انرژی‌تر باشه، دامنه حرکت آونگ بزگتره. در حالت ایده‌آل بعد از اینکه آونگ به‌حرکت دراومد، باید تا ابد نوسان کنه. ولی در دنیای واقعی بخاطر اصطکاک دامنه حرکتش کم میشه و بالاخره وامیسه. برای اینکه آونگ همیشه حرکت کنه باید انرژی مستهلک شدش رو بهش بدم. جالب اینه که انرژیی رو که بهش میدم باید با آهنگ نوسانش هماهنگ باشه. مثل هل دادن تاب. درست لحظه‌ای که تاب میخواد ازمن دور شه باید هلش بدم. اگه تاب‌ رو وقتی میاد به سمتم هل بدم، بدتر باعث میشم واسه. آهنگ حرکت هر آونگ بخشی از طبیعتشه. مثلا آونگی که طول ریسماش بلند‌تره کندتر میره و میاد .اگه بخوام آونگی رو در حال حرکت نگه دارم باید طبیعتشو بشناسم تا با آهنگ ذاتیش بهش انرژی بدم.

دنیای من تشکیل شده از بسیاری از این آونگها. بعضیاشون از اول بودن. اما اکثرشون رو خودم با میل یا به اجبار در دنیام آویزون کردم.

روابطم با پدر، مادر و اعضای فامیل، دوستی‌هام، عشق‌هام، آرزوهام، هدف‌هام، فعالیتهای حرفه‌ایم، سرگرمیا و دلخوشیام، همه و همه آونگهای دنیای من هستند. آونگهایی که هر کدوم موقع نوسان، آهنگ خاص خودشونو دارن.

زندگی منِ، در حرکت نگهداشتن آونگهای دنیامه. از هرکدوم غافل بشم دامنه حرکتش کم میشه. اگه دیگه ولش کنم که کم‌کم می‌ایسته. بد تر از همه اینه که اگه هل دادن‌هام به موقع نباشه انرژی‌ خودم و اونو تلف کردم.

همه اینارو نوشتم که بگم هم انرژی دادن مهمه و هم زمان انرژی دادن . یعنی وقتی اون میخواد باید بهش انرژی بدم. وگرنه.......

Sunday, April 16, 2006

تا کی؟

یه ماشینِ برو. یه آهنگ باحال.
جاده چالوس. هزار چم.
سرعت.
صدای لاستیکا سر پیچها که داد میزنن: این آخر حال کردنه.
هیجان. یه کمی ترس. ترشح آدرنالین.
وای چه حالی داره سبقتی که ماشین روبروئی رو مویی رد کنی. یه کلاچ تیز و یه دنده سنگین به موقع. ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ...........

- دخترم یه کم احتیاط کن.
- مااااااااااامان، چرا پیرزن بازی در میاری. حواسم هست.

- بابا من میترسم.
- نترس پسرم من دست به فرمونم یکه.

- آقا یکم یواش‌ترلطفا.
- داش حاجیت یه عمره شوفری کرده. راحت لم بده کاریت نباشه(نکبتِ ضدِ حال).

............................................

یعنی چی؟ واقعا یه عده بیگناه باید هزینه ارضای شهوت من رو بدن؟

شهوتِ سرعت.
شهوتِ ثروت.
شهوتِ ......
شهوتِ ......
...............
شهوتِ قدرت.

تا کی بعضی آدما برای ارضای شهوتشون دیگران رو قربانی میکنن و آیندگان مرثیه سرای اون قربانیا میشن؟ تا کی؟

Sunday, April 09, 2006

گیاهِ دوستی

شروع دوستی مثل کاشتن یه بذزه. کاشتن بذر در دل یه نفر دیگه. بذر گونه‌های مختلفِ نیازِ به دوست.
بیشتر این بذرها به شکل تقاضا یا پیشنهادند. و بیشتر این بیشترا خیلی هم ساده‌اند . مثل:

-پاکن داری؟

یا؛

-مداد تراش می‌خوای.

یا خیلی ساده تر:

-سلام!

یا حتی:

یه لبخند یا یک نگاه.

بعد اگه اون بستر (دلِ طرف) برای بذری که کاشتم مناسب باشه و بطور مناسب هم آبیاریش کنیم، بذرم سبز میشه.

