Sunday, April 22, 2007

آرزو

آرزو میکنم که اون بشم. آرزو میکنم اونجا برم. آرزو میکنم اون رو ببینم. آرزو میکنم اونجوری بشه.

همیشه آرزو مال بعدنه. معلوم نیست بشه یا نشه. مخلوطی از هدف و امید. امید رسیدن به هدفی که همه چیزش دست من نیست.

آرزوها بزرگ و کوچیک دارن. میتونن یه خواسته ساده باشن یا یه خواسته فوق طبیعی. ارزششون هم به بزرگی و کوچیکیشون نیست. بعضی وقتا کوچیکتراشون خیلی مهم میشن.

شاید مهمترین علت یه آرزو برگرده به تاریخچه زندگی آدم. به وقایعی که خیلیاش بینهایت خصوصیند. برا همینه که آرزوهای یه نفر رو دیگرون نمیتونن درست ارزیابی کنن. یه آرزوی واقعی مثل راز میمونه. رازی که جاش توی صندوقچه اسرار قلبمونه . آرزویی که برای صاحبش خیلی با ارزشه شاید در دید دیگران حتی خنده‌دار یا احمقانه هم باشه.

آرزو یه چیزیه حد فاصل رویا و یک خواسته کاملا عقلانی. آرزو، طلبیه که دل میکنه نه عقل. شاید عقل تائید کنه،......... شاید هم نه. آرزو چیزیه که دل میخواد. با دلایل مربوط به خودش.

آرزو چیزیه که بشه در خیالِ برآوده شدنش غوطه ور شد. حالا این خیال میتونه مثل یه برکه، کوچیک و کم عمق باشه و یا مثل یه اقیانوس، پهناور و عمیق. باید بشه در خیال، لذت برآورده شدن آرزو رو لمس کرد. مثل:
آرزوی تصاحب اون عروسک برای یه بچه،
آرزوی داشتن اون موتورسیکلت برای یه نوجَوون،
آرزوی ورود به دانشگاه برای یه کنکوری،
آرزوی رسیدن به معشوق برای عاشق.

آرزوها هم مثل همه چیز عمر دارن.عمر بعضی‌اشون تا آخر عمر صاحبشونه و با هم دفن میشن. عمر بعضی‌اشونم کوتاه‌تر از عمر صاحبه‌شونه. یا براورده میشن و یا میمیرن. آیا توی زندگیم آرزویی داشتم که مرده باشه؟ خوب آره. آرزوهای پلیس و خلبان و معلم شدن دوره‌های مختلف بچگی،خیلی آرزوهای دوره نوجَوونی، و بعضی آرزوهای دوره بزرگسالی من مُردن. از بعضی‌اشون فقط یه خاطرهُ لبخند یا حتی خنده آور مونده، و از بعضی‌اشون فقط افسوس........آره افسوس....... بگذریم....

من اصلا آرزوهای اجتماعی ندارم. از اون آرزوها که مثلا بشریت اِل بشه و بل بشه. تمام آرزوهام کاملا شحصی‌ند. آرزوهایی برای خودم و بستگان بسیار نزدیکم. آرزوی عوض شدن حکومت و رونق مملکت و اینجور حرفا رو ندارم. از موفقیتهای دیگرون خیلی خوشحال میشم. به سایرین هم تا بتونم کمک میکنم تا به هدفهاشون برسن. ولی آرزوی اینکه اونا موفق بشن و به اهدافشون برسن رو ندارم. اگر هم بهشون بگم که مثلا «آرزوی پیشرفت شما رو دارم» واقعا تعارف کردم. اگر هم مثلا برای مملکتم آرزوی بهتر شدن وضعش رو بکنم، منظورم اینه که وضعش مطابق میل من بشه و باز هم خودم مطرحم. (خیلی خودخواهم؟)

توی ایام عید عده‌ای از دوستای وبلاگ نویس یه بازی جدید راه انداختن به نام« بازی آرزوهای سال نو». توی این بازی اگه کسی دعوت میشد باید پنج‌تا از ارزوهاشو مینوشت. ولگرد عزیز هم توی همون ایام عید محبت کرد و منو دعوت کرد، ولی تا حالا نشد در موردش چیزی بنویسم. راستش تمام این صغرا کبرایی رو که چیدم برا اینه که بگم با وجودی که با دعوتش واقعا منو مورد لطف قرار داده و ازش ممنونم، ولی نمیتونم چیزی که بشه اسمشو آرزو گذاشت رو اینجا بنویسم. ولی بجاش نظر خودم رو در مورد آرزو نوشتم. امیدوارم مورد قبول باشه.

Saturday, April 07, 2007

این و آن (۳)

آن: میخوام مهاجرت کنم. اینجا حروم میشم. استعدادم به باد میره. قدرم رو نمیدونن. اونجا دنیای فرصتهاست. مامانم هم درک میکنه. بالاخره بهتره پارهُ تنش در یه جای مساعدتر رشد کنه. اون هم ترجیح میده جگر گوشش توی این محیط خراب نپوسه و ازبین نره. باید جهانی فکر کرد. آب و خاک محترمه. ولی من فکر میکنم مال این دنیا هستم و محدود به مرزهای کشورم نیستم. باید جایی باشم که حاصل تلاشم گسترده‌تر باشه.

این: نه، من نمیرم. اگه همه برن، پس تکلیف این مملکت چی میشه. اونایی که من رو به اینجا رسوندن حق به گردنم دارن. کی به اونایی کمک کنه که بار سنگین و کج و بی تعادل این کشور رو به دوش میکشن. پدر پیرم چی. چطور توی این سن و سال ولش کنم برم و یه روز بهم خبر بدن که آرزوی دوباره دیدنم رو به گور برد. اگه بدبینی رو هم کمی کنار بزارم، اینجا هم پر از انگیزه‌های حرکت و زمینه فعالیت و دوستی و عشقه.

باز هم آن رفت و این ماند. هر دو راضی از تصمیم خود و شگفت از گفتهُ دیگری قدم به سمت خواسته‌هاشون برداشتند. خواسته‌هایی که هر کدوم براش منطقی قابل قبول ساختند. مغز خودشونو به خدمت گرفتن تا دلیل کافی برای خواستشون بسازن.

.....................................................................................