بعضی از این گیاه‌ها آب کم می‌خوان. بعضی زیاد (بعضی هم متوسط). عمر این گیاه‌ها هم بطور طبیعی با هم فرق داره و ربطی به میزان نیاز به آب هم ندارن.

مثل بوته هندونه و گل بنفشه. یکی نسبتا آب کم میخواد و دیگر زیاد‌تر. عمر جفتشون هم کوتاهه.

یا کاکتوس و سرو. اولی آب خیلی کم میخواد و دومی به نسبت خیلی بیشتر. هردو، چهار فصل سبزند و عمرشون طولانی.

یه چیز مهم و باید همیشه یادم باشه. اگه اون گیاه‌ها رو کمتر یا بیشتر از میزان لازم آبیاری کنیم، عمر طبیعیشون کوتاه یا محصولشون نامناسب میشه.

Thursday, March 30, 2006

اینها خبر نیستند

- گر یه، گر یه، گر یه،....
- برم ببینم چشه. حتما یا گشنشه، یا خودشو خیس کرده و یا دلش درد میکنه.

- بابا، پام خورد به میز درد گرفت.
- ببینم .... نه طوری نشده، برو بزار به کارم برسم.

- مامان، منو توی مدرسه هل دادن و خوردم زمین.
- از بس بی‌عرضه‌ای بچه.

- دیکته ۲۰ شدم.
- مهم امتحان آخر ساله.

- چقدر هوا امروز گرمه.
- خوب تابستونه دیگه، باید گرم باشه.

- بگذار این قطعه رو که ساختم برات بزنم.
- زود بزن و برو آشغالها رو بگذار دم در.

- امروز خیلی خسته شدم.
- تقصیر خودته. با یه دست که ده‌تا هندونه بر نمیدارن.

- برات یه شعر گفتم.
- شاعر هم که شدی.

- امروز رئیسم بهم پاداش داد.
- اونقدری که تو براشون کار میکنی، باید نصف اون شرکت رو بنامت کنن.

- دیگه پاهام جونِ بالا رفتن از این چارتا پله‌ رو هم ندارن.
- تو هم همش ناله کن. پیر شدی دیگه، چه توقع داری.

- ببین این کوه رو بلند کردم!
- با این هیکل که تو داری، باید دو تا کوه بلند کنی.

- رفتم دکتر گفت سرطان دارم و دو ماه دیگه می‌میرم.
- این هم نتیجهُ یه عمر رژیم غذایی نادرست. چقدر گفتم ......

............

بابا؛ من خودم میدونم که پام طوری نشده، تقصیر خودم بوده و از بی عرضه‌گیمه. من از تو بهتر می‌دونم که پیر شدم. آره، شاید واقعا این موفقیت که بدست آوردم یا کاری که انجام دادم خیلی مهم نباشه.

اما من اینها رو نمیگم که نصیحتم کنی. اینها رو نمیگم که ارزیابیم کنی.اینها خبر نیستند. اینها درخواستند. درخواست نوازش.

هرچی زمان بهم بگذره نیازم به نوازش کم نمیشه، بلکه این شکل درخواستمه که تغییر میکنه.

بدون که:

«نوازش برام یه نیاز بوده، هست و خواهد بود.»

و می‌دونم که:

«نوازش برات یه نیاز بوده، هست و خواهد بود.»

Monday, March 20, 2006

سال نو مبارک

حدود نیم ساعت مونده تا تحویل سال.

لحطات آخر سال رو میخوام به اونایی فکر کنم که دوستشون دارم و پیشم نیستند. چه اونهایی که میتونم در آینده ملاقاتشون کنم وچه اونهایی که نمیتونم. میارمشون پای سفره هفت سین مینشونمشون و با هر کدوم دمی خاطرات شیرینی رو که دلم میخواد مرور می کنم.
تا تحویل سال.
بعد اونهایی رو که دوست دارم و پیشم هستند در آغوش میگیرم و میبوسم و عیدی میدم و عیدی میگیرم.
باز فرصت ابراز دوستیهاست.

عید همه دوستانی که نوشته‌های من رو میخونن هم مبارک. برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم.

Friday, March 17, 2006

استقبال از بهار

زمین عزیز میره تا یک بار دیگه ما مسافرهای شمالیش رو به نقطه بهار برسونه.

می‌خوام گرد وخاک غم و غصه و حسرت رو از روحم بتکونم و برم تا با گل و گیاه و پرنده و رود و دشت جشن بگیریم و یکصدا بگیم:

برو ای زمین عزیز،
برو ای زمین زیبا و پر شکوه،
برو و ببر ما را با خود به بهار،
برو و بار دیگه ببخش لذت حیات در بهار رو به ما.

چه زیبا میگه فریدون مشیری در استقبال از بهار:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمانِ آبی و ابرِ سپيد
برگهای سبز بيد
عطرِ نرگس، رقصِ باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه در اين روزگار،
جامه‌ی رنگين نمی‌ پوشی بکام،
باده‌ی رنگين نمی ‌بينی به جام،
نقل و سبزه در ميان سفره نيست،
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم!
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ؛
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

Sunday, March 12, 2006

به بهانه‌ي پایان سال

پایان سال نزدیکه. پایانی که تحویل سال ۸۴ اون رو نوید داده بود.

مثل هر سال، «امسال» هم پر بود از پايان خيلي چيزها که شروع کرده بودم و قراره آخرينشون همين «امسال» باشه که به پايان ميبرم.

آخر سال پايانيِه که بيش از ساير پايانها به چشمم مياد. پاياني که نه به تنهايي، بلکه با جمعي بزرگ تجربه‌اش ميکنم. پاياني که با درشت‌ترين حروف در ذهنم نقش ميبنده و فکرم رو به خود ميکشه تا يک بار ديگه به مفهومش بيانديشم.

پايان از مهمترين عناصر سازنده اميد و از اصلي‌ترين انگيزه‌هاي لذت بردنمه.

پايانِ سختي، ناتواني و درماندگي، غم، ظلم، تاريکي و سرما منشاء اصلي اميد براي تلاش و مبارزه است. اگر برايشان پاياني متصور نبودم، اميدي هم نداشتم.

پايان، مقصد براي رهروست.
پايان، گنج براي جوينده است.

.................

اما پايان برام چيز ديگه‌اي هم هست:

پايان،
اصل تنگي فرصت،
فرصتِ لذت،

لذتِ لمس،
لذتِ رنگ،
لذتِ مزه، رايحه، آهنگ،

لذتِ آموختن،
لذتِ ساخته شدن ،ساختن،

لذتِ لبخند،
لذتِ خنده،
لذتِ قهقهه‌ي مستانه،

لذتِ دوستي،
لذتِ عشق،
لذتِ پيوند.

پايان،
اصل تنگي فرصت.

Sunday, March 05, 2006

براي چه کسي زندگي مي کنم

چندي پيش يکي از نوشته هاي ليلي پورزند رو با عنوان "لیلی، برای خودت زندگی کن..." خوندم و اين جمله که " برای خودت زندگی کن..." حسابي ذهنم رو مشغول کرد. خود اون نوشته کمکي به درک مطلب نميکرد. چون حتي نويسنده؛ نوشته که خودش هم زياد معني اين نصيحت رو که دوستش به او کرده بوده؛ نفهميده. از اون موقع توي ذهنم هي تکرار ميشد:

" برای خودت زندگی کن..."

" برای خودت زندگی کن..."

اين يعني چي؟ اگه يه روز يکي به صاحبم نصيحت کنه که برای خودت زندگی کن؛ اون بايد چکار کنه. چه جوري بايد برای خودش زندگی کنه.

خوب من فکر ميکنم قبل از اينکه شروع به زندگي براي خودش بکنه؛ بايد بفهمه کي و در چه مواردي بوده که تا اون موقع براي خودش زندگي نکرده. البته تا حالا هم کسي بهش همچين نصيحتي نکرده. ولي براي پيشگيري؛ من تصميم گرفتم مغز صاحبم رو مورد جستجو قرار بدم و موارد مشکوک به زندگي کردن براي ديگران رو پيدا کنم تا اگه يه وقت تصميم گرفت براي خودش؛ و ففط براي خودش زندگي کنه؛ براي شروع؛ حداقل موارد قبلي رو که براي ديگران زندگي کرده ؛ تکرار نکنه.