راستی اینجوریه؟ مغر هم مثل سایراعضای بدنم وسیله‌ایه که کمک میکنه تا من نیازهام رو براورده کنم؟ مرکز این نیازها کجاست؟ غریزه؟ غریزه چیه؟ میل به زنده موندن بیشتر؟

اصلا دوست ندارم جواب این سوالها مثبت باشه. اصلا دوست ندارم همه چیز به این سادگی باشه. دوست ندارم تفکرم در خدمت غریزه‌ام باشه. من مهم‌تر از این حرفا هستم.

آیا من هستم چون فکر میکنم ، یا اینکه من فکر میکنم چون میخوام بیشتر بمونم؟

آیا این و آن هم بقای بیشتر خودشون رو بترتیب در موندن و رفتن دیدن؟ به همین سادگی؟
.........................................................................................
پ.ن.: «زندگی فقط جنگ با نخوابیدنه، همون خوابی که همیشه برندهُ نهایی این جنگه.»‌ (شوپنهاور)

Wednesday, March 07, 2007

دیدار

هوس دیدار خویشان، دوستان.

هوس لبو، حلیم، چلو کباب. هوس کتاب فروشیهای جلو دانشگاه. هوس پیترا بوف. هوس پارک ملت و جمشیدیه و داشجو. هوس دربند. هوس نون بربری، سنگک. هوس تهرون.

هوس شمشک.

هوس چها‌راه سینما سعدی. قصرالدشت، زند و داریوش. هوس عفیف‌آباد. هوس کلوچه مسقطی، آش، دوغ. هوس حافظیه، سعدی. هوس بازار وکیل. هوس مرکز مختصات، شیراز.

هوس چهار‌شنبه سوری شلوغ و خطر ناک.

هوس عید. هوس عیدِ اونجا که واقعا عیده.

چمدون میبندم. عازم ایرانم. سر تا پا شوق دیدار اونجایی هستم که برای ترک کردنش چقدر تلاش کردم. اونجایی که سنگشو به سینه میزنم ولی از دور. هر روز اخبارشو میخونم و حرص میخورم ولی از دور. فحش میدم به اونایی که اون کارا رو دارن میکنن، اون کارایی که من دوست ندارم، ولی از دور. آرزوی یه حکومت دمکرات و مردم با فرهنگِ مدرن رو براش دارم، ولی از دور. آره دارم میرم اونجا.

ذوق دیدار اونهایی رو دارم که دوستشون داشتم و به خاطر هزار و یکجور توجیه «من درآوردی» ترکشون کردم. اونهایی که به اختیار یا اجبار موندن و شونه دادن زیر بار کج اون مملکت و راش میبرن. اونهایی که از دل خیلی‌هاشون رفتم و وقتی برم متوجه این واقعیت میشم. اونهایی که با یه لبخند ظاهری سعی میکنن چیزی که توی دلشونه رو از من پنهون کنن.

اَه که حس بدیه این حسی که دارم. حس کسی که مثل یه وصله نا هم رنگ باشه. مثل یه فراری از جبههُ جنگی که بقیه هم قطارا دارن هنوز توش میجنگن.

اما با تمام این حرفا میدونم عده‌ای اونجا هستند که همیشه دوستم دارن. حتی با وجود اینکه خودخواهانه ترکشون کردم. میدونم تا اونجا که میتونن پیش‌تر به استقبالم میان تا لحظه دیدار رو جلوتر بکشن. میدونم دارن لحظه شماری میکنن برای شروع با هم بودن.

اما حیف که فقط دو هفته‌س. میدونم موقع برگشت جای این شوق شرماگین رو غمی خاکستری میگیره. هر‌چه میکنم نمیتونم به تموم شدنش فکر نکنم. لعنت. همیشه همینطور بوده. هیچ وقت به ترک کردن و ترک شدن عادت نکردم. اونقدری که نمیذاره حضِ دیدار، تمام وجودم رو اشغال کنه. این هم یه مرض دیگس که من دارم.

خوب گمان نکنم بتونم در ایران چیزی برای سال نو بنویسم. در نتیجه همینجا از فرصت استفاده میکنم و فرا رسیدن سال نو رو به تمام شما دوستای وبلاگستانیم تبریک میگم و براتون آرزوی بهروزی و سلامت و موفقیت میکنم.

Thursday, February 22, 2007

علافی

میگه دارم میرم آرایشگاه، اگه کاری نداری تو هم بیا. میگه یه نیم ساعتی بیشتر کارش طول نمیکشه. دنبالش راه می‌افتم میرم آرایشگاه. تا میرسیم میبینیم که آرایشگرش منتظرشه. میرم روی یکی از اون صندلیا که کنار دیوار ردیف شدن میشینم. صدای قیچی و سشوار، گپ زدن آرایشگرا و مشتریاشون و گاهی هم خنده بعلاوه موزیک. بعدِ سه چهار دقیقه تماشای آدما و کاراشون و در و دیوار پر از عکس مدلهای مو حس میکنم حوصلم داره سر میره که یه‌هو توجهم رو یه دسته مجله که روی میز روبروم هست جلب میکنه. یه دونشونو که از عکس روی جلدش خوشم میاد بر میدارم و شروع میکنم ورق زدن و نگاه کردن عکسها و تیترهای مطالبش. یه مقاله در مورد آتشفشان توجهم رو جلب میکنه و تمامشو میخونم. وقتی دارم بقیه مجله رو ورق میزنم مستخدم آرایشگاه یه چایی برام میاره. مجله رو برمیگردونم سر جاشو مشغول نوشیدن چایی میشم. چقدر به‌موقع. حسابی میچسبه. چاییم که تموم میشه مبایلمو ور میدارم شماره یکی از دوستامو میگیرم. بعد‌از سلام و احوال پرسی از کار جدیدش و ماشینش که گذاشته صاف کاری و قبولی خواهرش تو کنکور میگه و منم از عمل بابام که با موفقیت انجام شده و بهم ریختگی زندگیم با وجود نقاشایی که خونه رو رنگ میکنن و علافیم توی آرایشگاه براش میگم. تلفنم که تموم میشه میبینم که داره دستمزد ارایشگر رو میده. میفهمم وقت رفتنه.

با خودم فکر میکنم که زندگی هم یه جورایی عین همین علافی توی آرایشگاهه. برا اینکه حوصلم سر نره وقتم رو با یاد گرفتن و لذت بردن و ارتباط با دیگران پر میکنم. ولی توی آرایشگاه علاف کسی بودم که اونجا یه کاری داشت، و تاحد خوبی هم میدونستم بعد تموم شدن علافیم چی در انتظارمه. اما این یه عمر علافی تو این دنیا چی؟ ..........

(نه، فکر خود کشی ندارم)

Monday, February 12, 2007

پایان سال اول، شروع سال دوم

امروز وبلاگِ بنفش ناشناس یکساله شد.

در یکسال گذشته ۳۸ نوشته (تقریبا ۳ تا در ماه) در ناشناس منتشر شده.علت اصلی نوشته‌های کم ناشناس رو میتونم به دو عامل اصلی ربط بدم. شلوغی سر صاحبم و محدودیت در موضوعها و سبکی که ناشناس دنبال میکنه. در این مدت ناشناس بیشتر به مساپل کلی و فردی پرداخته تا موضوعات سیاسی و اجتماعی روز .

تا کنون در ناشناس دو مجموعه شکل گرفته. یکی با عنوان «خوب بودن» که دید فلاسفه مختلف دراخلاق (Ethics) رو مرور میکنه و دومی «این و آن» که کمک میکنه بعضی ذهنیاتم رو در قالب گفتگو و عاقبتِ دو انسان «ناشناس» ارائه بدم .

جا داره از این فرصت استفاده کنم و از اونی که طی سال گذشته قبل از انتشار نوشته‌هام زحمت اصلاح دیکتشون رو کشیده و از اونهایی که نوشته‌هام رو خوندن، نقطه‌نظرهاشون رو بیان کردن و به وبلاگم یا نوشته‌هام لینک دادن و باعث دل گرمیم شدن و در کنار خودم حسشون کردم، سپاس‌گزاری کنم.

Saturday, February 10, 2007

این و آن (۲)

این: از تو متفرم.

آن: چرا؟ گناه من چیه؟ من فقط دوستت دارم. جز تو کسی رو ندارم. تو، تو اِی آفتاب روزگار تار من.

این: از من دور شو. من رو تنها بذار. تو هم یکی از اونایی. همتون مثل هم‌ید.

آن: خودت رو از من نگیر. انتقام ظلمی رو که دیگران به تو کردن از من نگیر.

این: میگم از من دور شو. تو هم یکی مثل تمام اونهایی. بمیییییییییییییییییییییییییییییییییر

آن مُرد و این ماند. در دنیایی بی آن. آن، که متفاوت بود با آنهای دیگر. و تفاوتش در عشقِ به «این» بود. آن مُرد و عشق به این هم مُرد. چه راحت معشوقهایِ عشق نشناس، عاشق را میکشند. «این» «آن» را لایق عشق نمیدانست؟ به دنبال چه میگردد «این»؟ شاید یک معشوق. معشوقی لایق عشق. اما شاید معشوق لایق، «این» را لایق عشق نداند.
............................................................................................................

پرستوهای کابل اثری عمیق در من گذاشت. ياسمينه خضراء در سه چهارم اول کتابش حسی تلخ از زندگی در کابل طالبان زده رو در خوانندش ایجاد و در ربع آخر طوفانی از عاشق کُشی بپا میکنه، تلخ تر از تلخی اول.

مرگ عشق و عاشق به دست معشوق داستان جدیدی نیست. ولی هیچوقت هم از تلخیش کم نمیشه. اونقدر تلخ که طالبان هم تلخترش نمیتونه بکنه.

Sunday, January 21, 2007

خوب بودن (۴)

این یخچال هم واقعا دستگاه جالبیه. برای اینکه داخلش رو خنک کنه، محیط بیرونش رو گرم میکنه. برای این میگم جالبه که این گرمای تولید شده بیشتر از اون سرمایی هست که ایجاد کرده.

--------------------------------------------------------------------------------------------

یوتیلیترینیزم {۱} تعریفی جذاب از «عمل خوب» میده:

عمل خوب چیزیه که دنیایی بهتر برای خودمون و بقیه بسازه.

یوتیلیترینیزم بر میگرده به چینِ هزاران سال پیش که با این تعریفی که امروزه از اون میشناسن متفاوته و من هم باهاش کاری ندارم. این تعریفی رو که اینجا نوشتم، اولین بار جرمی بنتامن (۱۸۳۲-۱۷۴۸) ، فیلسوف انگلیسی، مطرح کرد و اساس اخلاق رو تلاش در ساخت دنیایی بهتر توسط ایجاد لذت برای مردم قرار داد. او این تعریف رو در زمانی کرد که فلاسفه بزرگ هم زمانش برای دین زدایی از اخلاق، راهی جز کشتن اخلاق پیدا نمیکردن. بعدها نواده او جان میل (۱۸۷۳-۱۸۰۶) این تعریف رو توسعه داد و امروزه به ابزار مهمی برای سیاستمدارها و اقتصاد دانها تبدیل شده. {۲}

اما این دنیای خوب یعنی چی؟

یعنی دنیایی که توش لذت بیشتر و درد کمتر باشه(جرمی بنتامن)؟

یا دنیایی که توش شادی باشه (جان میل)؟

یا دنیایی که در اون ایده‌آل‌هایی چون آزادی، دانش، عدل و زیبایی زیاد باشه (جی ای مور)؟

یا دنیایی که هر آدمی به اون چیزی که میخواد برسه (کِنت ا‌َرو)؟

این معیار هرچی باشه (من آخری رو ترجیح میدم) برای سنجش خوبی کاری که میکنم باید اول تعداد آدمهایی که اثر کار من شاملشون شده بشمرم و بعد شدت اثر کارم رو در هر کدوم از اون آدمها بررسی کنم. بعد جمع بزنم ببینم کارم چقدر خوب بوده.

این میون دوتا چیز خیلی بنطرم مهم میرسه:

اول اینکه وقتی میخوام آدما رو بشمرم هر کدوم رو یکی بشمرم. نه کمتر و نه بیشتر. بخصوص خودمو.