در اين جستجو متوجه شدم اون هم مثل اکثر آدمهاي ديگه؛ مجموعه زندگيش تشکيل شده از حرکتهايي که هر کدوم با يک يا چند انگيزه انجام شدند. اين انگيزه ها شامل موارد ريز و درشتي بودند چون نيازهاي جسمي ؛ نياز به امنيت؛ نياز به تعلق و دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ کنجکاوي و و و..... که قبل از انجام هر حرکتي هم براي مجموعه انگيزه ها ارزشي قائل شده که اگر قابل توجه بوده؛ اون حرکت رو در زندگيش انجام داده.

چيزي که برام جالب بود اينه که در طول زندگيش بسته به زمان و شرايط؛ ارزشهايي که براي چيزهاي مختلف قائل بوده؛ دستخوش تغيير مي شده. پس در آينده وقتي بر ميگشته و انگيزه هاي حرکتهاي زندگيشو دوباره مورد ارزيابي قرار ميداده؛ قضاوتهاي متفاوتي نسبت به قبل در مورد کارهاي خودش ميکرده.

يک مثال ساده اش غذا خوردنه. خيلي موقع ها بعد يا حتي وسط غذا خوردن؛ انگيزه خوردن اون غذاي خوشمزه رو از دست ميديم. چون انگيزه اصلي که گرسنگي بوده کم ارزش و انگيزه هاي ديگه که مثلا سلامتي يا خوش هيکلي و جذابيت هاي ظاهري هست پر رنگ تر مي شه. نتيجه چيزي جز پشيموني از پرخوري نيست. ديگه يادمون نيست که مثلا يک ساعت قبل جز پر کردن شکم به چيزي فکر نميکرديم.

انگيزه اي که مربوط مي شد به جستجوي من؛ نياز به دوست داشته شدن بود. آدمهايي مثل صاحبم؛ در زندگيشون براي اينکه دوست داشته بشن نياز به جلب توجه دارن. مثل:

کشيدن يه نقاشي قشنگ براي اينکه مامان و بابا خوششون بياد.
گرفتن نمره ۲۰ براي جلب نظر معلم و خانواده.
قبولي در رشته دانشگاهي مورد علاقه بابا يا مورد تائيد معلم.
پوشيدن فلان مدل لباس يا داشتن بهمان نوع آرايش و مدل موي مورد پسند دوستان و استفاده ار ادکلن و عطر مد روز .
قطع رابطه با دوستي که همسر از اون خوشش نمياد.
گل زدن در فينال جام جهاني براي اينکه مردم هورا بکشن و تشويقش کنن.
کشف واکسن يک بيماري خطرناک براي خوشحالي مردم.
و بسياري مثالهاي ديگه.

در انگيزه تمام اين مثالها؛ نياز به جلب نظر و دوست داشته شدن از ارزش بالايي برخورداره ؛ طوري که توجيه لازم رو براي حرکت ايجاد مي کنه.

حالا اگر در آينده ارزش اون دوست داشته شدن براش اونقدر کم بشه که اساس توجيهات قبليش رو بهم بريزه چه اتفاقي ميافته. مثلا پزشکي که در سن هيجده سالگي سر مست از رضايت مادر پا به دانشکده پزشکي گذاشته و از ويالونيست شدن صرفه نظر کرده؛ در سن شصت سالگي که بکل حس لذت جلب نظر مادر رو از دست داده فقط اينو بخاطر مياره که " برای خودش زندگی نکرده..." ؛ و ديگه فراموش ميکنه که در جواني براي نياز خودش که ميل به دوست داشته شدن بوده؛ پزشک شده. درسته که پزشکي رو دوست نداشته ولي نيازش به کسب توجه مادر بيش از اون بوده که به رشته مورد علاقش فکر کنه.

تمام مواردي رو که در سوابق صاحبم پيدا کردم که مشکوک به زندگي نکردن براي خودش بوده از همين مقوله ست. تمامشون در زمان خودش براي نياز به دوست داشته شدن بوده.

اين نوشته رو نوشتم تا اگه يه موقع صاحبم فکر کرد براي ديگران زندگي کرده؛ بگم بياد اينو بخونه تا بفهمه بايد به حافظش فشار بياره تا يادش بياد که هميشه براي خودش زندگي کرده. براي رفع نيازهاش.