دوم اینکه همیشه وقتی می‌خوام یه کار خوب بکنم، حواسم باشه آیا کارم باعث بدی و دردی هم برای کسان دیگه میشه؟ اگه اینطوره، حتما اون آدم ها رو به عنوان نمره منفی کارم بشمرم. برای اینکه بفهمم کارم چقدر خوبه نباید خسارتهای کارم از چشمم پنهون باشه. نکنه کارم بشه مثل یخچال که وقتی میخواد یه جارو سرد کنه یه جای دیگرو گرم تر می‌کنه.

راستی آیا اگه درست بشمرم و حساب کنم، هیچکدوم از کارام خوب محسوب میشه؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------

Sunday, January 07, 2007

شمردن

۱-۲-۳-۴-من-۵-۶-۷-۸ .........


یا


۱-۲-۳-۴-من-۶-۷-۸............


دوست دارم قبل از تموم شدن عمرم اونقدر بالغ بشم که بتونم بروش دوم بشمرم. یعنی وقتی دارم آدما رو میشمرم خودمو هم یکی مثل اونا بشمرم. نه یه چیزی دیگه. فقط یکی مثل بقیه.

Sunday, December 31, 2006

۲۰۰۷

در برخی کشورای غربی، قبل از سال نو بعضی مردم یک قطعنامه (New Year Resolution) برای سال جدیدخودشون صادر میکنن. مثلا یکی میگه باید اینقدر وزن کم کنم، یکی دیگه میگه باید این کتابهارو تا آخر سال خونده باشم و چیزهایی از این قبیل. بعضیا حتی خیلی جدی قطعنامه‌شون رو مینویسن و امضا میکنن.

من همیشه عادت کردم یا بهتر بگم عادتم دادن در مقابل خانواده، دوست، مدرسه و دانشگاه، مدیریت سازمانی که توش مشغول کارم، آدمهای محله، شهر، کشور و دنیایی که در اون زندگی میکنم خودم رو مسئول بدونم. بحثم این نیست که چقدر در اجرای مسئولیتم موفقم. می‌خوام بگم که فقط بهم یاد دادن که خودم رو همیشه موظف به اجرای عرف و قانون جوامعی که جرئی از اون هستم بدونم. اینجوری اسمم رو مینویسن توی لیست خوبها.

اما مسئولیت در مقابل قولهایی که به خودم میدم چی؟ آیا نگران عهد شکنی با خودم هستم؟ آیا اگه به خودم قول بدم که امسال باید ده‌تا رمان بخونم و حد اقل سه تا یک ساعت در هفته ورزش کنم و غذای چنین و چنان بخورم و بعد یه هفته همشون رو یادم بره یا بخاطر کاهای واجب‌تر!! هی قرارهایی که با خودم گذاشتم رو پشت گوش بندازم اسمم رو مینویسن توی لیست بدها؟ گمان نکنم.

الان ساعت ۵:۴۰ عصر ۳۱ دسامبرِ و چند ساعت بیشتر تا پایان سال ۲۰۰۶ نمونده. میخوام بعد اینکه این پست رو نوشتم برای خودم یه قطعنامه بنویسم و زیرشو امضا کنم. این قطع نامه چند‌تا بند داره که تا پایان سال بعد باید توسط من اجرا بشه. موارد استثنایی که باعث تعویق در اجرا یا عدم اجرای موقت بعضی بندها بشه رو هم روشن مینویسم. زیر هر بند هم یه جای خالی میذارم که آخر سال خودم رو ارزیابی کنم. میخوام ببینم چقدر به چندتا قول ساده که به خودم بدم پابندم.

امیدوارم سال ۲۰۰۷ برای خودم و تمام دوستانی که اینجا نوشته‌هام رو میخونن سال خوبی باشه.

Sunday, December 24, 2006

بازی یلدا

چند روزی بود که با لبخند «بازی یلدا» رو در چند وبلاگی که میخونم دنبال میکردم که ولگرد نمیدونم از بد جنسی یا لطف منو هم به این بازی دعوت کرده. آخه من ناسلامتی ناشناسم!!! خوب ببینم چه جوری میشه ماهی لیز باشم و از این معرکه ناشناس بیام بیرون:

۱- از بچگی دو تا مرض ولکنِ من نیستن و فکر کنم تا گور همرام باشن. حساسیت به گرد و خاک و گرده گل و اینجورچیزا، و دیکته فارسی خراب.

۲- خلوص ناشناسی من صد در صد نیست. دو نفر من رو میشناسن. منظورم اینه که من و صاحبم رو با هم . بجز این دو نفر بقیه یا صاحبم رو میشناسن (در خارج از وبلاگستان) یا من رو (در وبلاگستان) یا هیچکدوم رو.

۳- یکی از دو نفر بند دوم دیکته پستهای منو صحیح میکنه. تا حالا بیشتر از ۱۵ نگرفتم.

۴- از رقابت بیزارم. صاحبم هم. سالهاست مسیر رو جوری میرم که رقیب سر راه نبینم. رقابت برام انگیزه پیشرفت نیست.

۵- ورزش مورد علاقم اسکیه. فکر کنم جرو معدود چیزایه که یاد گرفتم و ازش لذت میبرم. بقیه چیزایی که ازشون لذت میبرم همه غریزیند.

فکر کنم من خودم ته خط این بازی باشم. ولی نگا کردم دیدم هنوز چند نفر که من میشناسم بازی یلداشون رو ننوشتن. علی (آوازهای روزانه) ، ندا (نیم نگاه) و عباس (کافی شاپ) رو من به بازی دعوت میکنم.

Friday, December 22, 2006

یلدا


میگن قدیمها به این گمان بودن که همچون امشبی میترا به جنگ طولانی ترین شبهای سال میرفته و صبح فاتح از کارزار بیرون میامده. ولی ظاهرا این پیروزی چند ساعتی بیشتر به طول نمیکشیده و باز شب به روز چیره میشده. میلیونها سال هم هست که این کشمکش ادامه داره و تمومی هم براش متصور نیست.

علتهاش یکی اینه که فقط یه خورشید داریم و اون هم میتونه سمتی از زمین که بطرف خودشه رو روشن کنه و علت دیگش اینه که سرعت دورانی زمین به دور خودش حدود ۳۶۵ بار بیشتر از سرعت دورانش به دور خورشیده . این باعث میشه که در هر سال تمام سطوح معمولی زمین، بجز مناطق قطبی، ۷۳۰ بار جنگ بین شب و روز رو تجربه کنن.

شاید اگه این اختلاف سرعت نباشه قضیه حل بشه و جدالی هم بین شب و روز در نگیره. بذار فرض کنم سرعت دورانی انتقالی و وضعی زمین برابر بشن. اینجوری زمین جوری دور خورشید میگرده که همیشه یه سمتش بطرف خورشیده و روزه و سمت دیگش همیشه شبه. خوب دیگه شب و روز هرکدوم قلمرو خودشون رو پیدا میکنن و جنگی هم در نمیگیره. اما خیلی زود همه سطح رو به خورشید بیابون میشه و همه سطح پشت به خورشید یخ میزنه. درسته که جنگی در کار نیست ولی حیاتی هم برای این دنیای بدون جنگ بین شب و روز متصور نیست. پس بهتره بذارم زمین با همون سرعتهای طبیعیش بگرده و شب و روز رو مرتب به جون هم بندازه تا شرایط زندگی فراهم بشه .

ولی یه چیزی رو باید از شب و روز یاد گرفت. درسته که اونا متضادن و مدام با هم می‌جنگن، ولی هیچوقت همدیگرو نابود نمیکنن.

....................................................................................................

شب یلدا به تمام دوستانی که به اینجا سر میزنن خوش.

Sunday, December 03, 2006

خاکستری- نارنجی

صدای مشعلِ داخل تنور تمام فضای نونوایی رو پر کرده. تنوره مثل یه چاهک تو کف نونواییه. بخشی از دیواره داخل تنور رو میبینم. دیواره‌ای که نون روش نیست. شاطر که تا نیم‌تنه توی گودال بقل تنور واساده، خم میشه سمت تنور و دستش رو که توی اون بالش کرباس‌پیچ هست میکنه توی تنور و با یه حرکت سریع بالشو میکوبه به دیواره تنور، همونجا که من بهش خیره بودم . بعد مثل برق دستش و بالش رو میاره بیرون. حالا یه ورقه نازک و پهن از خمیر روی اون دیوار چسبیده و همه جاش داره حباب حباب میشه. شاطر بالش رو میذاره کنار و دوباره برمیگرده و این‌دفعه دستشو بدون اون بالشه میکنه توی تنور تا از اونور که من نمیبینم یه نون پخته شده رو از تنور در آره. از داغی آتیش تنور چشاش رو تنگ و صورتش رو چین میده. نون رو در میاره و پرتش میکنه روی اون پالت چوبی و برمیگرده سمت بالش. یه ورقه خمیر نازک رو یه نونوای دیگه پهن میکنه روی بالش. شاطر گوشه‌های خمیر رو میکشه تا تمام روی بالش رو خمیر بپوشونه. دستشو میکنه داخل بالش و برمیگرده سمت تنور. اون نونوای دیگه که خمیر نازک رو پهن کرده بود روی بالش برمیگرده از اون طرف یه خمیر دایره‌ای بر میداره و میندازه روی صفحه چوبی و صاف جلوش و کمی آرد روی خمیر میریزه و وردنه باریک و بلند رو روی خمیر می‌غلتونه تاخمیر نازک شه. بعد وردنه رو می‌کنه زیر خمیره و اون رو بلند میکنه و یکی دو دور تو هوا میچرخونه تا خمیره مثل پارچه نازک شه در همین حال برمیگرده سمت شاطر. بالش آمادَس. خمیر رو با یه حرکت از هوا فرود میاره روی بالش.....................

- بچه چنتا؟
رومو بر میگردونم سمت اون پسره که پشت دخله. مشتمو که توش پوله کف دستش باز میکنم.
- ده تا.

بعد از ظهر یکشنبه پیش مشغول کاری بودم که بی اختیار به یاد اون نونوایی افتادم. با تمام جزئیاتش. سالهای سال پیش بود. اون روز، روز بزرگی نبود. نه شادی بزرگی و نه غم بزرگی. یک روز معمولی معمولی. اون بچه من بودم. منِ بی خیالِ آینده. منِ بی حسرتِ گذشته. منی که غرق تماشای نون درست کردن چنتا نونوا، بی خیال فردا و فرداها بودم. با خودم فکر کردم چی به من شد که اینطور همیشه نگران چیزیهایی در آینده‌م. از آینده‌ای به نزدیکی پایان این نوشته تا آینده‌ای به دوری....به دوری.. نمیدونم خیلی دور. اونجا که از اینجا تاریکِ تاریک دیده میشه. تنها آسودگی از آینده وقتیه که مرغ حسرتی بر شاخه‌ای از درخت ذهنم میشینه.

اما چند روز پیش که روز بزرگی در زندگیم نبود، نه شادی بزرگی و نه غم بزرگی، یه " چیزیهایی" منو از بند نگرانیها و حسرتها آزاد کرد. حس کردم تمام احساساتم زنده هستند. وقتی به خودم اومدم یاد افکار روز یکشنبه قبل افتادم. دیدم اصلا اثری از احساس خاکستری اون‌روز نیست. درست همون بچه توی نونوایی شده بودم. به همون بیخیالی. زنده در زمان حال. نارنجی.
حس میکنم روی یک دایره میچرخم. دایره‌ای که یک سمتش سرد و سمت دیگش گرمه. حس میکنم دائم بین این سرمای خاکستری و اون گرمای نارنجی در نوسانم.

......................................................................................

راستی اون " چیزیهایی" که گفتم چی بودند؟
اونها " صدای" جادویی سارا برایتمن و آندریا بوچلی در " اجرای" بی نظیر زمان خداحافظی بودند.

Sunday, November 12, 2006

نباید؟

وقتی برا آموختن نیومده، نباید چیزی یادش بدم؟
وقتی برا آموزش نیومده، نباید ازش چیزی یاد بگیرم؟
وقتی برا گوش دادن نیومده، نباید براش تعریف کنم؟
وقتی برا گفتن نیومده، نباید انتظار تعریف داشته باشم؟
وقتی برا پرسیدن نیومده، نباید جواب سوالش رو بدم؟
وقتی برا پاسخ دادن نیومده، نباید ازش بپرسم؟
وقتی برا دیده شدن نیومده، نباید تماشاش کنم؟
وقتی برا دیدن نیومده، نباید بهش نشون بدم؟
وقتی برا لذت دادن نیومده، نباید ازش لذت ببرم؟
وقتی برا لذت بردن نیومده، نباید بهش لذت بدم؟
وقتی برا دادن نیومده، نباید تمنا کنم؟
وقتی برا گرفتن نیومده، نباید بهش بدم؟

وقتی برا دوست داشته شدن نیومده، نباید دوستش داشته‌باشم؟
وقتی برا دوست داشتن نیومده،....................