اصلا به نظرم نميشه بخاطر چيزي غير از خود زندگي کرد.

Sunday, February 26, 2006

زبان

صاحبم وقتي در ايران زندگي ميکرد؛ فکر ميکرد يکي از نقاط قوتش تسلط به زبان انگليسيه. اما وقتي پا به جامعه انگليسي زبان گذاشت؛ اين باورش از بين رفت. ابتدا در محيط کار مي ديد که همه به اندازه نياز کاري با اون حرف ميزنن. خودش هم فقط جرات ميکرد فقط در رابطه با کار؛ اون هم به کوتاه ترين شکل ممکن با ديگران حرف بزنه. وقتي سايرين با هم حرف ميزدن بزحمت ميتونست چيزي بفهمه. مثل اين بود که اونا با يه زبون ديگه با هم حرف ميزدن. وقتي قرار ميشد با همکاراش بره رستوران که ديگه عزا ميگرفت. بخصوص از اون رستورانهايي که صداي موزيک تند تمام فضاشو پر کرده. هم خودش و هم بقيه به نقش کر و لالش در جمع عادت کرده بودن. دلم واقعا براش ميسوخت. آدمي که زماني در گفت وشنود با دوستا و همکاراش جزو حراف ها و جواب بده ها بود؛ حالا مثل يه گياه ساکت شده بود. تازه اگه هم در يه موقعيت سعي ميکرد دوتا کلوم حرف غير کاري به يکي بگه؛ يا يارو به سختي منظورشو ميفهميد يا اصلا براش سوءتفاهم ميشد. يعني قوز بالا قوز.

اما وضع اينجوري نميتونست ادامع پيدا کنه. از يه زماني تصميم گرفت تمام تلاششو بکنه ببينه اين جماعت چه جوري حرفاشونو به هم ميگن. يکي يکي عبارتهاي مناسب رو جايگزين بسياري از عبارتهاي بي روحي کرد که از قبل بلد بود. کم کم متوجه شد که اون گرامر هاي ساده اي که بلد بوده؛ بعضي هاشون رايج نيست؛ بعضي هاشون رو غلط بکار مي برده و بقيه شون هم کافي نيست تا هرآنچه رو که ميخواد؛ بگه و ديگران هم بفهمند. پس شروع به ساختن ساختمان زبانش با اسکلت و معماري جديد کرد. کم کم حس ميکرد مي تونه روي لب مخاطبش لبخند ايجاد کنه. مي ديد که آدما به سراغش ميان تا از حال خودشون بهش بگن و از احوالش آگاه بشن. حس ميکرد کم کم کلامش داره زنده ميشه. آره؛ داشت به زبون اين آدمها حرف ميزد. چقدر خوشحال بودم که داشت خودشو؛ که منو هم شامل ميشه؛ از اون زندان سکوت در هياهوي بي معني؛ نجات مي داد.

اما اين جريان براي من حاصل ديگه اي هم داشت. درک دقيقتر و حس واضحتر از واقعييتي که شايد براي بسياري جزو بديهييات باشه؛ اما من تا اون زمان بشکل عملي نفهميده بودم.

درطول زندگي؛ بسيار برام پيش اومده بود که رفتارم با ديگران؛ نتيجه اي رو که متوقع بودم؛ به همراه نداشت. ديگراني که ظاهرا در کلام؛ به زبان خودم حرف ميزدند.محبت و اظهار علاقه هايي که اگر به ولخرجي؛ خساست؛ چاپلوسي؛ زرنگي؛ چاخان بازي؛ وظيفه؛ حماقت؛ ساده لوحي؛ لوس بازي و و و ... سو ء تعبير نمي شد؛ يا هيچ حسي رو در اونهايي که دوست داشتم؛ ايجاد نمي کرد و يا اگر هم ايجاد مي کرد؛ شدتي رو که ميخواستم؛ نشون نمي داد.

چرا؟ چون در حقيقت حرفم رو در کلام و رفتار؛ به زبون اونها نگفته بودم. همون زبوني که از بدو تولد در خانواده و محيطي که درش بار اومدن؛ ساخته شده. همون زبوني که درش؛ هر کلام و رفتاري گره خورده به حس ناشي از تلخي و شيريني تجارب منحصر به زندگي اون افراد. همون زبوني که از يک نفر به يک نفر ديگه تفاوت داره.