نباید؟ ها؟ نباید؟
-------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ۱۴ نوامبر ۲۰۰۶ ساعت ۱۱ شب:

بعد دو روز فکر کردن به این سوالها تنها جوابی که بهش رسیدم اینه:

اگه دوستش داری باید،
آره باید.

Sunday, November 05, 2006

تضاد

جنگ، جنگ، جنگ........

هیاهو،

میدوم،

به جلو،

بسمت چیزی که باید فتح بشه. بسمت چیزی متضاد. متضاد بامن. متضاد با ما. ما همقطارها.

اما نمیدونم برای چی باید فتح بشه. فقط میدونم باید فتح بشه. مثل یه عکس‌العمل غریزی.

میدوم.

جنگ........

آیا روزی میرسه که تضادی نباشه؟ یا آیا روزی میرسه که تضادها به صلح برسن و با هم کاری نداشته‌باشن؟ اگر چنین روزی رسید از فرداش باید چیکار کنم؟

Sunday, October 15, 2006

این و آن (۱)

- کی برمیگردی.
- با خداست.
- مواظب باش.
- مواظبم.
- خداحافظ.
- خدا حافظ.

آن رفت. این ماند. ماند با همان دیوارها. همان سقف. همان فرش. همه چیز همان ماند، ولی بی آن.

این ترک شده بود و آن این را ترک کرده بود.

چه سخت است این بودن.

Thursday, October 05, 2006

هوس

بدجوری هوس لبو کردم. نه از اینا که تو خونه درست میکنن. اونایی که کنار پیاده روی خیابونای تهرون میفروشن. اونایی که میذارن وسط اون سینیِ بزرگِ روی گاری دستی، توی یه مایع قرمز و جوشان و پر بخار. از اونا که قرمز قرمزه و داغه و ریشه هم نداره. اون لبویی که نمیخوای ببری خونه. همونجا داغ داغ فروشندش بذاره تو بشقاب و با چاقوی خودش قاچش کنه، با یه چنگال بده دستت تا بخوری.

هوس حلیم هم کردم. نه از این حلیم الکیا. حلیم گلپایگانیِ پل چوبی. نه که بگیری ببری خونه. نه. بری همونجا بشینی برات بریزه تو کاسهٔ استیل بیاره سر میز و مخلوط عطر دارچین و روغن داغ و حلیم تمام مشامتو پر کنه. تصویر شکر خیس از روغن، با پس زمینه‌ی قهوه‌ای دارچین و تراشه‌های گوشت و اون حاشیه حلیم در قاب کاسه و حس دسته قاشق در مشتم دهنمو پر آب میکنه.

وای که هوس چلو کبابِ لقمهٔ رستوران نویدِ خیابون آپادانا داره عصبیم میکنه. همونی که وقتی با حرص به گارسون میگی «دو سیخ کباب لقمه» میگه «اجازه بدین یکی بیارم اگه سیر نشدین چشم». اون انتظار کشنده‌. اوردن اشتها اورهای بی مصرف. نوشابه. استقبال چشمان نگرانت از هر گارسونِ ظرف بدست با این امید که «این یکی دیگه مال منه» . دست آخر بشقاب پلو و دیس کباب و گوجه میاد رو میزت. خدایا چی میشد این میز تحریر، میز چلوکبابی نوید بود و این کی‌برد اون بشقاب پلو و این مانیتور دیس حاوی کباب لقمه.

خوب اگه همین حالا کنار اون گاری دستیِ لبویی داشتم لبو میخوردم چقدر کیف داشت؟
- خیلی.
اگه توی حلیمی گلپایگانی بودم و داشتم دو لپی حلیم میخوردم چقدر؟
- بازم خیلی.
اگه توی رستوران نوید.....
- اون هم خیلی.

خوب حالا هر کدوم از این کیف کردنا چقدر زمانش طول میکشه؟
- مممممم....خیلی کم. شاید تا لقمه دوم یا سوم.

----------------------------------------------------------------------------

این رو ننوشتم که بگم نباید دنبال ارضای هوسام باشم. فقط میخواستم به خودم بگم که:

- همیشه یادت باشه مدت لذت ارضای هر هوسی محدوده. اکثرا خیلی کوتاه. اگه یه موقع دنبال یه هوسی و میخوای هزینه‌شو با ارزشش مقایسه کنی این رو هم بیار توی حساب.

جواب خودم رو میدم:

- مگه کسی که دنبال یه هوسه حساب کتابم هم میکنه؟

Saturday, September 23, 2006

کتاب زندگی

زندگی مثل نوشتن یک کتابه. نوشتن یک کتاب بر صفحات حافظه‌. با جوهری پاک نشدنی. نمیدونم این کتاب رو برای کدوم خواننده مینویسم. شاید هیچکس جز خودم. گاهی چند سطری از اون رو برای عزیزی خوندم یا بر برگی کاغذ نوشتم. ولی تنها چند سطر.

آیا دوام صفحات این کتاب به خشک شدن جوهرِ نونِ «پایان» میرسه؟

Thursday, September 21, 2006

پائیز

چند روز پیش چشمم افتاد به چنتا درخت که بخشی از برگاشون زرد شده بودن. البته به اصطلاح زرد. زرد و نارنجی قاطی بود. این یعنی پائیز داره میاد.

زمان دبستان از مدرسه بدم میومد. واضح تر بگم متنفر بودم. توی دوران راهنمایی و دبیرستان نفرتم فروکش کرد ولی هیچوقت نبود که اشتیاقی به مدرسه و حتی دانشگاه داشته باشم. ولی این احساس بد رو هرگز به پائیز گره نزدم. همیشه پائیز رو دوست داشتم. شاید بتونم بگم اونقدر دوستش داشتم که شروع مدرسه از شدت علاقم به این فصل کم نمیکرد. همیشه پائپز آرومم کرده. هوای ابری و بارونای کم صدا و طولانیش نه تنها افسردم نکرده و نمیکنه، بلکه یه‌جورایی باعث شادی که نه، ولی موجب آرامشم میشه. توی این منطقه از دنیا هم که زندگی میکنم پائیزهای دیدنیی داره. حدود یه ماه دیگه چشم بسختی از پس اون همه رنگ بر میاد. مخلوط در هم و حیرت آوری از رنگای گرم قرمز و نارنجی و زرد زمین و زمان رو پر میکنه. اولین پاپیزی که اینجا اومده بودم همش میترسیدم موقع رانندگی هواسم پرت شه و تصادف کنم. جون میده برا عکاسی. خلاصه قراره بزودی پاپیز توی همچین لباسی باز دلبری کنه.