اون موقع بود که فهميدم اگه برام مهمه کسي که دوستش دارم؛ احساس علاقم رو تا اعماق قلبش حس کنه؛ بايد کلام ورفتاري رو ياد بگيرم که تمام وجودش به اون حساسه. بايد کلام و رفتاري رو ياد بگيرم گه منحصر به خود اون شخصه.

و ياد گيري اين کلام و رفتار گاهي آسون نيست و نيازمند صرف توجه خيلي خيلي زياده. شايد هم هيچوقت نتونم تمام جزئيات اون رو ياد بگيرم. اما اين نبايد منو از تلاش براي يادگيري منصرف کنه. مگه هر آنچه رو که تا حالا ياد گرفتم؛ بطور مطلق بوده. اين هم مثل اوناست. هر جزئي رو که ياد بگيرم؛ منو به هدفم نزديکتر کرده.

هدف چيه؟ هدف اينه که بفهمه چقدر دوستش دارم.

Sunday, February 19, 2006

توقع

- از نمره بدي که گرفتم ناراحتم.

- از کم محلي که دوستم ديشب در مهموني به من کرد؛ دلخورم.

- چون دخترم در کنکور دانشگاه رد شده؛ شبها خوابم نميبره.

- چون دوست دخترم منو ترک کرد؛ افسرده شدم.

- از ريخت اين رئيس قدر نشناسم بدم مياد.

- از موقعي که شوهرم بهم توجه نميکنه؛ از زندگيم بيزارم.

- اون بهم گفته بود عاشقمه و حالا از من بدش مي آد. دوست دام خودم رو بکشم.

- تو که نميتونستي؛ غلط کردي زير اين قرار داد رو امضا کردي؛ ولم کنيد تا گردنشو بشکنم.

- افسوس که از وقتي پسرم زن گرفته؛ ديگه مثل قبل حرف هاشو با من درميون نميذاره.


.......................


خيلي وقتها که در خودم اثري از غم و دلخوري حس ميکنم و دنبال علت اون حس بد ميگردم؛ رد پاش رو که دنبال ميکنم؛ ميبينم ميره تا ميرسه به عدم درک درست من از توانايي و قابلييت هاي واقعي خودم و دنياي بيرونم و متوجه ميشم که من توقع غير واقعي از خودم يا محيط اطراف خودم داشتم.

توقعات؛ انتظاراتي هستد که من براي ايجاد احساس اعتماد به خود و محيطم و اميد براي تلاش؛ در خودم ايجاد ميکنم. مصالحي که براي ساختن شون بکار ميبرم؛ اطلاعاتيند که از طريق درک محدود من از خودم و اطرافم بدست ميان. بعضي توقعات رو از روي شناخت دقيق و اطلاعات جديدي که فکر ميکنم درستند؛ بعضي رو بر اساس اطلاعات قديمي؛ بعضي رو از روي حدس و گمان و گاهي هم از روي سراب خيالات و آرزوها در خودم ميسازم.

غم و اندوه هم وقتي سراغم ميان که روزگار مخالف توقع من باشه. شدت و عمق ناراحتي هم بستگي داره به ميزان نياز من به براورده شدن توقعم.

پس حالا که من بطور طبيعي در خودم توقع ايجاد ميکنم و اين توقع ها ميتونن ريشه خيلي از ناراحتيام باشند:

- بايد واقع بين باشم و توقعاتم رو به واقعيت نزديکتر کنم؛

- بايد بدونم خودم و دنياي بيرون از من؛ دائم در حال تغيير يم و هر از چندي توقعاتم رو به روز کنم؛

- بايد بدونم درکم از دنيا محدوده و شايد همه چيز مطابق توقعات من اتفاق نيوفته؛

- و بايد بدونم که غم و اندوه پاسخ طبيعي يه انسان معمولي ونرمال به وقايعي چون شکست در تلاش براي کسب ارزش و يا از دست دادن دارايي ارزشمنده.

Thursday, February 16, 2006

مرکز مختصات

براي تشخيص موقعيت مکاني و زماني هر جسم متحرک نياز به يک دستگاه مختصات مناسب هست. هر دستگاه مختصات هم يک مرکز داره که مختصاتش صفره.