اما اون روزی که اون چنتا درخت نیمه پاپیزی نوید اومدن فصل محبوبم رو بهم دادن، رفتم تو این فکر که ای کاش پائیز زندگیم به قشنگیه پائیز اینجا باشه. توی این فکر بودم که علت زیباپیه پائیز اینجا، زیادی و تنوع درختاشه. حال آیا اگه منم تو زندگیم درختای زیاد و جورواجور بکارم، پائیزش به این قشنگی میشه؟ یکم بیشتر که تو بحر این تشابه سازی رفتم دیدم نه اصلا نمیتونم اسم اواخر عمرمو بزارم پائیز. شاید قشنگی پائیز برا اینکه آخر خط نیست. بیشتر شبیه آرامش و رخوت قبل از خوابه. خوابی که بعدش دوباره بیداریه. قبول دارم که باید جوری زندگی کرد که اگه پیر شم و به پشت سرم نگا کنم از عمر رفته راضی باشم. ولی هرچی فکر کردم نشد پیری رو به پاپیز تشبیه کنم. به خودم گفتم: بابا بیخیال ترخدا. تو هم گیر میدیا. سر جدت بذا با این پائیز حال کنیم.

Sunday, September 10, 2006

خوب بودن (۳)

من برای اینکه اونی که میخوام بشم، در کنار تمام استعدادهام، جراُت لازم دارم. اگه جراُت نداشته باشم در محل کارم رشد نمیکنم، نمیتونم دنیا رو بشناسم، نمی‌تونم عزیزی رو از خطر نجات بدم، نمیتونم حتی خودم رو به اونهایی که میخوام بشناسونم و مورد توجه و در معرض دوست‌داشته شدن قرار بدم. بدون جراُت نمیشه رانندگی کرد یا حتی سوار ماشینی شد که شخص دیگه‌ای رانندگی میکنه. کلا بدون جراُت نمیشه از زندگی رضایت داشت. جراُت با بی‌پروایی و بی‌کله‌گی فرق داره. آدم بی‌پروا از روی نادونی به استقبال خطر میره. او نمیترسه چون نمیدونه. جراُت به معنی نترسیدن نیست. جراُت پیشرفتن به سمت هدف با علم به خطرهای احتمالیش و تسلط به احساس ترسه. مایه بی‌پروای حماقت و مایه جراُت خِرَدهِ. حالا اگه بی‌پروایی رو در یک سمت جراُت بذارم، باید بزدلی رو سمت دیگه‌ش قرار بدم. بزدل کسیه که برعکس خطرها رو بطور غیر واقعی بزرگنمایی میکنه. بزدلی و بی‌پروایی باعث آسایش در زندگی نمی‌شه و من رو به کسی که دلم میخواد تبدیل نمیکنه. جراُت اون چیزیه که میتونه ابزار مناسبی باشه که از خودم آدم خوبی بسازم، همونجوری که راضیم میکنه. ظاهرا خاصیتی در من هست که مثل یه طیف میمونه. یه سرش بزدلیه و یه سرش بی‌کله‌گی. یه جایی اون وسطها هم جراُته. من خودم حق انتخاب دارم کجا قرار بگیرم. من به بودن در هر جای این طیف میتونم خودم رو عادت بدم. پس بهتره خودم رو به جراُت داشتن عادت بدم. یعنی اون وسط.

در من از این نوع طیف‌ها کم نیست.

در وسط طیفی که دو سرش ول‌خرجی و خساست هست میشه سخاوت رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش دلقکی و ترشرویی هست میشه خوشرویی رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش تملق و پرخاش‌گریه میشه دوستی رو پیدا کرد.
در وسط طیفی که دو سرش نوکرصفتی و غروره میشه سرفرازی رو پیدا کرد.

-----------------------------------------------------------------------------------------

دیدِ ارسطو {۱} به موضوعِ خوب بودن دیدی متفاوت از بسیاری فلاسفه قبل، هم عصر و حتی بعد از اونه. شاید علت اصلیش اینه که ارسطو فقط یک فیلسوف نبوده. ارسطو خودش رو یک طبیعی دان هم میدونسته. به قولی اون به هر چیزی زیر نور خورشید و خود خورشید کار داشته.حالا کار ندارم که علم طبیعیش چقدر درست یا غلط بوده. چیزی که اون رو متفاوت میکرده روش دیدن و تحلیل‌کردنش بوده. ارسطو هر پدیده از جمله آدم رو سعی کرده بر اساس تمام خصوصیات طبیعیش بشناسه (و طبقه بندی کنه). اون از آدم فقط یک پرتره زیبا رسم نمیکنه. تمام خصوصیات رو میبینه. او میگه هر خاصیت آدم یک طیفی از حد اکثر تا حداقل رو شامل میشه. آدم حق انتخاب داره که در اون طیف کجا قرار بگیره. بزدل باشه، بیکله باشه یا شجاع باشه. این حق انتخاب باعث اخلاق متفاوت آدماست. او برعکس معلمش(افلاطون) فکر نمیکرده که خوب بودن فقط مخصوص انسانهای خاصه که از مسیری بسیار تنگ و سخت میتونن بهش برسن. برعکس. ارسطو معتقد بوده خوب بودن برای آدمای معمولی کاملا قابل دسترسه. دلیل ارسطو برای خوب بودن هم دلیل روشن و آسونیه. «من میخوام خوب باشم تا شاد زندگی کنم.» بر خلاف خیلیا که دلیل خوب بودن رو مجازات نشدن یا گرفتن پاداش در یک دنیای دیگه میدونن.