مثلا وقتي من در يک شهر حرکت ميکنم مرکز مختصات مکانيم محل اقامتمه و معمولا موقعيتم رو نسبت به اون مي سنجم. درون خودم؛ دور يا نزديک بودن محلهاي مختلف شهر رو نسبت به محل اقامتم ميسنجم. وقتي مي رم مسافرت شهر محل اقامتم رو مرکز مختصاتم قرار ميدم و فاصله و جهت نسبت به شهرم؛ موقعيتم رو مشخص ميکنه. براي حرکت کشتيها در دريا ها و اوقيانوسها و حرکت هواپيماها در آسمان هم دستگاه مختصات بين المللي و بسيار دقيقي تعريف شده که در روي زمين داراي مرکز مختصات معين و ثابتيه که به کمک اون مي تونن موقعيت خودشون رو در دنيا پيدا کنن.

مرکز مختصات زماني يا به عبارتي مبدا زمان هم به تناسب مورد؛ تعريف ميشه. نيمه شب؛ اول ماه يا سال؛ زمان امضا قرار داد يک پروژه؛ تولد يا هجرت پيامبران و زماني که يک هواپيما فرودگاه را ترک ميکنه مثالهايي براي مبدا زمان هستند.

به اين ترتيب براي اينکه هنگام حرکت بدونم کجا هستم؛ بايد موقعيت مرکز مختصات رو گم نکنم.

اين حرفا شروع يه درس نقشه برداري يا فيزيک مکانيک نيست. بلکه مقدمه اي در بيان احساسيست که از ديدار کوتاهي که بعد از مدتها از شهر محل تولدم داشتم بهم دست داد و با خوندن «حس تعلق داشتن» شدت گرفت.

در اون ديدار کوتاه؛ در خلوت اون صبح روز تعطيل؛ به خودم مجال يک ساعت پرسه زدن و فکر کردن در خيابونا و کوچه هاي اون شهر رو دادم. حس تعلق قويي در خودم حس کردم. اين حس که من از اين نقطه حرکتم رو در دنيا آغاز کردم. مبدا زماني و مکاني حرکت من در دنيا؛ زمان و محل ورودم به اونه. از اون لحظه بود که زمان بر من گذشت و مسير زندگي رو تا اينجا که هستم پيمودم. از اون لحظه و در اون مکان فرصت حيات به من داده شد. فرصتي که براي من خيلي عزيز و با ارزشه .

خوب که فکر مي کنم ميبينم مبدا حياتم مرکز مختصات زندگيمه و هرآنچه بصورت يک نشانه؛ حتي حدود اون نقطه و زمان رو مشخص ميکنه برام مهمه.

البته حمايتهاي يک طرفه خانواده و مردم شهر و کشور محل تولدم از من؛ در دوران اوليه زندگيم؛ که باعث ادامه حيات و رشد جسم و شکل گيري شخصيتم شد؛ بهمراه تمام تجربيات ريز و درشتي که در بخشهايي از اون کشور و با گروه هايي از اون مردم داشتم ؛ تعلق من رو به اونجا و اونها قويتر مي کنه. اما مطمئنم که اگر بلا فاصله بعد از تولدم هم منو به کشور ديگري برده بودند؛ بازهم اون روز صبح در خيابوناي شهر محل تولدم همون حس بهم دست مي داد.

با وجودي که دوست دارم زندگيم مثل سفر بي بازگشت يک سفينه در فضا باشه؛ ولي هيچوقت نميخوام در فضا گمشم و ندونم کجا هستم.

Tuesday, February 14, 2006

روز والنتاين

اکثر اوقات اونجوريکه خودم دلم ميخواد بهش مگم دوستش دارم. اما امروز از اون روزاست که بايد اونجوري که دلش ميخواد بهش بگم دوستش دارم.