فکر کنم دیگه نیاز زیادی به توضیح نیست که ارسطو چه روشی رو برای رسیدن به خوبی معرفی میکنه. روش پیشنهادی او تمرین و عادت کردن به بودن در محدوده میانی هر کدوم از خصوصیاتی که در خودم میشناسم.مثل جراُت داشتن که در بین بی‌پروایی و بزدلی قرار گرفته. به اون محدوده هم میگه میانه‌ی طلایی. ارسطو میگه آدم برای رسیدن به یک زندگی شاد، خودش رو باید عادت بده در تمام خصوصیاتش در میانه قرار بگیره. مثل مواردی که در اول نوشتم. (البته نباید اینو با میانه رو بودن اشتباه گرفت. میانه رو بودن مربوط میشه به روش رفتار در مقابل اتفاقات بیرونی که مربوط به این بحث نیست.) به این میشه گفت یه اخلاق خرد مندانه.

خوبی‌هایی که ارسطو خیلی مورد بحث قرار داده جراُت، همدردی، عشق به خود، دوستی و بخششه. اما ظاهرا دوستی رو بیشتر مورد تاکید قرار داده. در حدی که میگه بدون دوستی زندگی ارزش زندگی کردن رو نداره. از نظر او دوست تو کسیه که هر آنچه خوبی برای خودت میخوای رو برای دوستت هم بخوای و باهاش شریک شی و در مقابل دوستت هم به همون شکل عمل کنه. این نوع دوستی رو هم فقط میشه با تعداد معدودی داشت. از نظر او یکی از مهمترین چیزهایی که به دوستی توان میده قدمتشه که بدون بخشش ممکن نیست.{۲}

پس تا حالا دوتا ابزار برای خوب بودن میشناسم.

۱- از افراط یا تفریط در خصوصیات اخلاقی دوری کنم و خودم رو به اون میانهُ طلایی عادت بدم.

۲- برای هر کار خوب باید دلیلی داشت که مستقل از اوضاع سیاسی و فرقه‌ای و جنسیت و ... بشه پذیرفتش و با گذشت زمان دست خوش تغییر نشه. (موضوع بحث خوب بودن ۲)

---------------------------------------------------------------------------------
{۱} ارسطو فیلسوف و دانشمند یونانی صدهُ سوم و دوم قبل از میلاد

{۲} برای جزئیات بیشتر به مراجع زیر رجوع شود:

The Story of Philosophy, Will Durant, Chapter II

The Philosophy of Aristotle, Renford Bambrough, Ethics

Aristotle and Virtue Ethics, Lawrence M. Hinman

Virtue Theory: Five Virtues (courage, compassion, self-love, friendship, and forgiveness), Lawrence M. Hinman



Thursday, August 10, 2006

آدم

میگه:

کاندیشنر میسازم بزنی به موهات خوشحالت شه.
غذا میپزم بخوری کیف‌کنی، تپلی شی.
نه، چاق شی اصلا خوب نیست. هم از ریخت میوفتی و هم برا سلامتیت بده. نوشابه رژیمی و تردمیل و توپ و زمین ورزش میسازم وزنت رو کم کنی.
نترس، مریض‌شی دارو میسازم و دکتر میشم خودم خوبت میکنم.
برا ماشینت کمربند ایمنی میسازم تا اگه تصادف کردی نمیری.
سیگار میسازم روش مینویسم که برات ضررداره و نباید بکشی. (یه چیزای باحال‌تر هم میسازم اگه خواستی خصوصی باهام صحبت کن)
اگه جنگ شه و خونه‌تو خراب کنن و فامیلاتو بکشن میرم تظاهرات ضد جنگ و بی عدالتی که در حقت شده رو به گوش همه میرسونم.
اگه تو جنگ یا سانحه هم زخمی شدی بیمارستان میسازم درمونت میکنم.
اگه ناقص شدی هم بالاخره یه صندلی چرخداری چیزی میسازم تا خیلی سخت نگذره. خیابونا و ساختمونا رو هم جوری میسازم که با صندلی چرخدارت راحت همه جا بری.
اگه بدبخت شی برات پول جمع میکنم و از دیگران میخوام بیان کمکت کنن.
چاقو میسازم خیار رو با پوست نخوری دلت درد بگیره. تازه اگه نمیتونی با یارو کنار بیای هم میتونی با چاقوه دوتا خط خوشگل رو صورتش بندازی ادبش کنی.
یه هفتیر میسازم اگه طرف پررویی کرد با یه تیر مرخص‌شه.
اگه تعدادشون هم زیاده نگران نباش مسلسل هم میسازم.
اصلا فکر تعدادشونو نکن، ساختن تانک و بمب و موشک برام که کاری نداره. ردیفش میکنم.
اصلا خودم میام ازت دفاع میکنم و خودشونو و کشورشونو مثل کره ماه ساکتِ ساکت میکنم.

میگم: این آخریاش بدردم نمیخوره.

میگه: بگو هنوز بدردم نمیخوره. آدم از فرداش خبر نداره.

میگم: میشه حالا این آخری‌هارو قلم بگیری.

میگه: میدونی من دارم کارارو برا آدما راحت میکنم. این کارای آخری فقط اسمشون بد در رفته. تو فکر‌کردی اگه توپ و تفنگ نباشه مردم همدیگرو نمیکشن. این آدما رو که من میشناسم هیچی هم که دم دستشون نباشه، پاش برسه با چنگ و دندون کارشونو میکنن.

میگم: اینا رو که میگی آدم نیستن، حیونن.

میگه: دلم برا سادگیت میسوزه. آخه چند جور حیوون جز آدم میشناسی که همدیگرو بکشن. تازه از نظر من اشکالی هم نداره. زمون خضرت آدم هم بچه‌هاش همدیگرو کشتن طوری نشد. بعدشم آدما هی همدیگرو کشتن و ماشالا هر روز زیادتر و سُر و مُر و گنده‌تر شدن.

میگم: تا حالا خودتو جای اونا که تو جنگ بدبخت میشن گذاشتی؟

میگه: من خودم همون آدمی هستم که هم میکشه و هم کشته میشه. هم میسازه و هم خراب میکنه. تعارف که نداریم. من همینم که میبینی. من آدمم. اگه خوشت نمیاد بده برات یه موجود دیگه خلق کنن، اونجوری که دوست داری. اسمشم هرچی میخوای بذار، فقط آدم نذار.