Sunday, February 12, 2006

رفتار

به عقيده تامس هريس در کتاب وضعيت آخر رفتار ما برايند پاسخها يست که توسط «عقل»؛ «احساسات» و «فرمانهاي ثابت درونيمان» به ورودي از محيطمان داده ميشه.
به عقيده او موفقيت در رفتار اعم از حرفه اي؛ اجتماعي؛ خانوادگي و و و .... بستگي زيادي به درصد صحيح دخالت هرکدام از اين سه بخش داره.
مثلا براحتي ميشه تفاوت درصد دخالت اين سه بخش رو در رفتار درست نسبت به برخورد دستمون به يک جسم داغ يا رفتار يک پزشک نسبت به خونريزي شديد يک بچه سانحه ديده و يا وصال عاشق به معشوق حدس زد.
نبايد فراموش کرد که موفقييت در رفتار فقط شامل نتايج بيروني اون نيست بلکه تاثيرات دروني رو هم شامل ميشه.

آغاز

بعضي وقتها کارها و افکارش تحت تاثير شخصيت جنسيشه و بعضي وقتها تابع شخصيتي که توسط موقعييتهاي اجتماعيش ساخته شده. اما يه موقعه هايي هست که از حوضه ابن دو بخش شخصيتش خارج ميشه وارد يه بخش سوم مي شه که من باشم.

من از اول همراهش بودم ؛ ولي حضورم رو متوجه نميشد. مثل بچه آرومي که توي سرو صدا و هياهوي سايرين به چشم نميومدم. اما چند ساليه که بنطرم رشد کردم و قد و قوارم اونقدر بزرگ شده که حضورم رو نميشه براحتي ناديده گرفت. حتي بعضي وقتها جسارت ميکنم و پيش بخشهاي ديگه شخصيتش شاخ و شونه ميکشم و ادعامم ميشه.

ازش خواستم کمي بهم ميدون بده تا ببينه چه کار ميکنم. يه مدت بهم اجازه داد افکارمو بنويسم. اين توي رشدم خيلي موثر بود. هر چه مي گذشت نيازهام براي رشد بيشتر ميشد. خودش تصميم گرفت منو بفرسته توي دنياي مجازي وبلاگها تجربه کسب کنم. بهم گفت: اونجا هرکاري ميخواي بکن؛ ولي بايد قول بدی پاي منو وسط نکشي. منم گفتم چشم .

دنياي مجازي وبلاگستان برام خيلي جالب و جذاب بود. اسم خودمو UN (دو حرف اول کلمه Unidentified ) گذاشتم و توي بعضي وبلاگها هم شروع به اظهار نطر و برقراري ارتباط کردم. توي وبلاگستان خيلي هارو شبيه خودم پيدا کردم. اونها هم بخش يا بخشهايي از شخصييت افرادي بودند که خارج از وبلاگستان زندگي ميکنند. بسياري از اين شخصييتهاي وبلاگي رو خارج از وبلاگستان نميتوني بشناسي. چون با ساير بخشهاي شخصيت صاحبشون آميخته و به سختي قابل تفکيک ميشن. توي کتاب و روزنامه هم بخشي از کل شخصيت نويسنده يا روزنامه نگار رو ميبيني.اما تفاوت در دنياي وبلاگستان اينه که ميشه با اين بخشهاي تفکيک شده شخصيت نويسندگان ارتباط برقرار کرد. يعني توي اين دنياي مجازي بخشي از کل شخصيت آدم ميتونه بدون حضور ساير قسمتها شخصيت کلي؛ زنده باشه وموجوديت پيدا کنه. براي خودش هوييت مستقلي داشته باشه و رشد کنه.

خلاصه؛ چند وقت پيش رفتم پيش صاحبم و بهش گفتم بيا و بذار يه وبلاگ به نام خودم درست کنم. اسم خودمو هم ميزارم «ناشناس» (Unidentified ). چون من رو به تنهايي کسي نميشناسه. هر کسي هم تو روميشناسه با کل بخشهاي شخصيتت ميشناسه. مدتي فکر کرد و بنطرش ايده بدي نرسيد و آخرش راضي شد و اجازه داد. ولي اين بار من بودم که ازش خواستم اينجا تنهام بزاره. اجازه بده فارغ از بقيه بخشهاي شخصيتش باشم و اينجا فقط قلمرو من باشه. بهش گفتم ميخوام اينجا آزاد از همه دافعه ها و جذابيت هاي اون دو بخش ديگه باشم. فعلا بهم قول داده که اين وبلاگ فقط مال من باشه..